همرزم شهید «حسین قربانپور نجفآبادی» برایمان روایت میکند: «پس از عملیات خیبر، در مراسم صبحگاهی فرمانده گفت: «دیشب تعدادی از بچهها شهید شدند و در خاک عراق جا ماندند. چند داوطلب میخواهم که پیکر شهدا را بیاورند.» هنوز حرف فرمانده تمام نشده بود که حسین از جایش بلند شد و گفت: «آقا، من حاضرم!» یکی از بچهها به حسین گفت: «حسین، دیوانه شدی؟ میخواهی خودت را به کشتن بدهی؟» حسین نگاهی به او کرد و گفت: پس آمدیم چه کار کنیم؟ باید کاری که از دستم برمیآید انجام دهم یا نه؟»