آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۲۲۴
۱۱:۲۵

۱۴۰۵/۰۶/۱۸
قسمت نخست خاطرات شهید «ناصر میرآخوری»

غیر از مسجد، جایی را برای آرامش نمی‌شناخت

دوست ‌شهيد «ناصر میرآخوری» نقل می‌کند: «با خودم می‌گفتم: معلومه دیگه او که غیر از مسجد جایی رو بلد نیست. می‌گفت: اگه طالب خیر دنیا و آخرتی مگه غیر از مسجد جای دیگه‌ای هم پیدا می‌کنی؟»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید ناصر میرآخوری» پنجم خرداد ۱۳۳۵ در روستای کویرآباد از توابع شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش حبیب و مادرش محترم نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. گروهبان ژاندارمری بود. هفدهم شهریور ۱۳۵۸ در ایرانشهر توسط اشرار و قاچاقچیان بر اثر اصابت گلوله به خودرو حامل وی و واژگون شدن آن دچار ضربه مغزی شد و به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای روستای سعدآباد از توابع شهرستان زادگاهش واقع است.

غیر از مسجد، جایی را برای آرامش نمی‌شناخت

دست کوتاه از مدرسه، دست بلند در شهادت

وضعیت مالی ما هم مثل سایر مردم بسیار بد بود. از اول سال تا آخر سال برای ارباب کار می‌کردیم، اما چیزی که بشود با آن زندگی کرد، به دست نمی‌آمد. همه‌جور سختی را تحمّل کردیم. سعی کردیم بچه‌ها را به مدرسه بفرستیم تا آینده بهتری داشته باشند. او هم خیلی خوب درس می‌خواند. تا کلاس سوم راهنمایی به زحمت توانستیم امکانات فراهم کنیم، ولی بعد از آن دیگر مقدور نبود.

بعد از آن او در کنار ما برای اداره‌ زندگی به کار کردن پرداخت. به سن قانونی که رسید وارد ژاندارمری آن‌زمان شد و پس از آموزش به زابل اعزام گردید. سرانجام در همان‌جا توسط اشرار به شهادت رسید.

(به نقل از مادر شهید)

غیرت پسر، هم‌پای کار مادر

کمی که وضعم بهتر شد یک دستگاه رشته‌بری تهیه کردم تا کمک‌خرج خانواده باشد. وقتی به استخدام ژاندارمری درآمد، هروقت می‌آمد و می‌دید چرخ رشته‌بری من وسط است و دارم کار می‌کنم، می‌گفت: «من آخرش این چرخ رو می‌شکنم. تو دیگه نباید کار کنی. هرطور شده خودم کار می‌کنم و خرج شما رو در میارم.»

(به نقل از مادر شهید)

غیر از مسجد، جایی را برای آرامش نمی‌شناخت

دوره‌ آموزشی را باهم در مرزن‌آباد گذراندیم. همین‌ که بیکار می‌شدیم، می‌گفت: «بریم؟»

می‌گفتم: «کجا؟»

جواب می‌داد: «مسجد.»

با خودم می‌گفتم: «منو بگو دیگه برای چی می‌پرسی، معلومه دیگه او که غیر از مسجد جایی رو بلد نیست.»

می‌گفت: «اگه طالب خیر دنیا و آخرتی مگه غیر از مسجد جای دیگه‌ای هم پیدا می‌کنی؟»

(به نقل از محمد سعادتی، دوست ‌شهيد)

غم فراق

از بیرون که آمد با صدای بلند گریه می‌کرد. پرسیدم: «مادر! چی شده؟ برای چی گریه می‌کنی؟»

گفت: «آیت‌الله طالقانی به رحمت خدا رفته. می‌دونی چقدر زندونی کشیده و به‌خاطر اسلام شلاق خورده؟ می‌دونی آیت‌الله طالقانی کی بود؟» ما که خیلی شناخت از آیت‌الله طالقانی نداشتیم. با توضیحات او متوجه شدیم که چه شخصیت با ارزشی رحلت کرده است! مرخصی‌اش که تمام شد، به منطقه مأموریت خود رفت. یک‌هفته بعد خبر شهادتش را به ما دادند.

(به نقل از مادر شهید)

مهربانی‌اش از چای داغ هم گرم‌تر بود

خیلی مهربان بود، نه تنها نسبت به ما، بلکه نسبت به همسایه‌ها و فامیل. هروقت مرخصی می‌آمد، بسته‌های کوچک چای با خودش می‌آورد، به مادرم می‌داد و می‌گفت: «به هرکدوم از این همسایه‌ها یک‌بسته از این چای بده. بذار همه‌شون بدونن که من وقتی اونجام به یاد همه‌شون هستم.» مادرم هم این کار را می‌کرد. برای بعضی‌ها هم سوغاتی خاص می‌آورد، مثل من که تنها خواهرش و خیلی کوچک بودم.

(به نقل از خواهر شهید)

صله‌رحم ناصر، تمام‌نشدنی بود

به صله رحم خیلی اهمیت می‌داد. وقتی می‌آمد، به همه‌ فامیل سر می‌زد. هرجا هم می‌نشست، سخنرانی‌اش گل می‌کرد: «توی این دنیا یک خوبی می‌مونه و یک بدی. کاری کنین که هروقت اسم‌تون میاد، همه بگن خدا بیامرزدش.» یک عمه داشتیم که در ورامین زندگی می‌کرد. برای ناصر صله‌رحم آن‌قدر مهم بود که می‌رفت ورامین به او هم سر می‌زد و برمی‌گشت.

(به نقل از خواهر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه