فردای قیامت جواب امام حسین(ع) رو چی بدم؟
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید زینالعابدین حسنبیکی» بیست و پنجم فروردین ۱۳۵۱ در شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش محمدمهدی و مادرش صغرا نام داشت. دانشآموز اول متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. پنجم مرداد ۱۳۶۷ در اسلامآبادغرب توسط نیروهای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. پیکر وی را در گلزار شهدای فردوسرضای زادگاهش به خاک سپردند. برادرش محمدتقی نیز به شهادت رسیده است.

رضایت مادر برای رفتن به جبهه
باعجله از بیرون آمد. صدا زد: «مادر! مادر!» بدون مکث رفت آشپزخانه. مادر کنار گاز سرگرم کارهای خودش بود. کنارش ایستاد. آن چند روز تنها حرفی که میانشان ردوبدل شده بود، فقط درباره اعزامش به جبهه بود. حرف مادر یک کلام بود: «علیاکبر بره، ولی تو نه!»
زینالعابدین فرزند آخرش بود و به قول معروف تهتغاری خانه. طاقت دوریاش را نداشت. دستگیره را به زور از مادر گرفت و قابلمه آبِ برنج را از روی اجاق برداشت. مادر گفت: «نه دلم رو بشکون، نه...!» و حرفش را نیمهتمام گذاشت. نمیخواست فرزند را ناراحت کند.
زینالعابدین برنج را در آبکش ریخت و گفت: «فهمیدی مادر چی شده؟ امروز شنیدم یه بندهخدایی که از جبهه برای زایمان خانمش اومده بود مرخصی، امروز توی تصادف فوت کرده!»
کمی نان برای تهدیگ داخل قابلمه گذاشت و برنجها را روی نانها ریخت و گفت: «میگم عیبی نداره؛ منم به خاطر دل شما جبهه نمیرم. بگذار علیاکبر بره؛ ولی شما واقعاً میتونی جلوی مرگهای اینجوری رو هم اگه برسه بگیری؟»
مادر به همه این مسائل فکر کرده و البته دودل هم شده بود، اما با حرفهای زینالعابدین تصمیم قطعیاش را گرفت تا به رفتنش رضایت دهد.
(به نقل از خواهر شهید)
دشمن در زمان آرامش بیشتر فرصت ضربه زدن دارد
گفتم: «چه اصراری داری بری جنگ؟ جنگ که تموم شده!»
گفت: «اتفاقاً الآن که ظاهراً آتشها خاموشه، دشمن بیشتر فرصت ضربه زدن داره.»
درست میگفت. در همان زمان گروهک منافقین دست به کار شدند و عملیات مرصاد انجام شد.
(به نقل از خواهر شهید)
التماس دعا!
گفت: «خواهرجان! میشه بمونی خونه؟ مادر تنها نباشه بهتره!»
هم مهدی دعایی شهید شده بود، هم زمان برداشت گندم بود، هم زمان اعزامش به جبهه. میخواستم برای تشییع جنازه بروم.
مادرم بیمار بود. گفت: «خونه موندنت کم از اعزام به جبهه نیست.»
او رفت سرِ زمین، کمک بابا. تا آخر وقت ایستاده بود و با عجله از سر زمین رفته بود جلوی بسیج برای اعزام و فرصت نشد برای خداحافظی به خانه بیاید. چند وقت بعد نامهاش رسید. نوشته بود: «ببخشید که نشد خداحافظی کنم! اگر برگشتم که دیدار تازه میکنیم، اگر نه التماس دعا!»
(به نقل از خواهر شهید)
دلشورهای که بیدلیل نبود
وقتی تنها دیدمش دلم هری ریخت. سرش باندپیچی شده بود. منتظر بودم زینالعابدین پشت سرش بیاد. عید قربان بود. از سمنان رفتیم دامغان دیدن پدر و مادر که علیاکبر و رضا آمدند. به خاطر مجروح شدن علیاکبر دلم خیلی به درد آمده بود، اما آشوب دلم برای زینالعابدین بود. پرسیدم: «پس زینالعابدین کو؟ شما که هیچ وقت از هم جدا نبودید!»
گفت: «به خدا تا وقت زخمی شدنم با هم بودیم، ولی وقتی انتقالم دادند بیمارستان گمش کردم.»
دلشورهام بیدلیل نبود. همانجا، در همان زمان که علیاکبر زخمی شده بود، زینالعابدین هم به شهادت رسیده بود.
(به نقل از خواهر شهید)
جواب امام حسین(ع) رو چی بدم؟
نمیدانستم چه جوابی بدهم. مسؤول ثبتنام گفت: «حاجآقا! خواستیم در جریان باشید؛ پسرتون دست توی شناسنامه برده و سنش رو زیاد کرده، ولی باز هم اگه شما رضایت بدی میتونیم ثبتنامش کنیم.»
راستش کمی خجالت کشیدم، ولی گفتم: «وقتی خودش دوست داره بره، من چی بگم؟ بگم نرو! فردای قیامت جواب امام حسین (ع) رو چی بدم؟ اگه بپرسه خون بچه تو از خون پسرهای من رنگینتر بود، چه جوابی بدم؟»
رضایتنامه را امضا کردم و چند روز بعد اعزام شد.
(به نقل از پدر شهید)
انتهای متن/