منطق پرواز؛ وقتی تکلیف بر جان مقدم میشود

ابوالفضل راهنما نوزدهم مهر ماه ۱۳۷۷، در روستای زابل آباد از توابع گنبد کاووس دیده به جهان گشود. او که به عنوان ناوبان یکم نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، سالها عمر خود را صرف خدمت و پاسداری از امنیت وطن کرده بود، در کنار وظایف دشوار نظامی، پدری دلسوز برای فرزند خردسالش سورنا و همسری همراه بود. سرانجام در یازدهم فروردین ماه ۱۴۰۵، در جریان حملات موشکی دشمنان به تهران، او در قامت یکی از شهدای جنگ رمضان به آرزوی دیرینه خود رسید و به فیض شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این شهید والامقام اکنون در گلزار شهدای امامزاده یحیی بن زید گنبد کاووس آرام گرفته است. در ادامه، آنچه میخوانید حاصل گفت و گوی اختصاصی «نوید شاهد گلستان» با همسر گرامی این شهید سرافراز است که روایتگر روزهای پرفراز و فرود زندگی، عشق و ایثاری است که در پس این نام بلند نهفته است.
از دلجوییهای صادقانه تا بنای خانهای آرام
«نگین سنچولی» همسر شهید «ابوالفضل راهنما» گفت: من و ابوالفضل نسبت فامیلی دوری با هم داشتیم و خانوادههایمان یکدیگر را میشناختند، اما پیوند ما از مسیر سنتی و پادرمیانیهای مرسوم فامیلی رقم نخورد؛ دست تقدیر ما را سر راه هم قرار داد و به مرور با یکدیگر آشنا شدیم.
از همان روزهای آغازین، یک خصلت او دلم را قرص کرد؛ صداقت و جدیت کمنظیرش برای آغاز زندگی مشترک. اهل رابطههای بیسرانجام، بیهدف و حاشیهساز نبود. از همان گام نخست، خانوادهاش را در جریان گذاشت و پای انتخابش ایستاد. حتی با تأکید و احترامی خاص به خواهرهایش گفته بود: «باید دلتان راضی باشد؛ همه شما باید از صمیم قلب راضی باشید که میخواهم همسفرم را انتخاب کنم.»
آشنایی ما در اوایل سال ۱۴۰۰ شکل گرفت و در پایان همان سال، دست در دست هم پیمان عقد و وفاداری بستیم. آنچه در این پیوند مرا شیفته مرامش کرد، خانوادهدوستی، پایبندی و نیت زلالش بود. ابوالفضل در خانهای بالیده بود که بیشتر اعضای آن را خواهرانش تشکیل میدادند؛ همین موضوع از او مردی مهربان، مبادی آداب و بسیار بامحبت ساخته بود. راه و رسم احترام به زن را از عمق جان میشناخت؛ خوب بلد بود دلجویی کند، با شاخهگلی لبخند بنشاند و با نگاه و رفتارش، باران توجه و مهر را در زندگی جاری سازد.
فاصلههایی که حریف دلدادگی نشد
سالهای نخستین پیوند ما با مأموریتها، کار مداوم و خدمت پیدرپی ابوالفضل گره خورده بود؛ شرایطی که دوریهای طولانیمدت را بخش جدانشدنی زندگیمان میکرد. در طول نزدیک به پنج سالی که زیر یک سقف و در کنار یکدیگر پیمان همراهی داشتیم، اگر روزهای حضور مشترک و کنار هم بودنمان را بشمارم، شاید رویهمرفته به شش ماه هم نرسد.
محل خدمت و مأموریتهای ابوالفضل پیوسته تغییر میکرد و او در شهرهایی، چون نوشهر، منجیل، بندرعباس و تهران ادای وظیفه میکرد. من نیز در سنگر معلمی و در شهری دیگر مشغول خدمت بودم. با وجود همه سختیهای مسیر و بعد مسافت، او از کوچکترین فرصت برای دیدار و دلجویی دریغ نمیکرد و من نیز گاه برای چند روز راهی محل خدمتش میشدم تا چراغ این با هم بودن روشن بماند.
پس از دوران عقد، در هر مجالی سفرهایی کوتاه ترتیب میدادیم تا از دل همین دقایق گذرا، خاطرههایی ماندگار و سرشار از مهر بسازیم. سال ۱۴۰۲ زندگی مشترکمان را با جشن عروسی آغاز کردیم، اما دیری نپایید که دوباره برای ادامه خدمت راهی بندرعباس شد. روزها گذشت تا سرانجام شرایط کاریاش بهگونهای رقم خورد که به تهران منتقل شد؛ تدبیری که دستکم این امید را در دلمان زنده میکرد که پایان هر هفته، به آغوش گرم خانه و خانواده بازگردد.
نجواهای عاشقانه در سایه دلهره رفتن
ابوالفضل تکیهگاه امن دلتنگیهایم بود و تقریباً تمام دغدغهها، دشواریهای کار و حتی دلهرههایش را با من در میان میگذاشت؛ هرچند همیشه با دلسوزی یادآوری میکرد این رازها و سختیها پیش خودمان بماند تا دل پدر و مادرش نلرزد و غبار نگرانی بر جان مادر ننشیند.
گاهی میان صحبتهایمان حرف از پرواز و رفتن پیش میکشید و با لبخند میپرسید: «اگر روزی شهید شوم، بعد از من چه میکنی؟» من هم تلاش میکردم پاسخش را با شوخی و لبخند بدهم تا فضا عوض شود، اما در اعماق دلم از تصور روزهای بی او بودن و رفتنش هراسی سنگین رخنه میکرد.
یکی از سختترین و تلخترین تجربههای دوران خدمتش، حضور در مأموریت پاکسازی و انهدام مینها و مهمات عملنکرده بود. در آن عملیات، انفجاری سهمگین رخ داد و او از نزدیک شاهد صحنهای بسیار دردناک شد؛ رویدادی که روحش را تکان داد. پس از آن حادثه، با بغضی در گلو برایم تعریف کرد: «برای نخستین بار با چشمان خودم دیدم که چگونه پیکر یک انسان در یک لحظه متلاشی میشود.» این واقعه تأثیری عمیق بر روح و روانش گذاشت و نگاهش را به حقیقت زندگی و ناگهانی بودن مرگ دگرگون کرد؛ گویی از آن روز به بعد، مرگ را بیش از هر زمان دیگری نزدیک و ملموس میدید.
در میان ویرانهها، عهدش را استوار کرد
در کوران جنگ دوازدهروزه، سایه ناامنی بر شهر گسترده بود. ابوالفضل که در آن روزها در تهران حضور داشت، از حال و هوای شهر و صدای ممتد پهپادها و هواپیماهای جنگی برایم میگفت؛ چنان که یک بار در اوج هراس از صدای عبور پهپاد، بیاختیار شهادتین بر لبانش جاری شده بود. مدتی بعد به رشت منتقل شد و من در دلم به خیال امنیت آن خطه، آرامشی نسبی یافته بودم، اما تقدیر جور دیگری رقم خورد و او برای ادامه مأموریت، دوباره به میدان خطر در تهران فراخوانده شد. کارگاهی که پیشتر محل فعالیت او بود، در یکی از حملات هدف قرار گرفته و جز ویرانهای از آن باقی نمانده بود.
شب پیش از شهادت، در آخرین مکالمهمان، از جنگ گفت و من که از بازگشت دوبارهاش به کانون خطر بیمناک بودم، نگرانیام را با او در میان گذاشتم. او، اما با قلبی استوار پاسخم را داد؛ گویی تکلیف را بر دلش نوشته بودند. با صلابت پرسیدم که چرا باید به تهران باز گردی؟ و او با همان لحن آرام، اما قاطعش گفت: «اگر افرادی مانند ما نباشند، چه کسی باید از مردم و این خاک دفاع کند؟» همین جمله کوتاه، آخرین تیر خلاص بر ترسهای من بود؛ او که میدانست بازگشتش چقدر پرمخاطره است، رفتن را بر ماندن ترجیح داد، چرا که باور داشت اگر او پا پس بکشد، بار این مسئولیت سنگین بر زمین میماند.

«سورنا» یادگار روزهای عاشقی و لبخندهای ماندگار ابوالفضل
روزی که خداوند هدیه زندگیمان را به آغوشمان سپرد، حال و هوای ابوالفضل دیدنی و وصفناپذیر بود. با شکفتن غنچه حیات پسرمان، گویی همه درهای آسمان به روی دلش گشوده شده بود و او پر از شور، وجد و شکرگزاری شده بود. از همان لحظات نخستین، آرام و قرار نداشت؛ برق شادی چنان در چشمانش میدرخشید که دلش میخواست تمام دنیا را در این بهارِ نویافته شریک کند.
برای آنکه این لبخند شیرین میان همه اعضای خانواده تقسیم شود، یکدم از پا نمینشست. با اشتیاق و سراسیمه سراغ تکتک عزیزانش میرفت؛ مادرش را با احترام و عشق به بالین فرزند میآورد، دست پدرش را میبوسید و او را برای دیدن نوه تازه از راه رسیده همراهی میکرد، خواهرانش را یکییکی خبر میکرد تا این شادمانی خانوادگی را در کنار هم جشن بگیرند. آنچنان غرق در ذوق و سرمستی این نعمت الهی بود که دوست داشت همگان از نزدیک شاهد روشنایی چشمش باشند؛ فرزندی که نام پرصلابت و زیبای «سورنا» را برایش برگزیده بود تا همواره نمادی از شکوه، غیرت و پیوند عمیق عاطفی میان ما باشد.
انتظاری که با عطر شهادت به سر رسید
روزی که تقدیر، تلخترین فصل زندگیام را رقم زد، عقربههای ساعت با دلهره و سکوت پیش میرفت. هر چند ساعت یکبار شمارهاش را میگرفتم تا صدایش آرامش جانم شود، اما گوشی در دسترس نبود. دلواپس میشدم، ولی بلافاصله به خودم تسلی میدادم که شاید محل خدمت او به رسم همیشه آنتندهی ضعیفی دارد یا آنچنان غرق در مأموریت سنگین است که فرصت پاسخ ندارد.
سایههای غروب بر شهر گسترده شد و همچنان هیچ پیامی از او نرسید. در اوج این چشمانتظاری سنگین، زنگ تلفن به صدا درآمد؛ برادر همسرم پشت خط بود و با صدایی لرزان، جملهای گفت که تمام جانم را لرزاند: «جاشونو زدن…»
پیگیریهای خانواده آغاز شد و خبر آمد که محل حضور ابوالفضل هدف قرار گرفته است. در آن دقایق نفسگیر، دلمان به این امید واهی گرم بود که شاید مجروح شده باشد و دوباره به جمع ما بازگردد، اما اندکی بعد حقیقت آشکار شد و نسیم شهادتش در فضا پیچید. درست در همان لحظه که فرزندمان را در آغوش داشتم و به او آرامش میبخشیدم، صدای فریاد و بیقراریام بلند شد؛ بندبند وجودم از پیش خبر از داغی سنگین میداد، هرچند قلبم در برابر پذیرفتن آن مقاومت میکرد.
پیکر پاکش قابل شناسایی بود، اما تقدیر اجازه آخرین دیدار و در آغوش کشیدن پیکر آرامش را به من نداد. در آن لحظات تلخ و حزنانگیز اصرار نکردم و با خود گفتم شاید حکمت در این بوده که چهره خفته او در نگاهم نقش نبندد و یاد او همواره با همان لبخندهای گرم و پرامید در جانم زنده بماند.
قاب جاودان آخرین دیدار
هنوز که هنوز است، قاب روشن آخرین دیدار پیش چشمانم جان میگیرد و تمام خاطراتم را ورق میزند. آن روز، روال همیشگی متفاوت بود. همیشه مادرش بود که قرآن را بر سر راهش میگرفت تا سایهسار سفرش باشد، اما این بار، قرعه به نام من افتاد. با دلی که از شور و اضطراب میتپید، پول و قرآن را برداشتم؛ دستانم را دور پیکرش چرخاندم و او را از زیر کلام وحی رد کردم. آن لحظه، گویی مشایعت او، آخرین وداع زندگیام بود.
تماشایش کردم که آرام و متین، سوار بر مرکب خویش شد و از پیچ کوچه گذشت و در امتداد خیابان محو شد. آن آخرین صحنه، حالا به تمام جهان من بدل شده است. هنوز هم هرگاه دلم هوای آمدنش را میکند، نگاه نگرانم را به همان کوچه میدوزم؛ انگار که باز هم قرار است از همان مسیر بازگردد و به خانه لبخند بزند. من این تصویر رفتن را در دلم قاب گرفتهام؛ چرا که دلم نمیخواهد آخرین نگاهش در خاطرم، رنگ خاموشی و مرگ داشته باشد. برای من، ابوالفضل هنوز هم همان مسافری است که با لبخندی گرم از خانه بیرون زد و راهی افق شد؛ همان تصویری که زنده است و در جریان بیپایان زمان، هرگز نمیمیرد.
آخرین نشانه از مسافر پرواز
پس از آن واقعه تلخ، نشانههایی از او در گوشه و کنار محل حادثه جستوجو شد. خودروی ابوالفضل را در فاصلهای دورتر از کارگاه پیدا کردند؛ تلفن همراه رمزیاش هنوز درون ماشین جا مانده بود، گویی میدانست صاحبش دیگر فرصتی برای بازگشت به آن نخواهد داشت. خانواده با اندوهی بیپایان خودرو را به خانه آوردند تا بار دیگر جای خالیاش در حیاط خانه احساس شود.
از تمام آنچه در آن هنگامه آتش و دود حضور داشت، تنها یک شیء کوچک به دستم رسید؛ کلید خودرو که در نهایت ناباوری، کاملاً سالم و دستنخورده از دل حادثه باقی مانده بود. این کلید برای من تنها یک قطعه فلز سرد نبود، بلکه یادگاری زنده و ملموس از آخرین لحظات حضور او بود؛ نشانهای خاموش که عطر دستانش را با خود داشت و حکایت از مقصدی میکرد که دیگر بازگشتی به این دنیای خاکی نداشت.
وقتی چشمهایش پدر را شناخت
روزگار خدمت و شرایط سخت کاری اجازه نداد ابوالفضل روزهای زیادی را در کنار فرزند نوپایمان سپری کند، با این حال دست تقدیر فرصتی فراهم ساخت تا در آخرین مرخصیاش، دیداری ماندگار میان او و سورنا رقم بخورد. لحظهای که در خانه باز شد و ابوالفضل وارد شد، هنوز پیش چشمانم زنده است؛ سورنا چند ثانیه بیحرکت ماند و با چشمانی جستوجوگر به چهره پدرش خیره شد. در یک آن، گویی عطر تن او را دریافت، پدر را شناخت و با شور و شوق بیاندازهای دستوپایش را تکان داد تا خودش را به آغوش او بیندازد؛ لحظهای سرشار از مهر که اکنون زیباترین خاطره آن روزهاست.
این پیوند عمیق، حتی پس از پرواز ابوالفضل نیز در جان فرزندمان جاری است. امروز سورنا با دیدن تصویرهای پدر بر در و دیوار خانه و با لمس لباسهای او، بیقراری عجیبی نشان میدهد؛ دستهای کوچکش را برای عکسها تکان میدهد، با همان لحن شیرین کودکانهاش او را صدا میزند و گویی با تمام وجود حس میکند که پدر، حی و حاضر، ناظر بر لبخندها و قد کشیدن اوست.
در جستوجوی آرامش؛ پیوندی که با پرواز هم گسسته نشد
روزهایم را به شوق سورنا سپری میکنم و میکوشم با سرگرم شدن به او، غبار دلتنگی را از جانم بروبم، اما گاهی این دوری چنان سنگین میشود که گویی تمام جهان در قفس سینهام میتپد. لحظاتی که تنهایی بر من هجوم میآورد، خیره به عکسش میشوم و با او درددل میکنم؛ نخست میگویم تو نیستی، تو رفتهای، اما بلافاصله در دل خویش پاسخی مییابم، که شعلهورم میکند: نه، تو نرفتهای؛ تو را بردند، تو را از من و این خانه ستاندند. برای آنکه ذرهای از التهاب قلبم کاسته شود، به مزار پاکش پناه میبرم و به همان مکانهایی قدم میگذارم که روزگاری شاهد عهد و پیمانهای عاشقانه ما بود؛ آنجا تنها جایی است که گویی فاصلهها کمتر میشود و عطر حضورش را دوباره استشمام میکنم. در این مسیر پر از فراز و نشیب، خوابهایم دریچهای گشوده به سویش هستند. در یکی از آن رؤیاهای روشن، ابوالفضل با آرامشی که در چشمانش موج میزد، گفت که جایش خوب است و از من خواست که اینچنین بیقراری نکنم. در خوابی دیگر، وقتی که از عمق جان پرسیدم برمیگردی؟، او با همان صلابت همیشگی و اطمینان کلامش پاسخ داد: آری، برمیگردم. مطمئن باش که میآیم. هنوز هم گاهی در میان شبهای تنهایی، حضورش را در خانه حس میکنم؛ حتی اگر در خوابهایم به روشنی پیشین نباشد، انگار سایهاش در همین نزدیکیهاست و گویی او هیچگاه از این خانه نرفته است.
عدالت، مرهمی بر داغ دل خانوادههای شهدا باشد
آنچه از مردم، اطرافیان و مسئولان انتظار دارم، این است که در این راه پر از سنگلاخ، حامی و پشتیبان واقعی همسر و خانواده شهدا باشند. زیستن در جایگاه خانواده شهید، بار سنگینی است که تحملش بیهمراهی و درک دیگران، بسیار دشوار است. ما به حمایتهای نمادین نیازی نداریم، بلکه چشمانتظار نگاهی انسانی، همراهی عمیق روانی و توجه معنوی هستیم که مرهمی بر دردهای بیشمار ما باشد.»
فشارهای روحی که ما متحمل میشویم، فراتر از آن است که در کلام بگنجد. همه مردم و مسئولان از عظمت شهادت سخن میگویند؛ ما نیز به این تعالی معترفیم و به آن افتخار میکنیم، اما حقیقت زندگی ما چیز دیگری است. جامعه تنها زرق و برق کلمه شهادت را میبیند، اما کسی نمیداند که وقتی شب از راه میرسد و جای خالی او در خانه فریاد میزند، چه طوفانی در دلهای ما برپاست. نبودن او، جای خالی لبخندش، صدای قدمهایش و تکیهگاهی که از دست رفته است، رنجی است که هر لحظه ما را میفرساید.
دردناکتر از همه این است که بدانیم جایگاه همسرم را نه دشمن دور، بلکه وطنفروشان و خودیهای خائنی لو دادند که در همین خاک زیستند و از نعمتهای آن بهرهمند شدند، اما به خون آن خیانت کردند. دانستن اینکه عدهای از درون، مسیر پرواز او را ناامن کردند، زخمی است که هرگز التیام نمییابد. آرزوی قلبی من این است که هرکس با نگاهی آلوده و خیانتآمیز، در پی آسیب به این وطن و مردمانش برآمده، به سزای اعمال ننگین خود برسد و عدالت، مرهمی بر داغ دل خانوادههای شهدا باشد.
گفتوگو از: ایلواری