خوابی که نشانهای از حیات جاودان شهدا بود

شهید «محمدرضا بدراق» بیستم خرداد ماه ۱۳۸۶، در روستای بدراق نوری علی آباد کتول استان گلستان به دنیا آمد. پدرش دردی محمد، کشاورز است و مادرش اراز بی بی نام دارد. شهید در ۱۸ سالگی به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و یازدهم اسفند ماه ۱۴۰۴ در پی حمله دشمنی آمریکایی - صهیونی در پلیس دیپلماتیک فراجا تهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امنیت، آرامش و اقتدار امروز کشور، وامدار خون پاک فرزندان غیوری است که جان خویش را در راه دفاع از میهن، پاسداری از حریم امنیت ملی و صیانت از آرامش مردم فدا کردند. در این میان، شهدای سرافراز پلیس دیپلماتیک فراجا جایگاهی والا دارند؛ سربازان مخلص و دلیرمردانی که با ایمان، تعهد و روحیهای فداکارانه، در خط مقدم حفاظت از منافع ملی، امنیت بینالمللی و دیپلماتیک کشور ایستادند و با نثار جان خویش در لباس مقدس سربازی، برگ زرینی در تاریخ افتخارآفرین نیروی انتظامی رقم زدند. آنان با توکل به خداوند متعال و عشق به ایران اسلامی، تا واپسین لحظه بر عهد سربازی خود با ملت و میهن پای فشردند و نام خویش را به عنوان حافظان جانبرکف حریم دیپلماسی و امنیت کشور، در زمره جاودانگان این سرزمین ثبت کردند. نوید شاهد گلستان، اکنون پای صحبت پدری نشسته است که صبر و استقامتش جلوهای روشن از ایمان و عشق عمیق به فرزند است؛ پدری که با قلبی آکنده از دلتنگی، اما با روحی سرشار از افتخار، از فرزندی سخن میگوید که در کسوت سربازی و در صف مقدم مدافعان امنیت مأموریتهای دیپلماتیک فراجا گام برداشت و سرانجام در راه پاسداری از حریم امنیت ملی و صیانت از آرامش میهن، به فیض عظمای شهادت نائل آمد. آنچه در ادامه میآید، روایت دلهای صبوری است که یاد و راه فرزند شهیدشان را زنده نگاه داشتهاند و تقدیم حضور علاقهمندان میشود.

آخرین ثمره باغ زندگی؛ روایتی از رفاقتهای پدرانه و شوق سربازی «محمدرضا»
دردی محمد پدر شهید «محمدرضا بدراق» گفت: محمدرضا، آخرین گل بوستان خانواده ما بود؛ فرزندی که به رسم شیرینی همیشگی فرزندان آخر، روشنیبخش خانه ما و عزیزدردانه اهل خانه بود. او دوران تحصیل خود را در صفای روستای «بدراق نوری» سپری کرد، اما درس و مدرسه تمام دنیای او نبود؛ دوشادوش تحصیل، در کارهای سخت کشاورزی نیز بازوی توانمند و کمکدست من بود. محمدرضا در زمین کشاورزی چنان با مهارت و عشق کار میکرد که گویی از سالها قبل، فوتوفن این کار سخت را آموخته بود؛ گویی خاک با دستان جوان او الفتی دیرینه داشت. رابطه میان من و محمدرضا، فراتر از رابطه سنتی پدر و فرزندی بود؛ ما با هم رفیق بودیم، همدم و سنگ صبور یکدیگر. در چشمان او تنها یک پسر مطیع را نمیدیدم، بلکه رفیقی شفیق را مییافتم که شانه به شانه من در سختیهای زندگی میایستاد. روزها گذشت و بهار جوانیاش سر رسید. همین که به سن قانونی رسید، با ارادهای استوار رو به من کرد و گفت: «بابا! وقتش رسیده که برای ادای دین به وطن، راهی خدمت سربازی شوم.» محمدرضا با تمام وجود، عاشق میهن و دلباختهی خدمت به نظام اسلامی بود. با همین عشق و اشتیاق، نامش را برای سربازی ثبت کرد و عازم دوره آموزشی در «پادگان کهریزک تهران» شد. پس از اتمام دوران آموزشی و تقسیم نیروها، تقدیر او چنین رقم خورد که در قلب پایتخت، لباس مقدس «پلیس دیپلماتیک» را در خیابان فردوسی تهران بر تن کند و به عنوان امانتدار و حافظ حریم امنیت کشور، خدمت خود را آغاز نماید.
بغض یک سرباز در روزهای پرالتهاب وطن
روزهای پرالتهاب از راه رسیدند و سایه سنگین جنگ و تهدید، آسمان را ابری کرده بود. در همان ایام که نبردهای موسوم به «جنگ رمضان» آغاز شده بود، محمدرضا با من تماس گرفت. صدایش مثل همیشه نبود؛ بغضی عجیب و سنگین در گلو داشت که راه کلمات را میبست. با همان لحن سوخته و دلگرفته، از هتک حرمتها و جسارت دشمن به حریمهای مقدس میهن و قلب تپنده نظام سخن میگفت. آنچنان از این اتفاقات دلشکسته بود که گویی تمام وجودش از غصه لبریز شده است؛ غیرت سربازیاش اجازه نمیداد آرام بنشیند و آن شب، تلخی آن بغض، پشت تلفن لرزه بر جان من انداخت.
آخرین نجوای سحری
دهمین روز از اسفندماه بود؛ دقیقاً در لحظات ملکوتی سحر، زمانی که آسمان و زمین به هم نزدیکترند، زنگ تلفن سکوت خانه را شکست. محمدرضا بود. آن تماس، یک مکالمه معمولی نبود؛ دقیقاً یک ساعت تمام با من حرف زد. حالا که به عقب برمیگردم و به آن دقایق طولانی فکر میکنم، میفهمم که آن یک ساعت، یک گفتگوی عادی نبود؛ محمدرضا داشت با واژهها ما را برای رفتنش آماده میکرد. او داشت در لفافه و با زبانی که فقط دل پدرانه میفهمد، برای آخرین بار خداحافظی میکرد. گویی خودش میدانست که این آخرین نجوای سحری او با من است.
حکایت آن ساعت که بوی وداع میداد
فردای آن روز، یازدهم اسفندماه، خورشید که به میانه آسمان رسید، دلم آشوب شد. حوالی ظهر زنگ زدم، اما پاسخی نیامد. زمان به کندی میگذشت و دلهره در جانم ریشه میزد. هنگام اذان مغرب، دوباره شمارهاش را گرفتم؛ باز هم سکوت بود و صدای بوقهایی که به مقصد نمیرسید. ساعت ۹ شب که شد، برای بار آخر تماس گرفتم، اما این بار دیگر حتی بوقی هم در کار نبود؛ گوشیاش خاموش شده بود. آن لحظه، تاریکی مطلق جانم را فرا گرفت. حسی غریب و سنگین به قلبم نهیب میزد که اتفاقی افتاده است. گویی پرنده جان محمدرضای من، در سکوت آن شب، به سوی ابدیت پر کشیده بود و من، در آن سوی خط، با دلهرهای که خبر از یتیم شدن پدری میداد، تلخی فراق را با تمام وجود حس میکردم.
شبی که آسمان خانهمان شکست؛ روایت لحظههای هراس و خبر شهادت
آن شب، شبی نبود که از یادم برود؛ شبی که سایهای سنگین روی دل همه ما افتاده بود. ساعت از دوازده شب گذشته بود و نگرانی مثل ماری خفته در سینهام میلولید. رو به رسول، برادر محمدرضا، کردم و گفتم: «پسرم… گوشی محمدرضا خاموشه.» با اینکه خودش هم آرام و قرار نداشت، لبخندی ساختگی زد و گفت: «نه پدر، نگران نباش… چیزی نشده.»، اما من از لرزش پنهان صدایش فهمیدم که او هم در دل آشوبی دارد. به داخل خانه آمدیم تا شاید دلهایمان آرامی بگیرد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که رسول بیقرار گوشیاش را برداشت. تنها چند لحظه بعد، ناگهان با هول و شتاب از خانه بیرون رفت. دل من نیز با او دوید. از جا بلند شدم و خودم را به در رساندم. دیدم همانجا، زیر نور کمرمق چراغ حیاط، ایستاده و بیصدا گریه میکند… اشکهایی که خبر از فاجعه داشت.
به سمتش رفتم. گوشی را در دست میفشرد. بعد از لحظهای سکوت، چشمان اشکآلودش را بالا آورد و آهسته گفت: «پدر… خبرگزاری زده که پلیس دیپلمات را در خیابان فردوسی زدند…» همانجا بود که دنیا روی سرم خراب شد. بی آنکه چیزی به زبان بیاوریم، هر دو فهمیدیم طوفان سهمگینی بر خانه ما وزیده است. کابوس همه آن نگرانیها، ناگهان رنگ حقیقت به خود گرفته بود.
به همسرم چیزی نگفتم، اما او نیز مثل گلی پژمرده، رنگش پریده و نگاهش از روی من برداشته نمیشد. مادر است؛ دلش پیشاپیش خبرها را حس میکند. صبح روز دوازدهم اسفند، دیگر طاقت نیاوردم. به رسول گفتم: «پسرم، بلند شو… امروز باید برویم تهران. دنبال محمدرضا.» هنوز آفتاب بالا نیامده بود، ولی دل من از اضطراب سنگینتر از شب قبل شده بود. نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ زد. شماره غریبهای بود. مردی آرام، اما سنگینصدا پشت خط گفت: «از یگان خدمتی آقا محمدرضا تماس میگیریم… متأسفانه ایشان به فیض شهادت رسیدهاند… لطفاً برای انجام امور به تهران مراجعه کنید.»
جهانم در همان لحظه ایستاد. اما اشکهایم را فرو دادم؛ باید محکم میماندم. به همسرم و دخترانم باز هم چیزی نگفتم. تنها گفتم: «محمدرضا جواب نمیدهد… میرویم حالش را بپرسیم.» من، رسول و دامادم راهی تهران شدیم. سفر تلخی بود. هر لحظه نزدیکتر به پایتخت، دل من سنگینتر میشد. وقتی رسیدیم و درگیر کارهای اداری شدیم، بیآنکه بفهمیم، تقویم ورق خورد و روز سیزدهم اسفند از راه رسید.
وقتی برای تشخیص هویت رفتیم، یکی از سختترین لحظههای عمرم بود. پیکرهایی را دیدم که آسیبشان چنان بود که دل هر سنگی را آب میکرد. شهدایی بودند که دیگر چهرهشان قابل شناسایی نبود… و همانجا هزار بار خدا را شکر کردم که پیکر محمدرضای من، جز چند ترکش، آسیبی عمیق ندیده بود. انگار خدا خواسته بود آخرین نگاه پدر بر چهره فرزندش سنگین نباشد.
پس از انجام مراحل اداری، پیکر پاکش را به علیآباد آوردیم. جمعیت با چشمانی گریزان و دلهایی شکسته منتظر بودند؛ و سرانجام، در میان صلوات و اشک، او را در گلزار شهدای روستای «بدراق نوری» در آغوش خاک آرام گرفتیم؛ همان خاکی که در کودکی روی آن دویده بود و همان زمینی که روزی دستانش را در کشاورزی یاری کرده بود… اکنون مأمن ابدیاش شد. او رفت، اما نامش، یادش و راهش تا همیشه در جان ما ماندگار شد.
پیام آرامش از آسمان
«بعد از شهادت محمدرضا، غم سنگینی روی دل همه ما نشسته بود. داغی که فقط خانواده شهدا میفهمند یعنی چه؛ داغی که با هیچ کلمهای التیام پیدا نمیکند. در این میان، خواهر محمدرضا بیش از همه در خود فرو رفته بود. دلتنگیاش را پنهان میکرد، اما نگاهش پر از حرفهای ناگفته بود. چند شبی از شهادت محمدرضا گذشته بود که یک روز آمد کنارم نشست. صدایش میلرزید، اما در چهرهاش آرامشی خاص دیده میشد. گفت: “بابا، دیشب محمدرضا را در خواب دیدم. ” دلم ریخت و در عین حال دلم روشن شد. با عجله پرسیدم: چه دیدی دخترم؟ چه گفت؟
گفت: “دیدم محمدرضا آمده، درست مثل همان روزهای قبل از رفتنش؛ آرام، متبسم و مهربان جلو آمد و به من گفت: اگر گریه کنی، من هم گریه میکنم؛ اگر بخندی، من هم میخندم. ”میگفت همان لحظه بغض راه گلویش را بسته بود، اما یاد حرف برادرش افتاد و سعی کرد خودش را نگه دارد. میگفت: “به او لبخند زدم، اشکهایم را فرو خوردم و گریه نکردم. ”بعد رو به من کرد و ادامه داد: “به محمدرضا گفتم دلم خیلی برایت تنگ شده. گفت نگران نباش، من حالم خوب است.”»
وقتی این خواب را شنیدم، انگار باری از روی دلم برداشته شد. حس کردم محمدرضا آمده بود تا دل خواهرش و دل همه ما را آرام کند؛ تا بگوید که راهش درست بوده و حالا در آرامش است. آن خواب برای ما یک نشانه بود؛ نشانهای از اینکه شهدا زندهاند و ناظر بر دلهای ما. از آن روز به بعد، هر وقت دلتنگ میشویم، سعی میکنیم همان کاری را بکنیم که محمدرضا خواسته بود؛ صبور باشیم، لبخند بزنیم و باور داشته باشیم که حالش خوب است و در آرامش الهی به سر میبرد.
انتهای پیام/