آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۰۶۲
۰۸:۳۵

۱۴۰۵/۰۴/۲۷
گفت‌و‌گو با پدر و مادر شهید جنگ رمضان «فرزین کمالی»

حاجت مادر شهید ناو جماران که توسط شهید عالی برآورده شد

در آن لحظه‌ی عجیب، فهمیدم که خداوند حاجت من را از زبان شهید «مهدی عالی» شنیده است. دو روز بعد، با خبر رسیدن پیکر، یقین کردم که پسرم بالاخره به آرزوی دیرینه‌اش رسیده است؛ پسری که از کودکی تا لحظه‌ی رفتن، همیشه با لبخند می‌گفت: دعا کنید شهید شوم.


حاجت مادری که از زبان شهید شنیده شد

شهید فرزین کمالی در سیزدهم آبان‌ماه سال ۱۳۷۶ در شهرستان گرگان دیده به جهان گشود. دوران کودکی او به دلیل شرایط شغلی پدرش، جناب سرهنگ «عباس کمالی» که از افسران خدوم نیروی انتظامی بود، در شهر زاهدان سپری شد. سایه پرمهر مادر، سرکار خانم «صدیقه جهانتیغ»، بستری فراهم آورد تا فرزین در دامان خانواده‌ای مذهبی و نظامی رشد کند. مشاهده صلابت و ایثار پدر در لباس خدمت، جرقه‌های عشق به وطن و نظام مقدس جمهوری اسلامی را در دل فرزین کوچک روشن کرد و از همان دوران، رویای پوشیدن لباس رزم را در سر پروراند. فرزین پس از اخذ مدرک دیپلم، دوران مقدس سربازی را آغاز کرد. او که همواره در مسیر تحقق آرمان‌هایش استوار بود، در آخرین روز‌های خدمت سربازی، با همان لباس خدمت، در آزمون استخدامی ارتش جمهوری اسلامی ایران شرکت کرد. با توکل بر خدا و هوش سرشار خود، در آزمون نیروی دریایی که آرزوی دیرینه‌اش بود، پذیرفته شد. با حمایت و راهنمایی‌های پدر، مراحل اداری را پشت سر گذاشت و برای خدمت به دیار نیلگون خلیج فارس، به بندرعباس اعزام شد. خدمت او ابتدا در «ناو گواتر» آغاز گشت، اما روح بلند و جست‌وجوگرش همواره هوای «ناو جماران» را داشت. او که ارادت قلبی ویژه‌ای به ولایت داشت، همواره می‌گفت: «ناو جماران بیت رهبری است، من عاشق جمارانم. شهید در سال ۱۴۰۱ با مریم جهانتیغ ازدواج کرد و سرانجام پس از تلاش‌های فراوان، موفق شد به ناو محبوبش منتقل شود و خدمتی خالصانه را در این یگان استراتژیک آغاز کند. شهید فرزین کمالی پس از ۸ سال خدمت صادقانه و عاشقانه در نیروی دریایی ارتش، در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۴، همزمان با آغاز روز‌های پرخروش و دفاع در برابر تهاجم دشمن جنایتکار (آمریکایی-صهیونیستی)، در حالی که در ناو جماران مشغول پاسداری از مرز‌های آبی کشور بود، مورد حمله وحشیانه دشمن قرار گرفت. او که همواره آرزوی شهادت در سر داشت، در این واقعه به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این سرباز رشید اسلام، پس از ۱۲ روز چشم‌انتظاری، بر دستان مردم ولایت‌مدار گرگان تشییع و در گلزار شهدای امام‌زاده عبدالله (ع) به خاک سپرده شد تا برای همیشه میعادگاه عاشقان و عارفان باشد.

نوید شاهد گلستان این‌بار به خانه‌ای قدم گذاشته است که عطر صبر، ایمان و رشادت در آن جاری است؛ خانه‌ای که پدر و مادری داغدار، اما سرافراز، از فرزندی سخن می‌گویند که در کسوت ناو استوار یکم نیروی دریایی ارتش، نه فقط برای آب‌های سرزمینی، که برای عزت و امنیت ایران اسلامی مجاهدت کرد.

حاجت مادری که از زبان شهید شنیده شد


فرزین، دلگرمی تنهایی من


«صدیقه جهانتیغ» مادر شهید «فرزین کمالی» گفت: خداوند به من و همسرم، عباس آقا، سه فرزند داد؛ فرزند اول ما فرزین جان، فرزند دوم متین و فرزند سوم هم فاطمه‌زهرا خانم بود. فرزین یک سال بعد از ازدواج ما به دنیا آمد و از همان زمان، بزرگترین دلگرمی من بود؛ چرا که به واسطه شغل همسرم و مأموریت‌های طولانی‌اش، من اغلب در خانه تنها بودم و فرزین، پناه من بود.
از کودکی هم شیفته‌ی شغل پدرش بود. پوتین‌ها و کلاه نظامی پدرش را می‌پوشید و با اسلحه بازی می‌کرد. وقتی دیپلم گرفت، گفت می‌خواهم وارد نظام شوم. با اینکه پدرش دوست داشت او را در نیروی انتظامی داشته باشد، اما او با پشتکار خودش در نیروی دریایی قبول شد و راهی بندرعباس شد.
به دلیل اینکه در ناو جماران خدمت می‌کرد، مأموریت‌های خارجی و طولانی‌مدتش زیاد بود. مدام به او می‌گفتم: “پسرم، بیا در یک ناو کوچک‌تر باش که کمتر از هم دور باشیم”، اما او با اراده می‌گفت: مادر، من عاشق ناوم، همین‌جا تا آخرش می‌مانم.
درست یک روز قبل از شروع جنگ، عکسی برایم فرستاد که زیرش نوشته بود: من سرباز ایرانم…. از او پرسیدم: پسرم، چرا این را زیر عکست نوشتی؟ گفت: مامان، دوستت دارم، این عکس را توی گوشیت نگه دار. همان عکسی که حالا برای من، عزیزترین و ماندگارترین خاطره از اوست.


آخرین تماس یک سرباز عاشق


جمعه، هشتم اسفند بود. زنگ زدم تا حالش را بپرسم. گفت: مامان، ما چابهاریم، داریم حرکت می‌کنیم. اما ناگهان گفت: مامان، حلالم کن. با تعجب گفتم: پسرم، تو که کاری نکردی؟ گفت: نه مامان، حلالم کن، شاید جنگ بشه.
گفتم: نگران نباش پسرم، مثل همیشه به سلامت برمی‌گردی. اما او با صدایی که انگار از دوردست‌ها می‌آمد، گفت: نه مامان، این دفعه فرق می‌کند. شما و بابا، هر دو حلالم کنید. آن روز، او از پدرش هم حلالیت گرفت. انگار می‌دانست که امانت را به امانت‌دار بازمی‌گرداند. صبح روز بعد، خبر حمله به بیت رهبری همه را تکان داد. همسرم با لرزش صدا تماس گرفت: فرزین، بیت رهبری را زدند، شما خوب هستید؟ فرزین گفت: خدا را شکر، ما اینجا خوبیم. تنها ۵ دقیقه بعد، آسمان خلیج فارس با صدای انفجار حمله به ناو جماران لرزید. فرزین جان، آن‌قدر عاشق رهبرش بود که در همان میعادگاه ولایت، با او به شهادت رسید.


از جست‌وجوی پیکر تا میعادگاه رؤیا


صبح آن روز، وقتی خبر حمله به بیت رهبری را شنیدیم، تمام دنیا بر سرم ریخت. همسرم با فرزین تماس گرفت و پرسید: “فرزندم، شما خوب هستید؟ ” فرزین گفت: “خدا را شکر، ما اینجا خوبیم…” و درست پنج دقیقه بعد، ناو جماران هدف قرار گرفت و فرزین جان، در میان امواج، به شهادت رسید. او چنان عاشق رهبری بود که در همان مسیر عشق، شهید شد.
هفت روز تمام، ما در انتظار بودیم. فکر می‌کردیم جایی مجروح شده، خبری از او نبود. تا اینکه روزی شنیدم پیکر یک شهید را می‌آورند. با عکسی که از فرزین داشتم، از میان جمعیت به سمت شهید «مهدی عالی» دویدم. با گریه و زاری گفتم: “شهید عزیز، تو را به خدا، از فرزین جان برای من خبری بیاور… یک نشانی از پسرم به من بده. در آن لحظه‌ی عجب، فهمیدم که خداوند حاجت من را از زبان شهید عالی شنیده است. دو روز بعد، با خبر رسیدن پیکر، یقین کردم که پسرم بالاخره به آرزوی دیرینه‌اش رسیده است؛ پسری که از کودکی تا لحظه‌ی رفتن، همیشه با لبخند می‌گفت: “دعا کنید شهید شوم.
آن شب، فرزین در خواب پیش من آمد. با همان نگاه مهربانش گفت: مامان، پاشو… خانه را تمیز کن، همه جا را جمع و جور کن که من دارم می‌آیم. او نیامده بود تا برگردد، او آمده بود تا در خانه‌ای که برای استقبالش آماده شده، در کنار ما ابدی شود.


میراث‌دار غیرت


عباس پدر شهید «فرزین کمالی» گفت: من سال‌ها در کسوت نظامی خدمت کردم. بعد از ازدواج، با همسرم راهی سیستان و بلوچستان شدیم و در روستا‌های دورافتاده‌ی آن دیار، با هم پیمان بستیم که خدمت کنیم. هنوز یک سال از زندگی مشترکمان نگذشته بود که خداوند “فرزین” عزیز را به ما هدیه داد؛ گویی با آمدنش، رنگ و بوی زندگی‌مان به کلی عوض شد و کاممان شیرین‌تر از همیشه شد. هر بار که از ماموریت به خانه برمی‌گشتم، فرزین بزرگ‌تر و جذاب‌تر شده بود. خاطرم هست وقتی از سرکار می‌آمدم، با ذوق سراغ تجهیزات نظامی‌ام می‌رفت؛ با آن پا‌های کوچک و کودکانه، پوتین‌های بزرگ مرا به سختی این‌سو و آن‌سو می‌کشید تا با من بازی کند. سال‌ها گذشت و فرزین بزرگ شد. وقتی درسش تمام شد، با اشتیاقی که در چشمانش می‌دیدم، گفت: “بابا، می‌خواهم وارد نظام شوم. ” من که با تمام سختی‌های این شغل آشنا بودم، دلم نیامد جلوی آرزوی پسرم را بگیرم. برای مراحل گزینش و مصاحبه، با هم به تهران رفتیم؛ در تمام آن مسیر، در کنارش بودم و قدم به قدم برای رسیدن به آرزویش همراهیش کردم. فرزین با همتی که داشت، در نیروی دریایی ارتش پذیرفته شد. سفر حرفه‌ای او از بندرعباس آغاز شد؛ ابتدا در یک ناو کوچک فعالیت می‌کرد، اما به مرور زمان و با توانمندی‌اش، به ناو بزرگ و باشکوه “جماران” منتقل شد. او در رسته مخابرات، درست بر روی عرشه و در کنار پل فرماندهی ایستاده بود؛ جایی که قلب تپنده ناو بود. ناو جماران، یک قلعه‌ی شناور و جنگی بود که تجهیزات نظامی بسیار پیشرفته‌ای داشت. اما متأسفانه در آن روز‌های سخت جنگ، آسیبی که به این ناو وارد شد، تنها از سوی دشمن نبود؛ بخشی از آن خسارت‌ها، ناشی از انفجار همان تجهیزات و ابزار‌های نظامی بود که در میانه‌ی میدان بود. 


در انتظار خبری از میان آتش


روز نهم اسفند ماه ۱۴۰۴، حدود ساعت ده صبح بود که تلفنم زنگ خورد. از آشنایان بودند؛ خبر، خبری هولناک بود: “بیت رهبری را زدند. ” بی‌درنگ با فرزین تماس گرفتم. مثل همیشه، صدایش آرام و مطمئن بود. فقط به او گفتم: “بابا، خبر داری بیت رهبری را هدف قرار داده‌اند؟ ” گفت: “بله، در جریان هستم. ” و بعد، با همان کلمات همیشگی، خداحافظی کردیم. پنج دقیقه بیشتر نگذشته بود که دخترم با وحشت به سمتم دوید: “بابا! چابهار و کنارک درگیر جنگ شده‌اند! آمریکا حمله کرده! ” گفتم: “چطور ممکن است؟ پنج دقیقه پیش با فرزین حرف زدم، گفت هیچ خبری نیست. ” دوباره سراسیمه گوشی را برداشتم و شماره فرزین را گرفتم. هر چه شماره‌اش را گرفتم، در دسترس نبود. نگرانیم بیشتر شد. تلفن را به چند نفر از بچه‌های نیروی دریایی زدم؛ آنها تأیید کردند که حمله شده و ناو جماران هم هدف قرار گرفته است. آن روزها، روز‌های انتظار بود. روز‌هایی که خبری از فرزین عزیز نداشتیم. مدام از بچه‌های نیروی دریایی سراغش را می‌گرفتم. بالاخره بعد از چند روز، خبر تلخی به ما رسید: پیکر فرزین فعلاً پیدا نشده، اما نامش در لیست شهدا ثبت شده است. این خبر را فقط به دخترم گفتم. طاقت بیانش به همسرم و عروسم را نداشتم؛ وقتی معلوم نبود اصلا پیکری پیدا خواهد شد یا نه، چگونه می‌توانستم داغشان را تازه کنم؟


از زیر آب تا آغوش دعا؛ معجزه‌ی بازگشت فرزین به خانه


هشت روز گذشت. هشت روز انتظار و اندوه. تا اینکه همسرم، در مراسم شهید مهدی عالی، از خود شهید خواست تا فرزین را بازگرداند. انگار این دل شکسته، این خواسته مادرانه، به آسمان رسید. فردای آن روز، تلفنم زنگ خورد. گفتند: “یک پیکر پیدا شده که تازه از زیر آب بیرون آورده‌اند. ظاهراً سوختگی و جراحات زیادی دارد و قابل تشخیص نیست، اما احتمال می‌دهیم پیکر شهید فرزین باشد. ” به سرعت به تهران رفتم تا آزمایش DNA را انجام دهم. دو روز بعد، خبر قطعی رسید: “پیکر متعلق به شهید فرزین است. ” او را به شهرمان آوردند. استقبال مردم، فراتر از یک مراسم، شکوهی وصف‌ناپذیر و حماسه‌ای بود که در حافظه ماندگار شد؛ گویی دریایی از جمعیت، از هر سو به سوی ما روانه شده بودند تا با تمام وجود، قهرمان خویش و فرزند رشید وطن را در آغوش بکشند. این سیل اشک و دعا، تنها یک مراسم نبود؛ بلکه مرهمی بود بر زخم‌های عمیق دل‌های داغدار ما. این شکوه، گواهی بود بر عظمت ایثاری که فرزین در میان شعله‌های آتش از خود نشان داد؛ پسری که جان بی‌گناهش را نثار خاک مقدس کرد تا میهن، سر بلند بماند.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه