آخرین تماس از دریادل ارتشی؛ صدایی که از میان تلاطم اقیانوسها آمد

شهید جاویدالاثر امید جهانتیغ، ۱۸ اسفند ماه ۱۳۸۲، در روستای کریمآباد شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش عبدالله و مادرش لیلا خواجهمحمود نام دارد و در خانوادهای پر از عشق و ایمان، در کنار برادر خود، سعید، پرورش یافت. شهید جهانتیغ که مادر گرامیاش برای وی نام «سینا» را برگزیده بود، در طول زندگی با همین نام نیز شناخته و محبوب بود. وی با ورود به عرصه خدمت در نیروی دریایی، با درجه «ناو استوار دوم» در خدمت به میهن ایستاد. در جریان مأموریت رزمایش صلح در آبهای هند، زمانی که جهان را درگیر پیچیدگیهای نظامی و جنگ تحمیلی سوم کرده بود، کشتی «دنا» هدف حملات بیرحمانه رژیم جنایتکار آمریکا قرار گرفت. در جریان این اصابت اژدر، ناوچه دنا مورد هجوم قرار گرفت و شهید امید جهانتیغ در کنار همرزمان دلاور خود، در بامداد ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴، به شهادت رسید.
با وجود اینکه پیکر مطهر این شهید بزرگوار در میان امواج دریا یافت نشد، اما روح پر استوار او تا ابد در قلب میهن و در یادها جاویدالاثر باقی خواهد ماند. او نماد فداکاری سربازانی است که بدون هیچ نشانی، در دل دریاها برای حفظ امنیت ملت، جان خود را فدا کردند.
نوید شاهد گلستان، اینبار به خانهای قدم گذاشته است که عطر صبر، ایمان و رشادت در آن جاری است؛ خانهای که پدر و مادری داغدار، اما سرافراز، از فرزندی سخن میگویند که در کسوت ناو استوار دوم نیروی دریایی ارتش، نه فقط برای پاسداری از آبهای سرزمینی، که برای عزت و امنیت ایران اسلامی مجاهدت کرد. او که در میان مردم با نام عزیز سینا شناخته میشد، در میان امواج خروشان دریا و در جریان رزمایش صلح، به میثاق خود با پروردگار وفادار ماند و در میان آتش اژدرهای جنایتکار، از میان آبها به سوی آسمان پرکشید؛ شهیدی که اگرچه پیکرش در میان امواج جا ماند، اما نامش در قلبهای ما، جاویدالاثر گشته است.
از خدمت در پایگاه تا خدمت در مرزها
عبدالله پدر شهید «امید جهانتیغ» گفت: امید ما از همان کودکی با بقیه فرق داشت؛ انگار از همان زمان هم دنبال هدفی بزرگ میگشت. پسری پرانرژی، فعال و همیشه در تکاپو بود. در روستای کریمآباد، پایگاه بسیج خانه دومش شده بود. یادم هست در ایام محرم و مراسمهای مذهبی، پیش از آنکه ما برسیم، او آنجا بود؛ با خلوص نیت داربست میزد، فرش پهن میکرد و هر کاری که از دستش برمیآمد برای عزاداران انجام میداد. آنقدر در پایگاه فعال بود که انگار جزوی از آنجا شده بود.
وقتی بزرگتر شد و به سن قانونی رسید، با آن نگاه مصمم و قلب مهربانی که داشت، مسیر آیندهاش را خودش انتخاب کرد. وقتی برای ثبتنام در ارتش اقدام کرد، برق شوق را در چشمانش دیدم. او عاشق نظم و لباس نظامی بود. با علاقه و اشتیاق وصفناپذیری وارد نیروی دریایی ارتش شد. برایش این فقط یک شغل نبود؛ انگار پیدا کردن جایگاهی برای خدمت به مردم و وطن بود.

تجلی ایثار در دو جبهه
هنوز فراموش نمیکنم چقدر نسبت به ما دلسوز بود. میگفت: “بابا، میخواهم طوری کار کنم که هم به کشورم خدمت کنم و هم دستکم از نظر معیشتی، باری از دوش شما بردارم. ” سختی دوری از خانه را به جان خرید و راهی جنوب، جاسک و چابهار شد. همیشه وقتی زنگ میزد، با وجود تمام خستگیهای تمرینات دریایی، چنان با روحیه حرف میزد که ما اصلا متوجه نمیشدیم چقدر فشار کار روی اوست. نمیخواست ما نگرانش باشیم.
وقتی آرامش صدا، آخرین پیام شهادت بود
آخرین باری که با هم حرف زدیم، هرگز از خاطرم نمیرود. آن روز از چابهار به ما زنگ زد. صدایش پر از هیجان یک ماموریت مهم بود. گفت: “بابا، قرار است برای یک ماموریت فرامرزی راهی هند و سریلانکا شویم. ” وقتی با نگرانی پدرانه پرسیدم: “امید جان، تا آنجا چند ساعت راه است؟ ” با همان لحن آرام و اطمینانبخشش گفت: “بابا، این یک سفر معمولی نیست. ۲۵ روز مسیر رفت است و ۲۵ روز مسیر برگشت؛ یک هفته هم برای انجام رزمایش مشترک در هند پهلو میگیریم. جمعاً حدود دو ماه طول میکشد تا برگردم. ”
وقتی این را گفت، دلم لرزید. اولین بار بود که میخواست چنین سفر طولانی و پرخطری را تجربه کند؛ بیخبر از آنکه این اولین سفر طولانی پسرم، قرار است آخرین سفر زندگیاش شود.
هنوز هم وقتی به آن تماس آخر فکر میکنم، آن آرامش در صدایش در گوشم میپیچد. او در آن آبهای دوردست اقیانوس هند، در راه دفاع از حریم وطن، با همان روحیهی بسیجی دوران نوجوانیاش به دیدار معبود شتافت. سینای ما رفت، اما ردپای مهربانیاش در تمام جایجای این روستا، در پایگاه بسیج، و در قلب ما باقی مانده است. او نه فقط پسر من، بلکه فرزند این مرز و بوم بود که تا ابد نامش در تاریخ دریادلان ارتش خواهد درخشید.
چشمانتظاری در ساحل تردید
شب سهشنبه، دوازدهم اسفند ماه، آخرین تپش امید در دل ما بود. صدایش را از آنسوی آبها، از طریق تلفن بینالملل شنیدیم. با همان لحن پرانرژی و آرامشبخش همیشگیاش گفت: “مادرجان، نگران نباشید، مأموریت به خوبی انجام شد و ما صحیح و سالم داریم برمیگردیم. ” صدای خندهاش هنوز در گوش مادرم است. اما افسوس که آنسوی این مکالمه، تقدیر دیگری نوشته شده بود.
فردای آن روز، چهارشنبه سیزدهم اسفند، انگار آسمان روی سرمان خراب شد. خبر رسید که ناو «دنا»، همانجایی که امید ما در آن خدمت میکرد، در آبهای اقیانوس مورد اصابت زیردریاییهای دشمن قرار گرفته است. از همان صبح، موج نگرانی دوستان و آشنایان به سمت خانه ما سرازیر شد؛ مدام زنگ میزدند و سراغ امید را میگرفتند. من، با قلبی که انگار از تپش بازمانده بود، به همه میگفتم: “امید به ماموریت رفته، اما جزئیات را نمیدانم. ”
تاب بیخبری نداشتیم؛ خودمان با فرماندهاش تماس گرفتیم. صدای فرمانده از آنسوی خط، سنگین و پر از درد بود. تایید کرد که بله، امید در ناو دنا حضور داشته است. گفت: “کشور مورد اصابت قرار گرفته؛ تعدادی از بچهها به شهادت رسیدند، تعدادی زخمی شدند و از وضعیت بقیه… بیخبریم. ”
از آن روز، بیش از دو ماه میگذرد. دو ماه پر از اضطراب، دو ماه خیره ماندن به در و پنجره. همه میگویند شهادت، اما من هنوز باور ندارم. چطور باور کنم وقتی حتی یک نشانه کوچک هم از پسرم به دستمان نرسیده؟ نه پلاکی، نه وسایل شخصیای، نه تکهای از لباس رزمش… هیچ.
هنوز هم وقتی در خانه را باز میکنم، دلم میخواهد او باشد. هنوز با خودم میگویم امید در حال خدمت است، مگر سرباز وطن به این راحتی گم میشود؟ این انتظار جانکاه، سختتر از هر داغی است. خانه ما هنوز بوی امید را میدهد؛ ما نه سوگوار یک شهید، که چشمبهراه یک مسافریم که شاید روزی از افقهای همان اقیانوس، به سوی خانه بازگردد.
خانه، معطر به یاد مسافری که بازنمیگردد
این داغ، امتحانی است بس عظیم که خداوند بر شانه ما نهاده و ما جز تسلیم در برابر ارادهی او، راهی نداریم. خانه ما، اگرچه رنگ و بوی سابق را ندارد، اما به عطر حضور یاد امید، متبرک است. همسرم، مادر صبور امید، که سالها با بیماری دست و پنجه نرم میکرد، در این آزمون الهی، صبوری زینبوار پیشه کرده است. اگرچه خبر آسمانی شدن امید برای قلب پرمهر او سنگین بود و او را راهی بیمارستان کرد، اما من ایمان دارم که خدای مهربان، خود نگهبان این قلب بیقرار است. اینکه امید ما در پهنهی اقیانوسها رخت بربست و نشانهای از پیکرش بازنگشت، شاید حکمتی است که تنها او میداند. مادرش، که امروز در سکوتی عمیق فرو رفته، در واقع با خدای خود به نجوا نشسته است. چشمهایش به در دوخته شده، نه از سر ناامیدی، که از سر شوق دیدار؛ او در این سکوت، با همان خدایی سخن میگوید که امید را آفرید و اکنون او را به قربانگاه عشق فراخوانده است.
قلب مادرش، اگرچه خسته است، اما در هر تپش، نام خدا را زمزمه میکند و از او آرامش میطلبد. ما به لطف خدا دلخوشیم؛ همان خدایی که حضرت یوسف را پس از سالها به آغوش یعقوب بازگرداند، پناه ماست. اگر امید، جسمش را به امواج سپرد، روحش در جوار رحمت واسعهی الهی است.
رفیق روزهای کودکی و شور نوجوانی در میدان رزم
سعید برادر شهید «امید جهانتیغ» گفت: ما فقط برادر نبودیم؛ ما دو رفیق بودیم که دنیا را از یک دریچه نگاه میکردیم. تنها یک سال اختلاف سنی داشتیم و همین نزدیکی سن باعث شده بود که از همان روزهای اول کودکی، سایه به سایه هم باشیم. امید از همان سالهای دور، رویاهای بزرگی در سر داشت. یادم هست که در دوران نوجوانی، پای ثابت فعالیتهای پایگاه بسیج روستا بود. روزهایی که به میدان تیر میرفت، برق شادی را در چشمانش میدیدم. هرسال با اشتیاق تمام برای تماشای رزمایشها میرفت و همیشه میگفت: «سعید، دعا کن روزی برسد که خودم در این میدان، کنار دیگر دلاورمردان باشم.»
بلافاصله بعد از گرفتن دیپلم، قدم در مسیری گذاشت که برایش سرنوشتساز بود؛ او وارد نیروی دریایی ارتش شد. حدوداً سه سال بود که لباس مقدس ارتش را به تن داشت. اگرچه به دلیل سختی راه و محدودیتها، هر چند وقت یکبار موفق نمیشدیم به محل خدمتش در بندرعباس یا چابهار برویم، اما او با عکسهایی که از هر بندر و هر موجی برایمان میفرستاد، فاصلهی ما را پر میکرد.
آخرین وداع و وعدهی «برگشت در عید»
آخرین باری که امید به مرخصی آمده بود، نگاهش متفاوت بود؛ یک بلوغ مردانه در رفتارش حس میشد. به من گفت: «داداش، این ماموریت پیشِ رو طولانی است؛ شاید دو تا سه ماه طول بکشد. تا من برگردم، عید شده است. مواظب مادر و پدر باش.» انگار خودش میدانست که این آخرین وداع است.
سفر که آغاز شد، ارتباطمان تحت تأثیِ شرایط دریایی قرار گرفت. تا وقتی در آبهای سرزمینی بود، تماس داشتیم، اما به محض خروج از مرزهای آبی ایران، ارتباط قطع میشد و تنها او بود که هر وقت دستش به تلفن میرسید، دل ما را با صدای آرامشبخشش قرص میکرد.
آخرین تماس؛ صدایی که از میان تلاطم اقیانوسها آمد
نهم اسفند، غوغای جنگ در دل اقیانوس برپا شد. چند روزی در بیخبری مطلق گذشت؛ انگار دنیا برای ما متوقف شده بود. بعد از آن سه روز پر از اضطراب، بالاخره خودش تماس گرفت. صدایش آرام بود، انگار میخواست تمام نگرانیهای ما را از دل بردارد. گفت: «نترسید، حال ما خوب است، من صحیح و سالم هستم و داریم به سمت خانه برمیگردیم.»
این آخرین جملاتی بود که از امید شنیدیم. فردای آن روز، چهارشنبه سیزدهم اسفند ماه، ناو «دنا»، همانجایی که امید ما در آن خدمت میکرد، در آبهای اقیانوس مورد اصابت زیردریاییهای دشمن قرار گرفت.
از انکار تلخ تا حقیقت جاوید؛ وقتی خبر شهادت به خانه رسید
بعد از آن حادثه، همه میگفتند امید شهید شده، اما ما در انکار تلخ این واقعیت دست و پا میزدیم. دلمان نمیخواست باور کنیم که آن صدای گرم در تلفن، آخرین صدای او بوده است. تا اینکه مأموران نیروی دریایی به خانه ما آمدند. نگاههای سنگینشان کافی بود تا بفهمیم که دیگر امیدی به بازگشت امید نیست. آنها خبر قطعی شهادت و «جاویدالاثری» برادرم را به ما دادند؛ خبری که انگار تیشه به ریشه زندگی من زد.
مزار او، وسعت بیکران دریاست
شهادت برادرم، نه یک پایان، که آغازی بر یک حماسهی ماندگار در پهنهی اقیانوس است. از او نه پلاکی مانده و نه نشانی، این یعنی او دیگر متعلق به خاک نیست؛ او اکنون خود دریاست، خود صلابت است. ما در سوگ نبودن پیکرش نیستیم، که او را به امانت به امواج خروشان سپردهایم. پیکر مطهر او، اکنون در سینهی اقیانوس، نگهبان مرزهای این سرزمین است؛ جایی که هیچ دست ناپاکی به او نمیرسد. این بینشانی، مدال افتخار ماست. اگر زمینیان برایش مزاری ندارند، آسمانیان برایش حریمی از نور گشودهاند. ما خانوادهی او، ایستادهایم، سرافراز و صبور، چرا که برادرمان «جاویدالاثر» شد تا نام غیرت یک دریادار برای همیشه در تاریخ این وطن حک شود. امید، نرفته است؛ او در هر موج خروشانی که به ساحل میکوبد، زندهتر از همیشه جاری است.
از رویاهای کوچک تا خدمت در پهنهی اقیانوس
در خانهی خانوادهی شهید امید جهانتیغ، خاطرات میان لبخند و اشک در هم تنیدهاند. امید، جوانی که از همان دوران نوجوانی، نگاهش به افقهای دور و رویاهای بزرگ نظامی بود، اکنون نامش در کنار کلمهی «شهید» قرار گرفته است. اما این مسیر رسیدن به مقام جاویدان، با تمام حساسیتی که دارد، از دل یک انتظار جانکاه و یک بیخبری دردناک میگذرد.
انتهای پیام/