بازگشت از ابدیت؛ گفتگوی آخر در آغوش رؤیا
به گزارش نوید شاهد گلستان، شهید «فرزین کمالی»، متولد سیزدهم آبان ماه ۱۳۷۶، در گرگان، از همان دوران کودکی که در زاهدان سپری میشد، عشق به حماسه در خون داشت. پدرش عباس نظامی بود و مادرش صدیقه نام داشت. فرزین پس از اتمام دوران سربازی، با پشتکار و توکل بر خدا، آرزوی دیرینهی خود را در نیروی دریایی ارتش محقق کرد. او که در سال ۱۴۰۱ با مریم جهانتیغ پیمان زناشویی بست، با تمام وجود در ناو استراتژیک «جماران» به خدمت مشغول بود. در روز نهم اسفند ماه ۱۴۰۴، هنگامی که دشمن جنایتکار به مرزهای آبی کشور تهاجم نمود، فرزین در میان شعلههای آتش ناو جماران، پاسدار مرزها ایستاد و سرانجام، آرزوی همیشگیاش یعنی شهادت را در راه وطن به کف کرد. پیکر مطهر او پس از ۱۲ روز انتظار، در میان استقبال حماسی مردم گرگان، در گلزار شهدای امامزاده عبدالله (ع) گرگان به خاک سپرده شد.

مادر شهید در بخشی از گفتگوی تصویری میگوید: صبح آن روز، وقتی خبر حمله به بیت رهبری را شنیدیم، تمام دنیا بر سرم ریخت. همسرم با فرزین تماس گرفت و پرسید: “فرزندم، شما خوب هستید؟ ” فرزین گفت: “خدا را شکر، ما اینجا خوبیم…” و درست پنج دقیقه بعد، ناو جماران هدف قرار گرفت و فرزین جان، در میان امواج، به شهادت رسید. او چنان عاشق رهبری بود که در همان مسیر عشق، شهید شد.
هفت شب و روز تمام، در میانهی مه و انتظار معلق بودیم. گویی تمام امیدهایمان در میان دود و آتش دریا گم شده بود؛ مدام با خود میگفتم شاید جایی مجروح شده باشد، اما خبری نبود. آن روز، در خانه، به نیابت از برآورده شدن حاجتم، سفرهی حضرت رقیه (س) را پهن کرده بودم. ناگهان خبر رسید که پیکری شهید عالی در راه است. با قلبی لرزان و عکسی که از فرزین در دست داشتم، از میان جمعیت به سوی پیکر شهید «مهدی عالی» دویدم. با گریهای که از ته دل برمیآمد، التماس میکردم: شهید عزیز، تو را به خدا، از فرزین برای من خبری بیاور… تنها یک نشانی از پسرم به من بده. در آن لحظهی عجب، گویی آسمان زمین را لمس کرد؛ فهمیدم خداوند حاجت مرا از زبان شهید عالی شنیده است. دو روز بعد، وقتی پیکر او به ما رسید، یقین کردم که فرزین به آرزوی دیرینهاش رسیده است؛ پسری که از کودکی تا آخرین نفس، با لبخندی بر لب، تنها یک خواسته داشت: دعا کنید شهید شوم. آن شب، فرزین در خواب پیش من آمد. با همان نگاه مهربانش گفت: مامان، پاشو… خانه را تمیز کن، همه جا را جمع و جور کن که من دارم میآیم. او نیامده بود تا برگردد، او آمده بود تا در خانهای که برای استقبالش آماده شده، در کنار ما ابدی شود.
انتهای پیام/