از یک نشانه تا یک باور؛ نهالی به یاد حیات جاویدان شهید «ابوالفضل شجاعی شیخی»

شهید «ابوالفضل شجاعی شیخی» سوم آبان ماه ۱۳۸۵، در شهرستان گنبد کاووس به دنیا آمد. پدرش مصطفی، کشاورز است و مادرش راضیه نام دارد. شهید در اول آذرماه ۱۴۰۴ به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و پس از سه ماه و ده روز خدمت در نهم اسفند ماه ۱۴۰۴، سرباز پدافند هوایی ارتش وطن در حملات تجاوزکانه آمربکایی صهیونیستی در راه دفاع از کیان اسلامی در بوئین زهرا قزوین به شهادت رسید. امنیت و آرامش امروز کشور، وامدار خون پاک فرزندان غیوری است که جان خویش را در راه دفاع از میهن، پاسداری از آسمان ایران و صیانت از آرامش مردم فدا کردند. در این میان، شهدای سرافراز پدافند هوایی جایگاهی والا دارند؛ دلیرمردانی که با ایمان، تعهد و روحیهای سلحشورانه، در خط مقدم دفاع از عزت و امنیت کشور ایستادند و با نثار جان خویش، برگ زرینی در تاریخ افتخارآفرین این سرزمین رقم زدند. آنان با توکل به خداوند متعال و عشق به ایران اسلامی، تا واپسین لحظه بر عهد خود با ملت و میهن پای فشردند و نام خویش را در زمره جاودانگان این سرزمین ثبت کردند. نوید شاهد گلستان، اکنون پای صحبت پدر و مادری نشسته است که صبر و استقامتشان جلوهای روشن از ایمان و عشق عمیق به فرزند است؛ پدر و مادری که با قلبی آکنده از دلتنگی، اما با روحی سرشار از افتخار، از فرزندی سخن میگویند که در مسیر خدمت به میهن و پیشرفت این سرزمین گام برداشت و سرانجام در پی حملات ناجوانمردانه آمریکا به فیض شهادت نائل آمد. آنچه در ادامه میآید، روایت دلهای صبوری است که یاد و راه فرزند شهیدشان را زنده نگاه داشتهاند و تقدیم حضور علاقهمندان میشود.

ابوالفضل از همان کودکی، محکم، استوار و پایبند به اصول بود
«راضیه توحیدی» مادر شهید «ابوالفضل شجاعی شیخی» گفت: سوم آبانماه سال ۱۳۸۵، در شهرستان گنبدکاووس استان سرسبز گلستان، خدا پسری به من و پدرش عطا کرد؛ پسری که انگار نذر دلهای عاشق بود. من و پدرش، «مصطفی»، با امید و دعا چشمانتظار تولد فرزندمان بودیم و وقتی آرزویمان برآورده شد، اسمش را «ابوالفضل» گذاشتیم تا یاد علمدار کربلا همیشه در خانهمان جاری باشد.
ابوالفضل کودکیاش را در روستای «هیوهچی بالا» از توابع گنبدکاووس گذراند. فرزند اول خانواده بود. من و پدرش هم مثل خیلی از خانوادههای کشاورز، درگیر کارهای سخت زمین بودیم و کسی را نداشتیم که از او نگهداری کند؛ برای همین از همان سالهای کودکی، همراه خودمان به زمینهای کشاورزی میبردیمش؛ هم برای اینکه چشممان به او باشد و هم تا سختیها و برکت کار در دل طبیعت را از نزدیک لمس کند.
اصالت ما سیستانی است. مردم سیستان همیشه به مردانگی، مهماننوازی، صلابت و اصالت شناخته میشوند؛ سرزمینی که در شرق ایران و هممرز با افغانستان قرار دارد و در طول تاریخ، مردان رشید و وفادار به وطن تقدیم کرده است. من این ریشه و غیرت را در وجود ابوالفضل هم میدیدم؛ محکم، استوار و پایبند به اصول بود.
از مأمونیه تا زیارت پیاده کربلا
ابوالفضل تنها پسرم و نور چشم من و پدرش بود. روز به روز قد کشید و با لبخندهای کودکانهاش گرمای زندگیمان را بیشتر کرد. تا ششسالگی در گنبدکاووس بودیم؛ بعد برای آیندهی بهترش به مأمونیه ساوه کوچ کردیم و آنجا را خانهی امیدهای تازهمان ساختیم.
ابوالفضل پیشدبستانی را در مدرسه امیرآباد ثبتنام کرد و بعد در دبیرستان، رشته مکانیک را انتخاب کرد. تمام دوران تحصیلش را در مأمونیه گذراند و همزمان کنار درس، در کار مکانیکی هم مشغول شد؛ کاری که با عشق و دقت انجام میداد. استادکارها از اخلاق، ادب و مهارتش راضی بودند و همیشه میگفتند: «مثل ابوالفضل حرفگوشکن و حرفهای کم پیدا میشود.»
من همیشه آرزو داشتم روزی «مهندس مکانیک» شود؛ و همه میدانستند که لیاقتش را دارد. او دو خواهر دارد و از جانش بیشتر دوستشان میداشت. پسر باحیا، آرام و حرفشنویی بود؛ رفیق وفادار، دستودلباز و خوشاخلاق، هیچوقت نمیگذاشت کسی در جمعمان حساب کند؛ حتی بعضی وقتها دوستانش یواشکی خرید میکردند که از بزرگواریاش جا نمانند. ابوالفضل عاشق سفر؛ پرخنده، خوشرو و محبوب دلها بود. او تکپسر خانواده بود و ما هم برایش تا جایی که توان داشتیم، کم و کسری نمیگذاشتیم.
یکی از خاطرههای ماندگار من از او، زیارت امام حسین (ع) است. وقتی ۱۷ ساله بود، همراه من پیاده به زیارت رفتیم؛ سفری از جنس عشق و ارادت که تا همیشه در دل من مانده است.
روایت هجرت ابوالفضل برای خدمت به وطن
ابوالفضل برخلاف خیلی از جوانها، عاشق خدمت سربازی بود. با اشتیاق خودش اقدام کرد و اول آذرماه ۱۴۰۴ اعزام شد. ۴۵ روز آموزش فشرده را در سرمای کوههای سمنان گذراند؛ اما سرمای سخت باعث بیماری و عفونت ریهاش شد و به مدت یک هفته در بیمارستان تأمین اجتماعی ساوه بستری شد. من و پدرش نگران بودیم و هر هفته برای دیدنش راهی میشدیم…
یک روز ابوالفضل زنگ زد. از لحن صدایش فهمیدم حرفی در دل دارد که نمیتواند بگوید. بالاخره زبان باز کرد و گفت: «مامان، دعا کن جای خدمتم عوض بشه؛ میگن دعای مادرها زود مستجاب میشه. دلم میخواد همراه دو تا از دوستانم که توی بویینزهرای قزوین هستند، به محل خدمت جدیدشون بروم.»
همان لحظه با دلی شکسته گفتم: «به روی چشم پسرم…»، اما دلم آرام نگرفت. صبح روز بعد، نیت کردم و ناشتا روزه گرفتم. با تمام وجود از امام حسین (ع) خواستم که خواستهی پسرم برآورده شود. هر روز برایش زیارت عاشورا میخواندم و از خدا خیرش را میخواستم.
فردای آن روز، ابوالفضل دوباره زنگ زد؛ اما این بار صدایش پر از شادی و انرژی بود. گفت: «مامان! دعایت مستجاب شد… دیدی گفتم؟» از خوشحالی اشک در چشمانم جمع شد. فقط توانستم بگویم: «خدا را شکر پسرم، به سلامت بروی.»
محل جدید خدمتش منطقهی «خرمپشتهی قزوین» بود؛ جایی در دل بیابان، دور از هیاهو، اما نزدیک به آرامش. ابوالفضل آنجا کارهای فنی و مکانیکی با مهارت انجام میداد.
ابوالفضل در روز میلاد رهبرش آسمانی شد
اما تقدیر الهی بر این بود که ابوالفضل من، بیش از سه ماه و ده روز در لباس خدمت نماند. او در همان منطقه و در راه انجام وظیفه، آسمانی شد و به دیدار معبود شتافت. روز شهادت ابوالفضل عزیزم با روز میلاد رهبر شهید عزیزمان، یکی شد تا خاطرهاش برای همیشه در تقویم دلهای ما ثبت شود.
حالا آن بیابان خاموش، دیگر شاهد لبخندها و صدای مهربان او نیست؛ اما یاد و نام ابوالفضل در دل خانواده، دوستان و همرزمانش جاودانه شده است. پیکر پاک پسرم اکنون در آستان مقدس «امامزاده یحیی بن زید (ع)» در گنبدکاووس آرام گرفته است؛ جوان نوزدهسالهای که با چهار ماه خدمت صادقانه و عمری سرشار از ایمان و عشق، نامش را به نام علمدار کربلا گره زد و جاودانه شد.
روز نهم اسفندماه ۱۴۰۴، از همان صبح، دلم آشوب بود؛ بیقراری عجیبی داشتم که هرچه میگذشت، بیشتر میشد و آرامم نمیگذاشت. انگار دل مادرانهام چیزی را حس کرده بود. نزدیک ساعت ده صبح بود و من مدام به ابوالفضل فکر میکردم.
نمیتوانم قول بدهم شهید نشوم
ابوالفضل در محل خدمتش بود. من و خانواده و دوستانش هرچه با او تماس گرفتیم، پاسخی نگرفتیم. دلنگرانیمان لحظهبهلحظه بیشتر میشد. با این حال، او در پاسخ به اصرارهایی که برای ترک محل خدمت به او شده بود، پیامی فرستاده بود و گفته بود: «کارگرها رفتند. وظیفهی من است که اینجا بمانم و کار را تمام کنم. نمیتوانم وظیفهام را رها کنم.» این روحیهی ابوالفضل بود؛ اهل مسئولیت، متعهد و پایبند به کاری که به او سپرده میشد.
آخرین ردپای او در فضای مجازی، پیامی بود که ساعت ۱۱:۳۸ در گروه دوستانش فرستاد. دوستانش طبق رفاقت همیشگی با شوخی و خنده با او صحبت کرده بودند، اما ابوالفضل با همان جدیت و آرامش همیشگی نوشته بود: «شما نگران نباشید، من حالم خوب است.» حتی وقتی از او خواسته بودند قول بدهد شهید نشود، با صداقت گفته بود: «نمیتوانم قول صددرصدی بدهم.»
و چه زود این حرف، رنگ حقیقت به خود گرفت. از صبح، آن دلشورهی سنگین لحظهای رهایم نمیکرد. بالاخره با پدرش تماس گرفتم و گفتم: «بیا به محل خدمت ابوالفضل برویم.» راه ساوه تا محل خدمتش برای ما پر از نگرانی، سکوت و دلهره بود. در تمام مسیر، هرچه تلاش کردیم با او تماس بگیریم، پاسخی نیامد. گوشی سرباز ولایتمدارم از دسترس خارج شده بود و همین، آتش اضطراب را در دل من شعلهورتر میکرد.
ایستگاه آخر؛ کانکس سوخته و کولهپشتی یادگاری
وقتی به محل خدمت ابوالفضل رسیدیم، اولین چیزی که چشممان را سوزاند، دود غلیظی بود که از کانکس بلند میشد. محوطهی اطراف کانکس را حصار کشیده بودند. من و خواهرهایش با تمام وجود فریاد میزدیم: «ابوالفضل! کجایی پسرم؟».
اما هیچ جوابی نمیآمد؛ فقط سکوت بود و دلهره و ترسی که هر لحظه بیشتر میشد. پدرش از بالای حصار خودش را به داخل رساند و خواهر کوچکش هم با آن جثهی ظریفش تلاش کرد راهی به درون کانکس ویرانشده پیدا کند. میان شعلهها و دود، از ابوالفضل خبری نبود. فقط کولهپشتیاش را پیدا کردند؛ همان کولهای که زیر تخت مانده بود و آخرین نشانهی حضورش در آن لحظههای سخت بود.
وداع در قزوین؛ عکسی که حقیقت را گفت
تلخی آن انتظار ما را به روستای مجاور کشاند. از زنی پرسیدیم: «آیا پسری با مشخصات ابوالفضل اینجا بوده است؟» زن با چشمانی اشکآلود گفت: «بله، پسرتان بود. لحظهی آخر سرش روی پای من بود. خواستم برایش آب بیاورم، اما…» شنیدن این حرف، آتش به جانم زد. اما او ادامه داد: «تنها نبود؛ زخمی شده بود و او را به بیمارستان منتقل کردند.» همین جمله، کورسوی امیدی در دلمان روشن کرد، هرچند نگرانیمان هنوز سنگین بود. راهی بیمارستان شدیم، اما آنجا با حقیقتی روبهرو شدیم که توان ایستادن را از ما گرفت. در میان عکس شهدا، تصویر ابوالفضل را دیدیم؛ همان سرباز قهرمانی که خودش بارها از شهادت گفته بود و دلش هوای رفتن داشت.
فردای آن روز، برای تشخیص هویت به بهشتزهرای قزوین رفتیم. آنجا با پیکر بیجان ابوالفضل روبهرو شدیم؛ همان پسرم، همان ابوالفضلی که از سرما بیزار بود و حالا بیصدا و آرام پیش روی ما قرار داشت.
پیشبینی صادقانه ابوالفضل
روز دهم اسفند، پیکر مطهرش را به ساوه آوردند. در میان اشک و اندوه خانواده، دوستان و مردم، او را دور خانهاش چرخاندند تا آخرین وداع با خانه و کاشانهاش انجام شود. مردم قدرشناس مأمونیه با جمعیتی عظیم در این وداع حضور داشتند و او را با احترام و اشک تا مسیر آرامگاه ابدیاش بدرقه کردند. سرانجام، پیکر مطهر ابوالفضل در گنبدکاووس آرام گرفت؛ جایی که مزارش زیارتگاه دلهای داغدار شد. سنگ مزارش در ششمین روز شهادتش، به عنوان نخستین شهید ماه رمضان گنبد، نصب شد؛ و من از همان روز باور کردم که ابوالفضل، پیش از آنکه ما بفهمیم، خودش پروازش را آغاز کرده بود.
وداعی که بوی یقین میداد
یک هفته مانده به شهادتش، ابوالفضل برخلاف همیشه، صبح زود با من تماس گرفت. صدایش گرفته بود؛ انگار حرفی در دل داشت که گفتنش برایش آسان نبود. گفت: «مامان، میخواهم باهات خداحافظی کنم.»
با تعجب پرسیدم: «چرا پسرم؟» گفت: «شاید مادر شهید شوی. تازه اسم کوچهمان را هم عوض میکنند.»
خواستم آرامش کنم، گفتم: «ابوالفضل جان، کو تا شهادت…»، اما او با لحنی جدی و آرام گفت: «میخواهم همین حالا با شما خداحافظی کنم. از آبجیهایم هم خداحافظی کن؛ چون مدرسه هستند. گوشی را بده به بابا تا با او هم خداحافظی کنم.»
تماس که تمام شد، ذهنم درگیر حرفهایش ماند. دلم آرام نمیگرفت. موضوع را با همسایهام در میان گذاشتم. او گفت: «نگران نباش، ابوالفضل فقط حرف زده؛ مگر او را نمیشناسی؟»، اما حالا که به آن لحظهها فکر میکنم، میبینم آن حرفها بیدلیل نبود؛ نشانهای بود از آنچه در پیش بود. انگار ابوالفضل بوی رفتن را حس کرده بود.
تحقق یک وعده؛ نامی که بر سردر دو شهر درخشید
ابوالفضل با اینکه در اوج جوانی و شور زندگی بود، انگار عطر شهادت را از قبل حس کرده بود. در یکی از صحبتهایش به من گفته بود: «مادر، اگر من شهید شوم، حتی نام کوچهمان را هم عوض میکنند تا یادم زنده بماند.» آن روز شاید شنیدن این حرف برایم سنگین بود، اما حالا میفهمم که چه شناخت عمیقی از مقام شهادت داشت. او میدانست شهید، فقط از میان خانوادهاش نمیرود؛ بلکه در دل یک شهر، یک مردم و یک تاریخ ماندگار میشود؛ و چه زیبا این حرفش به حقیقت پیوست. امروز نهفقط یک کوچه، بلکه دو کوچه به نام پرافتخار شهید ابوالفضل شجاعی مزین شده است؛ یکی در گنبدکاووس و دیگری در ساوه. این نامگذاری، تنها یک تابلو بر سردر کوچه نیست؛ نشانی است از زنده بودن یاد جوانی که نامش در دلها جا گرفت و رفتنش، ماندگارترش کرد.
دیگر چشمانتظارم نمانید؛ اینجا مأمور مراقبت از کودکانم
بعد از رفتن ابوالفضل، خانهمان سوتوکور شده است. دلم بدجور برایش تنگ میشود و هر شب در میان رؤیاهایم به دنبالش میگردم. اما خودش به خوابم نمیآمد؛ در عوض، چند بار مردی قدبلند با چهرهای که برایم آشنا نبود، در عالم رؤیا حامل پیامهای او میشد. یکبار، آن مرد با خوانی از میوههای رنگارنگ و زیبا آمد و گفت: «اینها را ابوالفضل برایت فرستاده و گفته است: به مادرم بگویید دیگر چشمانتظار من نماند. من اینجا نزد رهبرم وظیفهای دارم که نمیتوانم رهایش کنم و برگردم. همچنین به من مسئولیت دادهاند که مراقب کودکان باشم.»
وقتی این خواب را برای اهل دل تعریف کردیم و تعبیرش را جستیم، تازه متوجه رازی شدیم. همان روزی که ابوالفضل من به شهادت رسید، تعدادی از دانشآموزان بیگناه در مدرسهای در «میناب» نیز طی حادثهای جان باخته بودند. ابوالفضل من که در دنیا عاشق بچهها بود، حالا در آن دنیا هم مأمور مراقبت از روح آن کودکان شده بود.
عطر گلابی و پیامی برای روزهای دلتنگی
در رویای دیگری، باز هم همان مرد قدبلند را دیدم. این بار برای من و همراهانم روسریهایی آورده بود. رو کرد به من و گفت: «اینها هدیهی ابوالفضل است. دو تا از این روسریها مخصوص مادرش است. ابوالفضل گفت به مادرم بگویید: مگر نمیدانی من لباس مشکی دوست ندارم؟ چرا مشکی پوشیدهای؟»
راست میگفت؛ ابوالفضل من همیشه لباس سفید و روشن میپوشید. فقط ایام عزاداری محرم بود که به عشق امام حسین (ع) پیرهن مشکی به تن میکرد. در میان آن هدیهها، یک روسری کرمرنگ بود. وقتی آن را باز کردم، ناگهان بوی شدید و دلانگیزی در فضا پیچید؛ عطری شبیه به گلابی، اما بسیار خوشبوتر و عمیقتر از هر عطری که تا به حال در این دنیا استشمام کرده بودم. آن عطر، تمام وجودم را از آرامش پر کرد. حس کردم ابوالفضل با این کار میخواست به من بگوید: «مادر، من زندهام و کنار تو هستم؛ اما دوست دارم مرا با رنگهای شاد و روشن یاد کنی، نه با اندوه و سیاهی.»
ابوالفضل رفت، اما عطر حضورش، پیامهای پرمهرش و آن روح بزرگش برای همیشه در قلب ما حک شد. او سرباز همیشه بیدار ولایت بود که حالا در آغوش آرامش ابدی، ناظر راه روشنی است که خودش با عشق آغاز کرد.
تنها دعایم برای ابوالفضل عاقبتبهخیری بود
پدر شهید «ابوالفضل شجاعی شیخی» گفت: به عنوان یک پدر، همیشه وقتی به چهرهی نجیب و چشمان پر از حیای ابوالفضل نگاه میکردم، تنها یک آرزو در دلم جوانه میزد. هر بار که دست به دعا برمیداشتم، چه در قنوت نمازهایم و چه در خلوت دل، از عمق جان میگفتم: «خدایا، این پسر را عاقبتبهخیر کن.»
من میدیدم که او چطور با جان و دل کار میکند، چطور احترام ما را نگه میدارد و چطور برای اطرافیانش دلسوزی میکند. اما هیچوقت فکر نمیکردم عاقبتبهخیری او اینقدر باشکوه و در تراز مردان خدا باشد. ابوالفضل با شهادتش به من ثابت کرد که خداوند دعای پدر را نه در قالب مال و منال دنیا، که در لباس سرخ شهادت و عزت ابدی مستجاب کرده است. او واقعاً و به معنای واقعی کلمه، عاقبتبهخیر شد.
نهالی که با دست غیب کاشته شد
بعد از آنکه ابوالفضل از میان ما پر کشید و به آسمانها رفت، حفرهای بزرگ در دلم ایجاد شد. روزها به یادش بودم و شبها را با خاطراتش سحر میکردم. دلم میخواست یک یادگاری ماندگار و زنده از او در زمین داشته باشم. فکری به ذهنم رسید؛ با خود گفتم به نیت ابوالفضل نهالی بکارم تا هر وقت قد میکشد و سایه میدهد، به یاد قامت بلند پسرم بیفتم و برای شادی روحش فاتحهای بخوانم.
این تصمیم در دلم بود، اما مشغلهها و سنگینی غم، توان حرکت را از من گرفته بود. موضوع را به خواهرم سپردم و گفتم: «دنبال تهیهی نهالی باش تا به یاد ابوالفضل در زمین بنشانیم.» چند روزی گذشت و به دلیل گرفتاریها، هنوز فرصت این کار پیش نیامده بود.
اما آن شب، اتفاقی افتاد که بندبند وجودم را لرزاند. تلفن خانه زنگ خورد؛ از بنیاد شهید بود. با صدایی آرام و مهربان گفتند: «ما امروز به نیت فرزند عزیزتان، شهید ابوالفضل شجاعی، نهالی کاشتهایم.»
در آن لحظه، زبانم بند آمده بود و اشک در چشمانم حلقه زد. ما هنوز هیچ اقدامی نکرده بودیم و به کسی هم نگفته بودیم، اما انگار ابوالفضل خودش از عالم بالا، بیقراری دل مرا دیده بود. انگار او میخواست به من بگوید: «بابا، نگران نباش، من حواسم به همهچیز هست.»
این همزمانی عجیب برای من پیامی روشن داشت؛ اینکه شهید زنده است و حتی برای کوچکترین آرزوهای قلبی ما هم نشانهای میفرستد. آن نهال که حالا در دل خاک ریشه دوانده، برای ما تنها یک درخت نیست؛ او نماد حیات جاویدان ابوالفضل است. پسری که رفت، اما نهتنها ریشهاش در دل ما و در خاک این سرزمین ماند، بلکه سایهی غیرت و وفاداریاش تا ابد بر سر شهر و دیارمان باقی خواهد ماند.
انتهای پیام/