همسر شهید جنگ تحمیلی سوم «محمد صالح کیخا»: خدایا این امانت را از من بپذیر

شهید «محمد صالح کیخا» چهارم تیر ماه ۱۳۷۵، در شهرستان زاهدان به دنیا آمد. پدرش موسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی و استاد دانشگاه فرهنگیان است و مادرش «معصومه پیران» نام دارد و فرهنگی است. در یک شرکت دانش بنیان در تهران مشغول به کار بود. در یازدهم اسفند ماه، ۱۴۰۴ بر اثر بمباران جنگندههای آمریکایی در تهران به شهادت رسید. وی متأهل و صاحب یک پسر بنام علی و یک دختر که هنوز متولد نشده است، میباشد. مزار او در گلزار شهدا الازمن علی آباد کتول قرار دارد. در سایهسار خون مطهر دلیرمردانی که جان خویش را در راه صیانت از مردم و سرافرازی ایران اسلامی نثار کردند، امروز درخت امنیت و آرامش این سرزمین بالیده و استوار مانده است. در میان این قافلهسالاران ایثار، شهدای عرصه علم و فناوری از منزلتی رفیع و جایگاهی درخشان برخوردارند؛ نخبگان فرهیخته و وارستهای که با چراغ دانش، تعهد و روحیهای جهادی، در مسیر عزت، اقتدار و پیشرفت میهن گام نهادند و سرانجام در پی یورشهای ددمنشانه آمریکای جنایتکار، به قله رفیع شهادت عروج کردند. آنان با توکل بر خداوند متعال و دلدادگی به ایران عزیز، تا واپسین دم بر پیمان خویش با ملت وفادار ماندند و نام خویش را در زمره جاودانهنامان این مرز و بوم به ثبت رساندند. نوید شاهد گلستان، اکنون پای صحبت همسر شهید «محمد صالح کیخا» نشسته است، زنانی که صبر و استقامتشان جلوهای روشن از ایمان و دلبستگی عمیق به راه و آرمان اوست. آنان با یاد و نام شهیدی سخن میگویند که زندگی خود را وقف خدمت به میهن و پیشرفت این سرزمین کرد و سرانجام در پی حملات ناجوانمردانه آمریکا به فیض عظیم شهادت نائل آمد. آنچه در ادامه میآید، روایت دلهای صبوری است که یاد و راه شهیدشان را زنده نگاه داشتهاند و تقدیم حضور علاقهمندان میشود.
محمدصالح برای ماندن در خاک نبود
«زینب کیخا» همسر شهید «محمد صالح کیخا» گفت: پدرم علیاکبر و مادرم فاطمه نام دارد. پدرم علیاکبر و مادرم فاطمه نام دارند. سرگذشت زندگی من در کوچهپسکوچههای شهر قم آغاز شد و تا هفتسالگی در جوار بارگاه حضرت فاطمه معصومه (س) رشد کردم. پس از آن به همراه خانواده به سیستان و بلوچستان و شهر زابل رفتیم و سالهای زندگی در آن دیار را سپری کردم تا اینکه دوباره به شهر قم بازگشتم.
پیوند من و محمدصالح ریشه در نسبتهای خانوادگی داشت؛ پدر همسرم پسرعمه مادرم است. اردیبهشتماه سال ۱۴۰۲ بود که مادر محمدصالح با مادرم تماس گرفت و موضوع ازدواج مطرح شد. آن زمان من هفدهساله و در آستانه پایان دوران دبیرستان بودم و در برابر انتخابی مهم قرار داشتم. در همان گفتوگوهای نخست احساس کردم از نظر اعتقادی و معیارهای قلبی، نگاه و باورهای مشترکی داریم.
یک ماه بعد، عقدمان جاری شد و در بهمنماه همان سال نیز جشن آغاز زندگی مشترکمان را برگزار کردیم. محمدصالح در همان زمان جوانی پرتلاش بود و به عنوان برنامهنویس در یک شرکت دانشبنیان فعالیت میکرد و با انگیزه و خلاقیت در مسیر جهاد علمی گام برمیداشت.
در سه سال زندگی مشترکمان، هیچگاه تصور نمیکردم که سرانجام زندگیمان به شهادت ختم شود. محمدصالح کمتر درباره شهادت صحبت میکرد؛ اما چند بار آرزوی قلبیاش را بیان کرد و میگفت: «انشاءالله عاقبت همه ما به شهادت ختم شود.»
گاهی با هم برنامه «ملازمان حرم» را تماشا میکردیم و درباره زندگی و سیره شهدا صحبت میشد. در آن لحظات، در نگاه و آرامش چهره محمدصالح نوری میدیدم که نشان میداد دلش با شهدا و راه آنان پیوند خورده است؛ گویی از همان ابتدا روح او برای پرواز و رسیدن به افقهای بلند آماده شده بود.
نخستین آغوش و تبرک به تربت کربلا
من و همسرم در سال ۱۴۰۲ زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. حدود یک سال بعد، در روزهایی نزدیک به عید سعید غدیر، خداوند فرزندمان را به ما عطا کرد. از همان زمان با توجه به ارادت و علاقهای که به نام مبارک امیرالمؤمنین (ع) داشتیم، تصمیم گرفتیم نام «علی» را برای فرزندمان انتخاب کنیم. برای ما این نام یادآور پدرش است؛ کسی که تکرارشدنی نیست. علیآقا تیرماه امسال دو ساله میشود.
روز تولد علی، وقتی در بیمارستان بودیم، محمدصالح با شوق و ذوق فراوان فرزندمان را در آغوش گرفت. آن لحظه برای من بسیار بهیادماندنی است. او با عشق خاصی تربت امام حسین (ع) را به علی داد تا زندگی فرزندمان از همان ابتدا با نام و یاد اهلبیت (ع) متبرک شود.
ما حدود دو ماه پیش از تولد فرزندمان، نام علی را انتخاب کرده بودیم. اکنون نیز در انتظار تولد دومین فرزندمان هستیم؛ دختری که نام «فاطمه» را برای او برگزیدهایم و امیدوارم در آینده، ادامهدهنده راه پدرش و مایه برکت زندگی ما باشد.
پیامی از ملکوت: «من هستم»
آن روزها که طنین انفجارها در فضا پیچیده بود، ما در تدارک سفر به شهرستان فاضل آباد بودیم. خبر جانسوز شهادت حضرت آقا (ره) منتشر شده بود و محمدصالح، مبهوت و متأثر از این سوگ عظیم، تمام هماهنگیها را انجام داد تا من به همراه پدر و مادرش راهی شهرستان شویم. او خود در تهران ماند تا در مراسم وداع و عزاداری شرکت کند؛ گویی قلبش به او الهام کرده بود که این ماندن، آغازی بر یک پرواز بیپایان است.
در شهرستان، تنها دلخوشی من تماسهای تلفنی بود. ساعت ۱۱ شب، آخرین باری بود که صدایش را شنیدم. پس از آن، هرچه جستم، نیافتم. خطوط ارتباطی قطع شده بود و میگفتند محل کار محمد صالح مورد اصابت قرار گرفته است. دو روز تمام را با بیم و امیدی وصفناشدنی سپری کردم؛ مدام به خودم نهیب میزدم که پاسخ ندادنش تنها به دلیل قطع آنتنهاست، غافل از آنکه او در آسمانها سکنی گزیده بود.
ساعت ۱۰ صبح روز چهارشنبه، زنگ در به صدا درآمد. تعجب کردم که این وقت روز چه کسی میتواند باشد. وقتی در باز شد، نگاه بغضآلود مادرشوهرم و چشمان خیس مهمانانی که به “علی” کوچکمان خیره شده بودند، تمام حقیقت را در گوشم فریاد زد. محمدصالح به آرزوی دیرینهاش رسیده بود و من مانده بودم و باوری که هنوز هم پذیرفتنش برایم دشوار است.
در این روزهای تنهایی، بارها از روح بلند محمدصالح مدد خواستم تا به قلب بیقرارم آرامش ببخشد. او نیز مرا رها نکرد؛ به خواب یکی از دوستانش رفته و پیامی کوتاه، اما به وسعت یک زندگی برایم فرستاده بود: به همسرم بگو که من هنوز هستم و در کنار شما حضور دارم. همین حضور معنوی است که مرا در ادامه این مسیر سخت، استوار نگاه میدارد.

علی و قاب عکسی که بوی پدر شهید میدهد
علی این روزها بیش از همیشه بهانه میگیرد و دلتنگ پدرش میشود. قاب عکس پدر را در آغوش میگیرد، صورت کوچکش را به تصویر او میچسباند و با او حرف میزند؛ انگار که آن عکس، پل اتصال دل او با آغوش ناتمام پدر است.
هنوز درک او از مفهوم سنگین «شهادت» به اندازه سالهای کودکانهاش قد نکشیده است، اما از آنجا که «حضرت آقا» را میشناسد و دوست دارد، هرگاه دلش برای پدر تنگ میشود، برایش میگویم: «بابا رفته پیش آقا». همین جمله کوتاه، مرهمی میشود بر قلب کوچک، اما بزرگ علی؛ قلبی که از همین سن، با نام شهید و ولایت، گره خورده است.
عزیزترینم را در راه خدا تقدیم کردم
در نخستین گفتوگوهای مراسم خواستگاری، از آقا صالح پرسیدم که نگاهش نسبت به رهبری چیست. با آرامش و اطمینان گفت که در مسائل عقیدتی و سیاسی پیرو دیدگاههای ایشان است. همیشه سخنرانیهای رهبری را دنبال میکرد؛ اگر موفق نمیشد مستقیم پای صحبت بنشیند، حتماً بازپخش آن را میدید. این موضوع برای من نشانهای از جدیت و باورهای ریشهدار او بود.
اکنون دو ماه از شهادت صالح گذشته است. باور دارم که خودش آرامم میکند. هر بار که بر سر مزارش حاضر میشوم، با او سخن میگویم و دلخوشیام این است که روزی، به اذن خدا و همراه با امام زمان (عج)، بازگردد و دیدارمان دوباره برقرار شود.
سختترین لحظه، زمانی بود که سنگ لحد را بر مزارش گذاشتند. همانجا رو به آسمان کردم و گفتم: خدایا، تو خود شاهدی که عزیزترینم را زیر خاک گذاشتم؛ خدایا، من این امانت را به تو بازگرداندم؛ آن را از من بپذیر. خطاب به خاک گفتم: تو از من خوشبختتری، زیرا تا قیامت پیکر پاک او را در آغوش خواهی داشت.
تجمعات ما تجلی جهاد تبیین و میثاق ابدی با آرمانهاست
من به عنوان همسر شهید، از عمق وجودم و به پاس قطرهقطره خونهای پاکی که در راه آرمانهای بلندمان نثار شده است، از ملت غیور و شریف ایران صمیمانه تقاضا دارم که شکوه و اقتدار حضور پرشور خود را در تجمعات و صحنههای دفاع از حق تداوم بخشند. امروز، حضور حماسی هر یک از ما در میادین همبستگی، نه یک وظیفه اجتماعی، که یک جهاد تبیین و ایستادگی است.
زنهار که گرد فراموشی بر این وقایع جانسوز بنشیند و یا تلخی این داغهای بزرگ در گذر زمان، برایمان به موضوعی عادی بدل شود. ما نباید اجازه دهیم غبار تکرار و عادت، بر چهرهی درخشان شهادت بنشیند. خون پاک رهبر والامقام و عزیزمان، امانتی سنگین بر دوش ماست که تنها با بیداری همیشگی و فریادهای رسا، پاس داشته میشود.
آرمان ما، فراتر از سوگواری است؛ ما خواهان انتقامی سخت و پشیمانکننده از مسببان این جنایت جانکاه هستیم. انتقام خون شهیدان، میثاقی است ابدی که از مسیر تداوم حضور در صحنه و پافشاری بر آرمانهای انقلاب میگذرد. تا رسیدن به آن روز موعود که ریشه استکبار از بن کنده شود، دست از مطالبه و حضور بر نخواهیم داشت و نخواهیم گذاشت این پرچم سرخ برافراشته، لحظهای بر زمین بماند.
انتهای پیام/