آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۷۷۰۶
۱۱:۴۳

۱۴۰۵/۰۱/۳۰
قسمت سوم خاطرات شهید «ابوالقاسم دهرویه»

آقا به من گفته شهید می‌شم

هم‌رزم شهید «ابوالقاسم دهرویه» نقل می‌کند: «از من پرسید: من زنده می‌مونم؟ گفتم: حتماً زنده می‌مونی. تا چند دقیقه دیگه بچه‌های امداد می‌رسن و تو رو می‌برن عقب. لبخندی روی لبش نشست. گفت: آقا به من گفته که شهید می‌شم.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید ابوالقاسم دهرویه» یکم تیرماه ۱۳۴۴ در شهرستان سمنان چشم به جهان گشود. پدرش محمد و مادرش کبرا نام داشت. دانش‌‏آموز سوم متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و ششم فروردین ۱۳۶۱ در بوکان هنگام درگیری با گروه‌های ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای امامزاده یحیای زادگاهش واقع است.

آقا به من گفته شهید می‌شم

دلم هرگز به من دروغ نگفت

دلشوره داشت بیچاره‌ام می‌کرد. هیچ‌چیز نمی‌توانست آرامم کند. به هرچیزی که نگاه می‌کردم، پیامی از ابوالقاسم دریافت می‌کردم. دو سه روز بود که گرفتارش شده بودم. چادرم را انداختم روی سرم و از خانه بیرون زدم. سراغ نوه‌ام رفتم. مثل اینکه می‌خواست از من فرار کند تا چیزی از او نپرسم. گفتم: «از دایی‌ات خبری نداری؟»

رفتم جلوی تکیه جهادیه. آقایی بود که پسرش با ابوالقاسم رفته بود جبهه. پرسیدم: «شما از پسرتون خبر دارین؟»

گفت: «والله دیشب حاج آقا زمانی‌پور زنگ زده و خبر داده که بچه‌های جهادیه همه سالمن.». خیالم کمی راحت شد. شیطان را لعنت کردم.

شب یکی از بستگان آمد منزل ما و گفت آمده عید دیدنی.

گفتم: «بیست و پنج روز بعد از عید می‌رن عید دیدنی!»

گفت: «خب تا حالا نرسیدم.»

رفتارش غیرعادی بود. دقایقی بعد نمی‌دانم با ابوالفضل چه اشاره‌ای به هم کردند و رفتند بیرون. پشت سرشان دویدم و گفتم: «چی شده که این موقع شب دارین می‌رین بیرون؟»

گفت: «می ریم کمک جعفر کتاب خالی کنیم.»

می‌دانستم که دارند چیزی را از من پنهان می‌کنند. چادر سرم انداختم و رفتم طرف تکیه جهادیه. یکی از بستگان روی پله حسینیه نشسته بود. پرسیدم: «برای چی اینجا نشستی؟»

خواست مرا از موضوع پرت کند که گفت: «می خوام برم برای باغچه آب بگیرم.»

همه‌چیز مشکوک بود. همه از من فرار می‌کردند.

آمدم خانه و به عروسم گفتم: «بلند شو بریم تا سر خیابون، فکر می‌کنم برای ابوالقاسم اتفاقی افتاده. هیچ‌کس به من هیچی نمی‌گه.»

تا نزدیک خانه برادرم رفتم. خانه را پیدا نمی‌کردم. می‌خواستم زنگ خانه‌ای را بزنم که عروسم گفت: «این خونه نیست.»

زنگ خانه را که زدیم، زن همسایه‌شان آمد بیرون و گفت: «نیستن حاج خانم!»

پرسیدم: «نمی دونی کجا رفتن؟»

گفت: «نمی دونم، رفتن بیرون.»

برگشتیم. نمی‌دانستم دارم چکار می‌کنم. دوباره رفتم جلوی تکیه. آقای هدایت‌پور را دیدم. پرسیدم: «حاج آقا! شما امروز بسیج نرفتین؟ از بچه‌های ما خبر ندارین؟»

گفت: «من سه روزه که سر کار نرفتم. مریض بودم و از جایی خبر ندارم.»

داشتیم حرف می‌زدیم که خواهرزاده‌ام آمد دنبالم. گفت: «خاله! ابوالقاسم مجروح شده و بیمارستانه. اومدم دنبالت که بریم دیدنش.»

همه به من دروغ گفتند، جز دلم که هرگز به من دروغ نگفته است.

جلوی خانه که رسیدیم، جمعیت پر بود. دیگر لازم نبود که حتی کسی به من راست بگوید.

وقتی توی محوطه حرم امامزاده یحیی، کفن را از روی صورتش کنار زدند، دیدم دارد نگاهم می‌کند؛ نه به من که به همه. گفته بود: «چشمم رو باز بذارن که همه بدونن من با چشم باز راهم رو انتخاب کردم.»

بیشتر بخوانید: دستگیری از فقرا به سبک ابوالقاسم

معنی حرفش را بعد از شهادتش فهمیدم

از شهادت ابوالقاسم چند روز گذشته بود. یکی از هم‌رزمانش آمد که به من سر بزند. گفت: «اون شب از همه ما خواست که بریم توی سنگرش برای دعا. اول دعای فرج خوند و بعدش دعای توسل. حسابی حال پیدا کردیم. بعد از دعا، فرمانده گفت: بلندشین برین بخوابین که باید کلی راه رو پیاده برین! ابوالقاسم گفت: مگه امام حسین شب عاشورا خوابید؟ امشب باید تا صبح دعا و قرآن بخونیم. معنی حرفش رو وقتی فهمیدیم که اون شهید شد.»

(مادر شهید به نقل از یکی از هم‌رزمان شهید)

بیشتر بخوانید: «ابوالقاسم» سرباز امام زمان شد

آقا به من گفته که شهید می‌شم

از سقز به بوکان اعزام شدیم. آنجا وسایل لازم را تحویل گرفتیم و ما را دو قسمت کردند.

دوازده شب بود که راه افتادیم. شش و نیم صبح با دشمن درگیر شدیم. وقتی خودم را بالای سرش رساندم، دیدم که همان لباس‌های نو تنش است و تیر خورده سمت راست سینه‌اش.

درگیری ادامه داشت. از من پرسید: «من زنده می‌مونم؟»

گفتم: «حتماً زنده می‌مونی. تا چند دقیقه دیگه بچه‌های امداد می‌رسن و تو رو می‌برن عقب.»

لبخندی روی لبش نشست. گفت: «آقا به من گفته که شهید می‌شم.»

عملیات با موفقیت انجام شد. ساعت دو و نیم بعدازظهر بود که می‌خواستیم برگردیم. فرمانده گفت: «کی می‌ره شهید دهرویه رو بیاره که با خودمون ببریم؟»

(به نقل از هم‌رزم شهید، جواد نجاریان)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه