آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۲۷۷
۱۱:۳۴

۱۴۰۵/۰۲/۰۵
قسمت نخست خاطرات شهید «محمدحسن ناظمی»

روایتی از شجاعت و ایمان در جبهه

دوست شهید «محمدحسن ناظمی» نقل می‌کند: «بعضی شب‌ها که خاموشی می‌زدند محمدحسن وارد قسمت تعمیرگاه می‌شد و تا آنجا که می‌توانست ماشین‌ها را تعمیر می‌کرد. بچه‌ها به شوخی می‌گفتند: شب‌ها فرشته‌ها می‌آیند و ماشین‌ها را تعمیر می‌کنن! محمدحسن بسیار شجاع و نترس بود. اخلاص بالایی هم داشت.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمدحسن ناظمی» دوازدهم فروردین ۱۳۴۹ در شهرستان دامغان زاده شد. پدرش ابراهیم و مادرش معصومه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. از سوی جهاد سازندگی در جبهه حضور یافت. بیست و سوم فروردین ۱۳۶۶ با سمت تعمیرکار خودرو‌های سنگین در مریوان دچار سانحه رانندگی شد و به شهادت رسید. پیکر او را در فردوس‌‏رضای زادگاهش به خاک سپردند.

روایتی از شجاعت و ایمان در جبهه

همیشه قانع بود

برادر شهیدم فرزند دهم خانواده بود. از زمانی که به یاد دارم ایشان بسیار مهربان بود و خوش اخلاق و نیک رفتار. همیشه قانع بود. وقتی محمد جبهه بود، شوهر من هم به منطقه اعزام شده بود. یادم می‌آید تعدادی از همسایه‌ها به منزل ما آمدند و هریک با من رفتار عجیبی داشتند. یکی از همسایه‌ها از من پرسید: «اگر شما هم جزو خانواده شهدا بشوید چه می‌کنید؟»

من که اصلاً در این افکار نبودم، گفتم: «خوب ما هم مثل بقیه خدا را شکر می‌کنیم و صبر می‌کنیم!» چند دقیقه بعد یکی از همسایه‌ها گفت: «ما فردا می‌خواهیم به دامغان برویم؛ شما هم با ما می‌آیید یا نه؟»

من کمی متعجب شدم و گفتم: «نکنه برای مادرم یا پدرم اتفاقی افتاده؟»

گفتند: «نه! اما محمد در جبهه مجروح شده و در بیمارستان بستریه!» دلشوره عجیبی گرفتم و نگران شدم. وقتی به دامغان رسیدم خبر شهادت محمد را به من دادند.

(به نقل از خواهر شهید، فاطمه ناظمی)

روایتی از شجاعت و ایمان در جبهه

یکی از دوستانش که در جبهه با او بود می‌گفت: «بعضی شب‌ها که خاموشی می‌زدند محمدحسن وارد قسمت تعمیرگاه می‌شد و تا آنجا که می‌توانست ماشین‌ها را تعمیر می‌کرد. این قضیه مدتی انجام می‌شد تا آنجا که بچه‌ها به شوخی می‌گفتند: شب‌ها فرشته‌ها می‌آیند و ماشین‌ها را تعمیر می‌کنن! دیگه نیازی نیست ما روز‌ها کارکنیم! اما بعد از مدتی متوجه شدیم که این کار محمدحسن است.»

محمدحسن بسیار شجاع و نترس بود. اخلاص بالایی هم داشت. می‌گفت: «انسان باید در راه خدا مبارزه کند تا پیروز شود وگرنه اگر برای خدا نباشد، هیچ‌وقت پیروز نمی‌شود.»

(به نقل از دوست شهید)

روحیه جهادگری او زبانزد بود

محمدحسن چند ماهی از من کوچک‌تر بود. باهم به منطقه اعزام شدیم. در منطقه هرکاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. روحیه جهادگری او بسیار زبانزد بود. محال بود کاری را به او بسپارند و انجام ندهد. مدتی در جبهه به عنوان بی‌سیم‌چی فعالیت می‌کرد. بیست و سوم فروردین ۱۳۶۶ ساعت ده صبح بود که قرار شد به پشت جبهه برگردیم و از آنجا هم به مرخصی برویم.

وقتی آمدیم سوار شویم، حاج آقا خیری جلو آمد و به محمدحسن گفت: «چون یک عملیات در پیش داریم، اگر می‌شود شما مدتی دیگر بمانید و در کارهای تدارکاتی به ما کمک کنید.» بعد از رفتن حاج آقا خیری هرچه به محمدحسن اصرار کردم همراه من به مرخصی بیاید، نپذیرفت؛ گفت: «چون عملیات در پیش است، وظیفه ایجاب می‌کند که بمانیم.»

حرف او باعث شد من هم آن روز از مرخصی رفتن منصرف شوم و در کنار هم بمانیم. ساعت دو و نیم بعدازظهر همان روز محمدحسن به آرزوی ملکوتی‌اش رسید و پرواز کرد.

(به نقل از خواهرزاده شهید، امین میرزایی)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه