«ابوالقاسم» سرباز امام زمان شد
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید ابوالقاسم دهرویه» یکم تیرماه ۱۳۴۴ در شهرستان سمنان چشم به جهان گشود. پدرش محمد و مادرش کبرا نام داشت. دانشآموز سوم متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و ششم فروردین ۱۳۶۱ در بوکان هنگام درگیری با گروههای ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای امامزاده یحیای زادگاهش واقع است.

دعای کمیل
شب جمعه که میشد، بعد از شام میرفت توی اتاقی که پایین داشتیم. با ضبط صوتش دعای کمیل گوش میداد و گریه میکرد.
یک شب دیروقت بود. دیدم که از آنجا صدای گریهاش را میشنوم. بلند شدم و آهسته رفتم توی اتاق. گفتم: «مادرجان! خب میخوای دعای کمیل بخونی، یک خرده زودتر بخون که من هم گوش کنم و بهره ببرم.»
(به نقل از مادر شهید)
بیشتر بخوانید: دستگیری از فقرا به سبک ابوالقاسم
عمل به وصیتم واجبه
تابستانها کارگری میکرد و روزی پانصد تومان میگرفت. روزی صد تومان به من میداد برای خرج منزل و بقیه را پسانداز میکرد. وقتی خواست برود جبهه، وصیت کرد: «مبلغی پول توی حسابم دارم. اون رو برای جنگ زدهها خرج کنین!»
وقتی شهید شد، پدرش گفت: «امسال که پنبه رو فروختم، یک مقدار میذارم روی پول اون و یک فرش میخرم برای مسجد.»
شب به خواب خواهرش آمد و گفت: «به بابا بگو: شما اختیار پول خودت رو داری، اما من وصیت کردم که پولم رو به جنگ زدهها بدین! نباید وصیتم به هم بخوره!»
آنوقت پدرش پول او را برداشت و برد برای جنگ زدهها.
(به نقل از مادر شهید)
ملاقات خدا با لباس نو
نمیدانم در خواب چه دیده بود، اما خاطرش جمع بود که شهید میشود. هم در نامه برای ما نوشته بود و هم دوستانش که با او بودند میدانستند.
میگفتند: یک دست لباس برای آموزش به ما داده بودن و یک دست لباس بعد از آموزش. اون همیشه همون لباس آموزش رو میپوشید. وقتی بهش گفتیم: چرا اون لباس نو رو نمیپوشی؟
گفت: اون رو میخوام برای شهادتم بپوشم. میخوام خدا رو با لباس نو ملاقات کنم. میدونستیم که خواب دیده شهید میشه، ولی به اندازه او باور نداشتیم. وقتی قرار شد بریم عملیات، غسل شهادت کرد و لباس نو پوشید. اولین کسی بود که تیر خورد. وقتی برگشتیم، شهید شده بود.»
(به نقل از خواهر شهید)
سرباز امام زمان
شب قولگیران من بود. ریش سفیدهای فامیل در اتاق دیگر جمع شده بودند و قرار و مدارها را تنظیم میکردند. او در اتاقی که من بودم، داشت وصیت نامه مینوشت. بعد از نوشتن برایم خواند. گفت: «من این وصیت نامه رو میذارم توی این طاقچه. بعد از شهادتم اون رو بده به بابا!».
دلم از رفتار او گرفته بود. اصرار داشتم که بماند و در عروسی شرکت کند. گفتم: «این چند روز رو بمون. بعد هم درست رو که تموم کردی میبرنت سربازی دیگه.».
گفت: «داوطلب رفتن کیف داره. میخوام خودم برم که سرباز امام زمان باشم.»
(به نقل از خواهر شهید)
انتهای متن/