«محمدرضا»، نگهبان مهربان خواهر تا لحظه شهادت
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمدرضا نجاریان» پنجم شهریور ۱۳۴۷ در شهرستان گرگان دیده به جهان گشود. پدرش غلامحسین و مادرش علیا نام داشت. تا اول متوسطه درس خواند. کارگر بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و یکم فروردین ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

دستگیر نیازمندان بود
میخواست به منطقه اعزام شود، برای ما سخت بود، ولی خودش عاشق بود و سرحال و شادمان میرفت. وقتی هم که برگشت، طوری از حال و هوای جنگ صحبت میکرد که منو شیفته نبرد میکرد.
میگفت: «ما باید برای اسلام خون بدهیم! دشمن قوی است، باید مقاومت کرد!»
او که پانزده شانزده سال بیشتر نداشت، چنان سخنان تأثیرگذاری بر زبان جاری میکرد که هرکس پای صحبتش بود میگفت: «فردا صبح جهت گرفتن برگه اعزام اقدام میکنم!»
خودش هم که میگفت: «من این بار عمودی میرم و افقی برمی گردم!»
چنان با شور و هیجان تعریف میکرد که ما هم به جای این که ناراحت بشیم میخندیدیم.
من زیاد با بچهها گرم نمیگرفتم، ولی او بین بچهها استثنا بود. با من شوخی میکرد. به سر و کول ما هم بالا میرفت. از همان کودکی این جوری بود تا رفت مدرسه و کمکم بعد از گذراندن دوران تحصیلی پا در هنرستان گذاشت. هرگز با جبهه رفتنش مخالفت نکردم. بدون هیچ چشمداشتی حامی دین و انقلاب بودم. الآن نیز هستم.
هرگز یادم نمیرود که آمده بود مرخصی. غنیمتهای عراقی را به مازندران آورده بودند و برای روشن کردن تانکها دچار مشکل شده بودند. به ایشان زنگ زدند و گفتند خودت را برسان. سریع رفت و موفق شد تانکها را روشن کند. پشت جبهه هم که بود، فعالیت میکرد. میرفت بعد از سه ماه میآمد مرخصی و دوباره بعد از چند روزی آهنگ رفتن سرمیداد.
نزدیک عملیات کربلای پنج بود و او در مرخصی. میخواست راهی شود ولی وسیله رفتن نبود. یکی از دوستان برادرش که پنج سال در مناطق جنگی بود، درحالیکه یک کامیون چوب بار کرده بود به دیدن دوستش آمد.
محمدرضا که لحظهها را شکار میکرد، فرصت را غنیمت شمرد. قصد کرد با همین کامیون راهی شود و به راننده میگفت: «من با شما میآیم جبهه!»
راننده گفت: «ما دو نفریم! جا نداریم!»
اما اصرار محمدرضا کار را به آنجا رساند که وسط الوارها را خالی کردند و برایش جا باز نمودند. خلاصه به این وسیله خودش را از گرگان به تهران رساند؛ اما نمیدانم دیگر از آنجا چطور خودش را به منطقه رساند.
طولی نکشید رفتم دامغان؛ آخه تازه از مکه آمده بودم؛ هم دید و بازدید و هم برای گرفتن جواز کارگاه نجاری. شروع عملیات کربلای پنج بود. برادرم محمد گفت: «داداش چه کار میکنی؟»
گفتم: «میخوام برم دنبال جواز کارگاه!»
گفت: «از گرگان زنگ زدند؛ انگار محمدرضا زخمی شده!»
بهش گفتم: «راستش را بگو! من محکم و استوارم! اگه شهید شده بگو! من طاقتش را دارم!»
بعد گفت: «آری! شهید شده.»
راهی گرگان شدیم و برای شناسایی پیکرش به سردخانه رفتیم. جنازه سالم بود؛ فقط تیری به سرش خورده بود. بدنش گِلی بود. کارش در جبهه امدادگری بود؛ اما او هرگز به این اکتفا نمیکرد. هرکاری میرسید میکرد. در نبود آب، آبرسانی میکرد. تا میدید گوشهای از کار لنگ مانده میرفت و هرکاری از دستش برمیآمد انجام میداد. بعد از شناسایی پیکرش، مراسم تشییع جنازه برپا شد. او تنها نبود. سیزده چهارده شهید آن روز مهمان شهر گرگان بودند. امام جمعه گرگان به پیکرهای خفته درخون نماز خواند و سپس در جایگاه ابدیشان آرام گرفتند.
(به نقل از پدر شهید)
نگهبان مهربان خواهر
همیشه هوای منو داشت. یک بار با دوستم قهر کرده بودم و از مدرسه تنها آمدم. محمدرضا بعد از من رسید خانه و گفت: «زهرا! چرا امروز تنها آمدی؟»
گفتم: «با دوستم حرفمان شد قهر کردم!»
گفت: «دیگه حق نداری تنها بیای! فردا میری باهاش آشتی میکنی!»
گاهگاهی نوار ترانه گوش میکردم. او بهم تذکر میداد و میگفت: «این کارها درست نیست زهراجان!»
خوب دیگر، بعد از چهار پسر به دنیا آمده بودم و این حساسیت همه را نسبت به من بیشتر میکرد؛ به خصوص محمدرضا که روی رفت و آمد به مدرسه و حجاب دقت داشت.
دوم راهنمایی بودم که شهید شد. تو این سن همیشه میگفت: «وقتی بیرون میری، زیر چادر روسری بپوش!»
من گاهی لج میکردم و میگفتم: «روسریام گم شده!»
اما او میگفت: «خواهر! بهانه درنیار! باید پوشیده باشی!»
(به نقل از خواهر شهید، زهرا نجاریان)
انتهای متن/