آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۳۶۶
۰۹:۱۵

۱۴۰۵/۰۲/۰۶
قسمت دوم خاطرات شهید «محمدرضا نجاریان»

آرزوی شهادت؛ تنها خواسته‌ای که فقط خدا شنید

مادر شهید «محمدرضا نجاریان» نقل می‌کند: «آخرین باری که می‌خواست بره جبهه، جور دیگری شده بود. شور و هیجان خاصی داشت؛ به من گفت: حاج خانم! حلالم کن! این دفعه خیلی بهم می‌رسی! خبریه؟ گفتم: نه مادر! چی بگم! تو داری می‌ری! معلوم نیست کی برمی گردی! اما خداحافظی‌اش هم با دفعه‌های قبل فرق می‌کرد.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمدرضا نجاریان» پنجم شهریور ۱۳۴۷ در شهرستان گرگان دیده به جهان گشود. پدرش غلامحسین و مادرش علیا نام داشت. تا اول متوسطه درس خواند. کارگر بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و یکم فروردین ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

آرزوی شهادت؛ تنها خواسته‌ای که فقط خدا شنید

آرزوی شهادت

آخرین باری که می‌خواست بره جبهه، جور دیگری شده بود. شور و هیجان خاصی داشت؛ به من گفت: «حاج خانم! حلالم کن! این دفعه خیلی بهم می‌رسی! خبریه؟»

گفتم: «نه مادر! چی بگم! تو داری می‌ری! معلوم نیست کی برمی گردی!»

اما خداحافظی‌اش هم با دفعه‌های قبل فرق می‌کرد. راحت می‌شد فهمید که جای او دیگر روی زمین نیست و به زودی به جمع آسمانیان می‌پیوندد. نه تنها بین ما بلکه خودش را تو دل همه فامیل جا کرده بود. با بستگان رابطه خوبی داشت. در مراسم‌ها شرکت می‌کرد. هر کاری از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد. تو خانه هم کار می‌کرد؛ ظرف می‌شست و... همه جوره کمک حالم بود.

همیشه می‌گفت: «مادر! تو خیلی صبوری!»‌

می‌گفتم: «باید صبور باشم مادرجان!»

رفاقت با دوستانش هم جای خودش را داشت. ساعت تحویل سال، وقتی سر خاکش رفتیم، دوستانش زودتر از ما با گل آمده بودند. شهادت آرزویش شده بود و تنها خواسته‌اش از خدا.

قبل از شهادتش خواب دیدم که جمعیتی به طرف خانه ما می‌آیند. هردو فرزندانم بین آن‌ها بودند؛ آخه هردو جبهه بودند. حسن را دیدم، ولی صورت رضا به آن سوی دیگر بود و چهره‌اش را ندیدم.

همین که بیدار شدم، گفتم: «دیگر برنمی گردد!»

دوشنبه‌ها و پنج شنبه‌ها تشییع جنازه بود. دیگر نیاز به اعلان عمومی نبود. همه می‌دانستند. همیشه سعی می‌کردم در مراسم تشییع شهدا شرکت کنم. آن روز هم به همین منظور از خانه زدم بیرون.

اتفاقاً همان روز پشت بلندگو اعلان کردند: «محمدرضا نجاریان نیز به شهدا پیوست!» اما بلافاصله بلندگو قطع شد.

گفتم: «گفتند محمدرضا نجاریان شهید شده؟»

اطرافیان گفتند: «نه اشتباه شده! برای همین بلندگو قطع شد!» اما نه درست بود، حتی جنازه پسرم گرگان بود، ولی تا آمدن پدرش از مکه صبر کردند.

(به نقل از مادر شهید)

بیشتر بخوانید: «محمدرضا»، نگهبان مهربان خواهر تا لحظه شهادت

کرامات شهید

دو روز بود که مادر خواب را به چشم همه اعضای خانواده حرام کرده بود. دور خانه بزرگ و دو طبقه می‌چرخید و بالا و پایین می‌رفت. دلش را توی مشتش گرفته بود و دو کف افسوس برهم می‌زد و می‌گفت: «رضای من شهید شده! این دلشوره‌های من بی‌خود نیست!»

با این کارهایش ما را از خواب بی‌خواب می‌کرد. من سن کمی داشتم. می‌گفتم: «مادر! چرا این وقت شب، دور خودت می‌چرخی؟»

گفت: «رضا شهید شده! ولی به من نمی‌گویند.»

این در حالی بود که هنوز هیچ خبری از شهادتش نداشتیم. دو روز بعد خبر شهیدشدنش را آوردند.

بعد از سال‌ها بدجوری تو دست‌انداز‌های زندگی گرفتار شدم و غبار غم وجودم را فرا گرفت. می‌دانستم شهدا زنده‌اند و نزد خداوند آبرو دارند. با اینکه چندان او را به‌خاطر ندارم و فقط چهره ایشان را در ذهنم ثبت کرده‌ام، رو به عکسش کردم و با پرخاشگری گفتم: «تو اون بالا هستی! نباید دست ما را بگیری و از خداوند بخوای دست ما را بگیرد و کمک‌مان کند؟»

خدا شاهد است سه روز نکشید زندگی‌ام از این رو به آن رو شد. از صفر به ده رسیدم. معجزه‌آسا صاحب‌خانه شدم و مقدمات آن‌طوری جفت وجور شد که فکرش را هم نمی‌کردم.

از این بابت هم خدا را شاکرم و هم از محمدرضا ممنونم. از آن به بعد همین‌طور روز به روز مشکلاتم کمتر شد.

(به نقل از برادر شهید، علی نجاریان)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه