«هر نسیمی که بوی وطن میآرد، دلم را مرهم میکند» – نوشتههای گمشده یک نوجوان شهید
به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید مرتضی ابراهیمی در شانزدهم مرداد ۱۳۴۹ در تهران متولد شد. او که از کودکی در فضایی مذهبی و فعال در بسیج دانشآموزی پرورش یافت، در ۱۷ سالگی داوطلبانه به جبهه اعزام شد. مرتضی در لشکر سیدالشهدا(ع) به رزم پرداخت و در دیماه ۱۳۶۶ در عملیات کربلای پنج در منطقه کلهقندی مفقود شد. پیکر پاک این نوجوان رزمنده، پس از هشت سال انتظار، در سال ۱۳۷۴ به آغوش میهن بازگردانده شد و در بهشت زهرا آرام گرفت.
این صفحات، دفترچهای است پر از خطخوردگی، بیتهای ناتمام و نامههایی که هرگز فرستاده نشدند. متعلق به مرتضی ابراهیمی، دانشآموز بسیجی ۱۷ سالهای که در عملیات کربلای پنج مفقود شد. آنچه میخوانید روایت رسمی «شهادت» نیست؛ روایت «تنهایی» است، روایت «دلتنگی» است، روایت نوجوانی است که هنوز بوی خاک خانه را از یاد نبرده، اما اسلحه به دست گرفته است.
او در میان شعرهای عارفانه و بیتهای غزلیات قدیم، ناگهان با خطی کودکانه مینویسد:
«ای کاش اصلاً به دنیا نمیآمدم… این دنیای فانی را نمیدیدیم.»
و چند صفحه بعد، در اوج احساس غربت، خطاب به مادرش میسراید:
«دور از روی تو، ای مادر، چه بنویسم؟»
گاهی خود را به «مور ضعیفی» تشبیه میکند که نمیداند چه بنویسد، و گاه از «قفس تن» مینالد، اما در همان قفس، میخوانیم:
«هر نسیمی که به من بوی وطن میآرد، دل مجروح مرا مرهم راحت میسازد.»
در گوشهای از صفحه، جملهای کوتاه و تکاندهنده خودنمایی میکند، شاید خطاب به برادر یا دوستی خیالی:
«جای برادر، همنشین با دلم باش.»
و در جای دیگر، گویا از کسی رنجیده، مینویسد:
«خون دل خوردم از دست دوستان بیوفا.»
این نوشتهها آرشیو یک شهید نیست؛ روزشمار روحِ نوجوانی است که بین عشق به خدا، حسرت خانواده، و بار مسئولیت جنگ، گیر کرده بود. او که در نهایت، در دیماه ۶۶ در منطقه «کله قندی» مفقود شد و پیکرش هشت سال بعد برگشت، این کلمات را به جا گذاشت: بیپیرایه، صادق، و انسانیتر از هر سند رسمی.
شاید بتوان این دفترچه را «نوشتههای پیش از شهادت» نامید؛ نوشتههایی که نه شعار میدهند، نه تظاهر به شجاعت میکنند. فقط میگویند:
«من اینجا دلم تنگ است. و هر سازی که میزنم، بدآهنگ است.»
انتهای پیام/
