از «قائد» و از «شهید» باید دم زد؛
بیپاسخی از خودم در تکرار میپرسم: مگر میشود خورشید که نور را در امتداد انوارِ امیدآفرینش معنا میکرد، حالا در قابی سرد، بیحرکت در میان امواج خروشان اشکها و فریادها باشد؟ مگر میشود شعر بود و چیزی نگفت؟ مگر میشود عشق بود و دستی تکان نداد؟ در ادامه دلنوشته ای از شاعر و نویسنده ایلامی اسلام انصاری فر منتشر می شود.