خاطره بازی

خاطره بازی
قسمت دوم خاطرات شهید «زین‌العابدین حسن‌بیکی»

در سختی ها به حضرت زهرا(س) فکر کن

همسر برادر شهید «زین‌العابدین حسن‌بیکی» نقل می‌کند: «گفت: گفتم: تو که غریبه نیستی. می‌ترسم شهید بشه، اون‌وقت. سکوت کردم. فکر کردم: اون وقت من بمونم و یتیم‌داری! گفت: به خدا توکل کن. به حضرت زهرا(س) فکر کن.»
قسمت نخست خاطرات شهید «زین‌العابدین حسن‌بیکی»

فردای قیامت جواب امام حسین(ع) رو چی بدم؟

پدر شهید «زین‌العابدین حسن‌بیکی» نقل می‌کند: «فردای قیامت جواب امام حسین (ع) رو چی بدم؟ اگه بپرسه خون بچه تو از خون پسر‌های من رنگین‌تر بود، چه جوابی بدم؟»

شهید «ابوالفضل حیدرهایی» در قاب دوربین/ قسمت اول

به مناسبت سالروز شهادت شهید «ابوالفضل حیدرهایی»، تصاویری از این شهید گران‌قدر برای علاقه‌مندان منتشر می‌شود.
قسمت دوم خاطرات شهید «سید غلامحسین جنانی»

غلامحسین؛ هم نقاش دل‌های خانواده، هم ایثارگر مرخصی‌های جبهه

خواهر شهید «سید غلامحسین جنانی» نقل می‌کند: «در نامه‌هایش می‌نوشت: هم خدمتی‌های من، زن و بچه دارند و بیشتر از من به مرخصی نیاز دارند. به نقاشی هم خیلی علاقه داشت و اوقات فراغتش را با آن پر می‌کرد.»
قسمت دوم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

آنکه از شهادت یار خبر داشت، از شهادت خود غافل نبود

همسر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «او و کمک‌خلبانش هر دو در آتش می‌سوزند. نصیری‌‎رادفر همان لحظه به شهادت می‌رسد. او زخمی می‌‎شود و در بیمارستان سوانح و سوختگی تهران بستری می‌گردد. راه می‌‎رود، افسوس می‌‎خورد و می‌گوید: «گفته بودم نصیری زودتر از من شهید می‌‎شود.»‌

ندای درونی او را به میدان مبارزه کشاند

پسرعموی شهید «حسن شاهی» نقل می‌کند: «حسن گفت: حقیقتش رو بخوای مثل اینکه کسی دائم من رو سرزنش می‌کنه و می‌گه نمی‌خوای اسلحه به زمین افتاده داداشت رو برداری؟»

آخرین دیدار با امام رضا(ع)

خواهر شهید «اصغر متولی» نقل می‌کند: «یکی از هم‌رزمانش می‌گفت: عمل با موفقیت سپری شد. بعد از عمل گفت: منو ببرین مشهد، می‌خوام برم پابوس امام رضا. بردیمش مشهد و بعد از زیارت، او دیگه بین ما نبود.»

با درخواست عضویت سپاه، شهادتش را امضا کرد

دوست شهید «حجت‌الله محمودزاده» نقل می‌کند: «سربازی‌اش تازه تمام شده بود. سراغم آمد و گفت: «یگه هوای جبهه نمی‌گذاره من کار کنم! می‌خوام عضو سپاه بشم! گفتم: می‌دونی که اگه عضو بشی باید همیشه توی جبهه باشی؟ گفت: برای همین می‌خوام عضو بشم!»
قسمت دوم خاطرات شهید «محمدحسن ناظمی»

بوی بهشت در هویزه،؛ روایتی از تخصص و تعهد یک شهید

برادر شهید «محمدحسن ناظمی» نقل می‌کند: «هردو به‌خاطر تخصصی که داشتیم، در قسمت مکانیکی خودروها فعالیت می‌کردیم. محمدحسن مدام می‌گفت: یک جهادگر در جبهه هرکاری که از دستش برمی‌آید باید انجام دهد!»
قسمت نخست خاطرات شهید «محمدحسن ناظمی»

روایتی از شجاعت و ایمان در جبهه

دوست شهید «محمدحسن ناظمی» نقل می‌کند: «بعضی شب‌ها که خاموشی می‌زدند محمدحسن وارد قسمت تعمیرگاه می‌شد و تا آنجا که می‌توانست ماشین‌ها را تعمیر می‌کرد. بچه‌ها به شوخی می‌گفتند: شب‌ها فرشته‌ها می‌آیند و ماشین‌ها را تعمیر می‌کنن! محمدحسن بسیار شجاع و نترس بود. اخلاص بالایی هم داشت.»
قسمت نخست خاطرات شهید «محمدرضا نجاریان»

«محمدرضا»، نگهبان مهربان خواهر تا لحظه شهادت

خواهر شهید «محمدرضا نجاریان» نقل می‌کند: «دوم راهنمایی بودم که شهید شد. تو این سن همیشه می‌گفت: وقتی بیرون می‌ری، زیر چادر روسری بپوش! من گاهی لج می‌کردم و می‌گفتم: روسری‌ام گم شده! اما او می‌گفت: خواهر! بهانه درنیار! باید پوشیده باشی!»
قسمت دوم خاطرات شهید «عزت‌الله حسنی»

کاش دوباره می‌توانستم روی شانه‌هایش گریه کنم

فرزند شهید «عزت‌الله حسنی» نقل می‌کند: «خبر شهادتش را که شنیدم، زمین و زمان دور سرم چرخید. کاش مثل آن روز که از دوچرخه افتادم و زیر بغلم را گرفت، می‌تونستم سرم را روی شانه‌اش بگذارم و هق‌هق گریه کنم.»
قسمت نخست خاطرات شهید «علیرضا مقدسی»

وقتی اسم گروهان، نام یک عاشق می‌شود

هم‌رزم شهید «علیرضا مقدسی» نقل می‌کند: «گفتم: گروهانی به این اسم نشنیدم. بسیجی گفت: علیرضا مقدسی توی هر گروهانی باشه، اسم گروهان رو صدا می‌زنن شهید مقدسی! آخه اون عاشق‌تر از بقیه است، عاشق شهادته!»

دل کوچک، اراده‌ای بزرگ

مادر شهید «حسن عرب‌سرهنگی» نقل می‌کند: «گفتم: مادر! اینجا صبح‌ها به زور از خواب بیدارت می‌کنم، اون‌وقت می‌خوای بری جبهه بجنگی؟ هنوز کوچکی. اگه یک وقت خوابت ببره، بعثی‌ها میان اسیرت می‌کنن. گفت: نه! من زرنگم.»
قسمت دوم خاطرات شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی»

گهواره‌ای برای یادگاری از پدری که می‌دانست رفتنی است

دوست شهید «محمود عزیزی‌وامرزانی» نقل می‌کند: «گفت: با این وضعیت جنگ، خدا عمری بده که فرزندم را ببینم! ولی فکر کنم هم دیگه رو نمی‌بینیم. می‌خوام لااقل یک یادگاری از خودم براش باقی گذاشته باشم. بهش بگین: گهواره رو بابات برات درست کرده و خیلی دوست داشت تو رو ببینه.»

همیشه به حال شهدا غبطه می‌خورد

خواهر شهید «مهدی هادی» نقل می‌کند: «به حال شهدا غبطه می‌خورد. وقتی از آن‌ها یاد می‌کرد، می‌گفت: «خوشا به حالشون که رفتن و ما جا موندیم. می‌شه یک روز شهادت نصیب ما هم بشه!»

«حسن» در بخشندگی اول بود

مادر شهید «حسن خادمیان‌وامرزانی» نقل می‌کند: «بچه‌های‌مان قدونیم قد بودند. بین‌شان از کلاس اول تا پنجم می‌توانستی پیدا کنی. حسن اول بود؛ هم در کلاس، هم در بخشندگی.»

بوسه بر دست و پای مادر، اشک را مهمان چشمانش می‌کرد

خواهر شهید «علی‌اصغر فراتی» نقل می‌کند: «دست و پای مادر را می‌بوسید. مادر می‌خندید و از گوشه چشمش اشک بود که روی گونه‌هایش می‌غلتید. گفت: حلالم کن! می‌خوام برم جبهه! مادر گفت: نه علی‌اصغرجان! نه!»
قسمت نخست خاطرات شهید «عباسعلی رنگریز»

فاصله من با «عباسعلی» تنها به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود

همسر شهید «عباسعلی رنگریز» نقل می‌کند: «فاصله من با او فقط به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود. نزدیک‌تر رفتم. بالای سر عباسعلی نشستم. گفتم: این قرار ما نبود عباس!»

خلوت با خدا در دل شب

هم‌رزم شهید «حمیدرضا یدالهی» نقل می‌کند: «آرام و بی‌صدا پاییدمش. وضو گرفت و داشت به طرف همان قبر می‌رفت. خوابم نبرد. هزاران فکر از ذهنم گذشت. بعد از شهادتش به بچه‌ها گفتم که حمیدرضا بود توی دل شب با خدا خلوت می‌کرد.»
طراحی و تولید: ایران سامانه