مادر شهید «حسن عربسرهنگی» نقل میکند: «گفتم: مادر! اینجا صبحها به زور از خواب بیدارت میکنم، اونوقت میخوای بری جبهه بجنگی؟ هنوز کوچکی. اگه یک وقت خوابت ببره، بعثیها میان اسیرت میکنن. گفت: نه! من زرنگم.»
دوست شهید «محمود عزیزیوامرزانی» نقل میکند: «گفت: با این وضعیت جنگ، خدا عمری بده که فرزندم را ببینم! ولی فکر کنم هم دیگه رو نمیبینیم. میخوام لااقل یک یادگاری از خودم براش باقی گذاشته باشم. بهش بگین: گهواره رو بابات برات درست کرده و خیلی دوست داشت تو رو ببینه.»
خواهر شهید «مهدی هادی» نقل میکند: «به حال شهدا غبطه میخورد. وقتی از آنها یاد میکرد، میگفت: «خوشا به حالشون که رفتن و ما جا موندیم. میشه یک روز شهادت نصیب ما هم بشه!»
مادر شهید «حسن خادمیانوامرزانی» نقل میکند: «بچههایمان قدونیم قد بودند. بینشان از کلاس اول تا پنجم میتوانستی پیدا کنی. حسن اول بود؛ هم در کلاس، هم در بخشندگی.»
خواهر شهید «علیاصغر فراتی» نقل میکند: «دست و پای مادر را میبوسید. مادر میخندید و از گوشه چشمش اشک بود که روی گونههایش میغلتید. گفت: حلالم کن! میخوام برم جبهه! مادر گفت: نه علیاصغرجان! نه!»
همسر شهید «عباسعلی رنگریز» نقل میکند: «فاصله من با او فقط به شماره نفسهایم و قطرههای اشکم بود. نزدیکتر رفتم. بالای سر عباسعلی نشستم. گفتم: این قرار ما نبود عباس!»
همرزم شهید «حمیدرضا یدالهی» نقل میکند: «آرام و بیصدا پاییدمش. وضو گرفت و داشت به طرف همان قبر میرفت. خوابم نبرد. هزاران فکر از ذهنم گذشت. بعد از شهادتش به بچهها گفتم که حمیدرضا بود توی دل شب با خدا خلوت میکرد.»
همسر شهید «زینالعابدین دهرویه» نقل میکند: «نکند روزی بعضی از ضدانقلابها و منافقین در جمع شما حرفهای دلسردکننده بزنند و تو سکوت کنی. برای اینکه حرفی برای گفتن داشته باشی و بتوانی از پس آنها برآیی، در کلاسهای عقیدتی و سخنرانی بیشتر شرکت کن.»
به مناسبت سالگرد شهادت طلبه شهید «مجتبی سبوحی»، ویژهنامه این شهید گرانقدر شامل زندگی، وصیتنامه، خاطرات، تصاویر، دستنوشته، پوستر و مصاحبه با شهید برای علاقهمندان منتشر میشود.
مادر شهید «مرتضی مربی» نقل میکند: «همین که دست چپ و راستش را فهمید، علاقهاش به جبهه و جنگ آغاز شد. یک روز از بیرون آمد و گفت: من دیگر روی زمین کشاورزی کار نمیکنم. میخواهم بروم جبهه.»
همرزم شهید «حسین شفیعزاده» نقل میکند: «یکی از بچهها گفت: خب! حسین آقا! بعضی شبها، نمیخوابی! کجا میری؟ ما رو هم ببر! حسین که همه او را با خندههایش میشناختند، آن بار نیز خندید و گفت: راستی! یادم رفته به شما بگم. من از بچگی عادت داشتم که نیمههای شب توی خواب بلند میشم راه میرم.»
همرزم شهید «حسین شفیعزاده» نقل میکند: «به حسین گفتم: بیا تو هم بریم! گفت: من نمیآم، تو برو! گفتم: حسین! اگر تو را نبرم، جواب مادرت را چه بدهم؟ گفت: اینجا صحرای کربلاست! باید باشم و امامم را یاری کنم!»
پدر شهید «علیاکبر تشرعی» نقل میکند: «ده ساله بود که برای اولین بار روزه گرفت. آن موقع ماه رمضان در تابستان بود. گفتم: علیاکبر! الان هوا گرمه و روزها بلند، نمیخواد امسال روزه بگیری، بگذار ان شاءالله سال دیگه گفت: نه باباجون! روزه میگیرم.»
کیف را از من گرفت و گفت: «انشاءالله هشت روز دیگه برمیگردم!»
بعد هم تأکید کرد و گفت: «مطمئن باش خانم! فقط هشت روز!» روز هشتم من و بچهها منتظر آمدنش بودیم. همان روز خبر شهادتش را برایمان آوردند.
مادر شهید «الیاس میرعبدالله» نقل میکند: «بنیاد شهید چند قلم جنس داد، اما من نگرفتم. همسایهمان الیاس را خواب دید که به او گفت: به مادرم بگو: هرچی که او نگیره، من اینجا براش ذخیره میکنم.»
برادر شهید «علیرضا صباغی» نقل میکند: «با کمین ضد انقلاب در منطقه کامیاران، نوزده نفر به شهادت رسیدند. این تیتر روزنامهای بود که دایی میخواند. با کنجکاوی مشروح خبر را خواندم و به اسم علیرضا رسیدم.»
همسر شهید «محمدرضا صدقی» نقل میکند: «اخلاق و رفتار پسندیده داشت. در کارهای خانه همیشه با خوش اخلاقی و مهربانی به من کمک میکرد. به من و فرزندانم احترام زیادی میگذاشت. در رفع مشکلات خانه خیلی کوشا بود. در برخورد با پدر و مادرش بسیار مهربان و دلسوز بود.»
برادر شهید «محمد شکرالله» نقل میکند: « گفت: شهید شدن مال مردان خداست. لیاقت میخواد. من اینقدر گناه دارم که اصلاً فکرش رو نمیتونم بکنم. حالا بعد از سالها وقتی به مزارش میرسم، بهش میگم: سلام مرد خدا!...»