آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۰۰۲۷
۰۹:۱۲

۱۴۰۴/۰۶/۲۳

سلام مرد خدا

برادر شهید «محمد شکرالله» نقل می‌کند: « گفت: شهید شدن مال مردان خداست. لیاقت می‌خواد. من این‌قدر گناه دارم که اصلاً فکرش رو نمی‌تونم بکنم. حالا بعد از سال‌ها وقتی به مزارش می‌رسم، بهش می‌گم: سلام مرد خدا!...»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمد شکرالله» پانزدهم آذرماه ۱۳۴۴ در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش ابراهیم، فروشنده بود و مادرش کوکب نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان گروهبان دوم وظیفه ارتش در جبهه حضور یافت. نهم شهریور ۱۳۶۵ در جاده اهواز-خرمشهر دچار سانحه رانندگی شد و به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای شهرستان سرخه واقع است.

سلام مرد خدا

مرد خدا

حالا بعد از سال‌ها وقتی به مزارش می‌رسم، می‌گویم: «سلام مرد خدا!...»

چهل پنجاه روز گذشته بود و خبری از او نداشتیم. بیرون که می‌رفتم، متوجه نگاه سنگین همشهری‌ها می‌شدم ولی سعی می‌کردم توجه نکنم. تا اینکه یکی از دوستانم گفت: «می‌گن محمد شهید شده! آره؟»

گفتم: «محمد؟... داداشم...؟ نه!»

دلشوره بدی گرفتم. حالا می‌توانستم علت نگاه‌ها را بفهم. یک نفس تا خانه دویدم. نمی‌خواستم کسی اشک‌هایم را ببیند. چقدر دوستش داشتم. همیشه دلم می‌خواست وقتی بزرگ شدم مثل او بشوم. آخه آن زمان یازده سال بیشتر نداشتم. صدایش توی گوشم می‌پیچید: «نکنه یه وقت نمازت قضا بشه. حواست به پدر و مادر باشه. بعد از بابا و من، تو مرد خونه‌ای و...»

باورم نمی‌شد. یعنی داشت وصیت می‌کرد. تا شب توی اتاق در بسته، دراز کشیده بودم و گریه می‌کردم. وقتی چراغ روشن شد، اول نورش چشمم را می‌زد و جایی را نمی‌دیدم، ولی بعد یواش‌یواش مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است. گفت: «نمی‌یای سر سفره؟»

گفتم: «گرسنه نیستم.»

گفت: «چرا؟ چی شده؟»

دلم داشت از غصه می‌ترکید. بی‌معطلی گفتم: «یکی از دوستام می‌گه محمد شهید شده.»

گفت: «به حرف اون که نمی‌شه اعتماد کرد. به بابات می‌گم صبح بره سپاه پرس‌وجو کنه. پاشو بیا شامت رو بخور که یخ کرد.»

زیر لب گفت: «هرچی خدا بخواد!»

گفت و رفت از اتاق بیرون.

خلاصه صبح آمد، چه شبی به ما گذشت، خدا می‌داند. اول وقت پدرم صبحانه خورده نخورده، رفت تا خبری بیاورد، اما کسی اطلاع درست و دقیقی نداشت. آن روز تا غروب از نگرانی توی تب سوختم. تا اینکه ساعت هفت یا هشت شب بود که زنگ زدند. با اینکه تب داشتم، پریدم دم در. باورم نمی‌شد این چهره خندان و مهربان محمد بود. خودم را پرت کردم توی بغلش. زار زار گریه می‌کردم و می‌بوسیدمش. برایم باور نکردنی بود.

وقتی ماجرا را از مادرم شنید، خندید و گفت: «ای بابا! شهید شدن مال مردان خداست. لیاقت می‌خواد. من این‌قدر گناه دارم که اصلاً فکرش رو نمی‌تونم بکنم.»

حالا بعد از سال‌ها وقتی به مزارش می‌رسم، بهش می‌گم: «سلام مرد خدا!...»

(به نقل از برادر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه