خاطرات قدیم

آخرین اخبار:
خاطرات قدیم

وقتی پدر بغضش ترکید

مادر شهید «داود خاکساری» نقل می‌کند: «گفتم: آخه مرد! حرفی بزن. چی شده؟ چرا نمی‌گی؟ بغضش ترکید و آهی کشید: زن! دیدی چی شد؟ داود خدمتش تموم شد. یک ماه زودتر فرستادنش. براش آستین بالا بزن! باهم شروع کردیم به گریه کردن.»

ویژه‌نامه الکترونیکی شهید «سید ابراهیم سیادت» منتشر شد

به مناسبت سالگرد شهادت شهید «سید ابراهیم سیادت»، ویژه‌نامه این شهید گران‌قدر شامل زندگی، وصیت‌نامه، خاطرات، تصاویر و پوستر شهید برای علاقه‌مندان منتشر می‌شود.
قسمت دوم خاطرات شهید «مرتضی مربی»

دلش را عاشورایی کرده بود و کربلایی

خواهر شهید «مرتضی مربی» نقل می‌کند: «حرف‌هایش خیلی زود به دل نشست. از امام حسین(ع) می‌گفت و حضرت زینب(س). دلش را عاشورایی کرده بود و کربلایی. وقتی رفت، طولی نکشید ساک و لباس‌هایش را آوردند و گفتند: مفقودالأثر شده است!»

کوتاه نمی‌آید، چون انقلاب را برای امام زمان(عج) می‌خواهد

برادر شهید «بهزاد قزللو» نقل می‌کند: «گفت: این انقلاب به سادگی به دست نیومده که ما به سادگی از دست بدیم. باید بسازیم تا بدیمش به خود آقا امام زمان!»

نماز اول وقت، رسم همیشگی‌اش بود

پسرعمه شهید «علی‌اکبر کرکه‌آبادی» نقل می‌کند: «اهل نماز سر وقت بود. هروقت به خانه‌مان می‌آمد، هنگام اذان بلافاصله به مسجد می‌رفت.»
قسمت نخست خاطرات شهید «الیاس میرعبدالله»

ذخیره آخرت

مادر شهید «الیاس میرعبدالله» نقل می‌کند: «بنیاد شهید چند قلم جنس داد، اما من نگرفتم. همسایه‌مان الیاس را خواب دید که به او گفت: به مادرم بگو: هر‌چی که او نگیره، من اینجا براش ذخیره می‌کنم.»

از آن روز، نماز برایم رنگ دیگری دارد

خواهر شهید «حسین طاهری» نقل می‌کند: «پشت سرش ایستادم و نمازم را به او اقتدا کردم. آن‌قدر کلمات نماز را زیبا و دلنشین ادا می‌کرد که هنوز هم با گذشت سال‌ها‌، حضورش را سر سجاده‌ام احساس می‌کنم.»
قسمت دوم خاطرات شهید «علیرضا صباغی»

شهادت در کامیاران؛ تیتر روزنامه در نخستین روزهای جنگ

برادر شهید «علیرضا صباغی» نقل می‌کند: «با کمین ضد انقلاب در منطقه کامیاران، نوزده نفر به شهادت رسیدند. این تیتر روزنامه‌ای بود که دایی می‌خواند. با کنجکاوی مشروح خبر را خواندم و به اسم علیرضا رسیدم.»

چه خوبه آدم شهید بشه

خواهر شهید «سید ابراهیم دهقانی» نقل می‌کند: «یک روز داداشم با یکی از دوستانش به قبرستان روستا می‌روند تا فاتحه بخوانند. چشمشان به قبر آماده می‌افتد. ابراهیم داخل یکی از قبر‌ها می‌رود و به دوستش می‌گوید: چه خوبه آدم شهید بشه.»

از جمشیدم که چند تکه استخوان بود و یک پلاک، با خون دل خداحافظی کردم

همسر شهید «جمشید صَفَری» نقل می‌کند: «درِ تابوت را که باز کردم، چند تکه استخوان دیدم و یک پلاک. توی سرم می‌زدم. از جمشیدم که حالا چند تکه استخوان بود و یک پلاک، با خون دل خداحافظی کردم.»

روایت مردانگی در سایه کار در سیره شهدا

دوست شهید «حسین شاهی» نقل می‌کند: «گفت: جوهر مرد به بیلشه. می‌بینی تیغه این بیل چطوری برق می‌زنه؟ به‌خاطر اینه که ازش زیاد کار کشیدم. آدم هم همین‌طوره، هرچی کار کنه وجودش جلا پیدا می‌کنه و مرد زندگی می‌شه.»
قسمت نخست خاطرات شهید «علی کاشفی»

هدیه‌ای از نجف

مادر شهید «علی کاشفی» نقل می‌کند: «شب یازدهم محرم بود. خواب دیدم رفتیم نجف زیارت. به شوهرم گفتم: نذر امام علی کن تا خدا بهمون پسر بده! توی خواب پشت سر آقا ایستادیم و نماز خوندیم. پیش نماز مسجدمان گفت: ان‌شاءالله خدا بهتون بچه‌ای می‌ده.»

نماد اخلاق و فداکاری؛ مردی که ستون خانه‌مان بود

همسر شهید «محمدرضا صدقی» نقل می‌کند: «اخلاق و رفتار پسندیده داشت. در کار‌های خانه همیشه با خوش اخلاقی و مهربانی به من کمک می‌کرد. به من و فرزندانم احترام زیادی می‌گذاشت. در رفع مشکلات خانه خیلی کوشا بود. در برخورد با پدر و مادرش بسیار مهربان و دلسوز بود.»

شکایت نزد امام زمان(عج) از ترک نماز و خمس

همسر برادر شهید «محمدرضا خیرالدین» نقل می‌کند: «گفت: اگه نماز نخونین و خمس ندین، اون دنیا نزد امام زمان شکایت‌تون رو خواهم کرد.»

«سید حسن» کم حرف بود و پرکار

هم‌رزم شهید «سید حسن تقوی» نقل می‌کند: «با سید حسن از سقز حرکت کردیم و رفتیم مهاباد. او کم حرف بود و پرکار. آنجا به کمین ضد انقلاب خوردیم و تعدادی از بچه‌ها شهید شدند.»

سلام مرد خدا

برادر شهید «محمد شکرالله» نقل می‌کند: « گفت: شهید شدن مال مردان خداست. لیاقت می‌خواد. من این‌قدر گناه دارم که اصلاً فکرش رو نمی‌تونم بکنم. حالا بعد از سال‌ها وقتی به مزارش می‌رسم، بهش می‌گم: سلام مرد خدا!...»

من نسبت به شهدا احساس مسئولیت می‌کنم

مادر شهید «محمدحسن دولتیان» نقل می‌کند: «همان‌طور که سرش روی زانوهایش بود، گفت: مامان! من نسبت به شهدا احساس مسئولیت می‌کنم. نمی‌دونین بچه‌ها توی جبهه چه فداکاری‌ها می‌کنن؟ آهی کشید: و چقدر هم شهید می‌شن!»

التماس مادر بر تابوت فرزند؛ نگذار من را از تو جدا کنند

مادر شهید «قدمعلی کیکاوسی» نقل می‌کند: «خودم را روی تابوت قدمعلی انداختم. با دیدن پیکرش او را بوسیدم. چند نفری می‌خواستند من را ببرند، گفتم: نگذار من رو ازت جدا کنن. لباسم به گوشه تابوت قدمعلی گیر کرد»
قسمت دوم خاطرات شهید «موسی شرفیه»

شهدا با اعمالشان لایق شهادت شدند

برادر شهید «مصطفی شرفیه» نقل می‌کند: «تازه فهمیدم که شهدا با اعمالشان، خودشان را لایق شهادت کردند. ماه رمضان بود، هوا گرم نبود، داغ بود. فصل درو بود. از صحرا برای نماز جماعت مستقیم می‌رفت مسجد و بعد برای افطار به منزل می‌آمد.»
قسمت نخست خاطرات شهید «سید محسن حیدرهایی»

«سید محسن» الگوی ادب و شجاعت بود

پدر شهید «سید محسن حیدرهایی» نقل می‌کند: «تمام خصوصیاتش برجسته بود؛ اما شجاعت و درایت سید محسن چیز دیگری بود. به قدری که در سخت‌ترین لحظات هم، خون‌سرد بود و قدرت تصمیم‌گیری خوبی داشت. اخلاق نیکو داشت و بیشتر اوقات با تبسم، با افراد برخورد می‌کرد. مؤدب و باصفا بود.»
طراحی و تولید: ایران سامانه