خاطره/ داوطلب لحظههای خطرناک
به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید حسین قربانپور نجفآبادی در اول شهریورماه سال ۱۳۴۴ در دزفول دیده به جهان گشود. پدرش علی نام داشت. او بهعنوان نیروی بسیجی حضور داشت. سرانجام در چهارم دیماه ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۴ و در جزیره سهیل به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش ده سال بعد در اول بهمنماه ۱۳۷۵ به شهر و دیارش بازگشت و در جوار همرزمان شهیدش در گلزار شهدای صفیآباد دزفول به خاک سپرده شد.

متن خاطره:
انگاری از هیچ چیز ترس نداشت.
میگویند نداشتن ترس، نشانهای از ایمان انسانهاست.
شب عملیات خیبر را به خوبی در خاطر دارم؛ شبی عجیب بود.
همه از همدیگر حلالیت میطلبیدیم.
دیگر باید کمکم آماده رفتن میشدیم.
ساعت حدود ۱۲ یا یک بعد از نیمهشب بود.
گروهان نور به فرماندهی صالحنژاد به راه افتاد.
عملیات شروع شد.
اوضاع خیلی بد بود؛ تیربار بعثیها امانمان را بریده بود و منورها آسمان را مثل روز روشن کرده بودند و عملاً غافلگیر شدیم
فرمانده احتمال میداد که عملیات لو رفته باشد، به همین خاطر دستور عقبنشینی داد.
ساعت حدود چهار صبح بود که با ماشینهای لنکرور به عقب برگشتیم.
همگی شب سختی را صبح کردیم.
روز بعد در مراسم صبحگاهی فرمانده چند دقیقهای حرف زد و سپس گفت: «دیشب تعدادی از بچهها شهید شدند و در خاک عراق جا ماندند. چند داوطلب میخواهم که بروند و پیکر شهدا را بیاورند.»
هنوز حرف فرمانده تمام نشده بود که حسین از جایش بلند شد و گفت: «آقا من حاضرم!»
یکی از بچهها به حسین گفت: «حسین، دیوانه شدی؟ میخواهی خودت را به کشتن بدهی؟»
حسین نگاهی به او کرد و گفت: «پس آمدیم چه کار کنیم؟ باید کاری که از دستم برمیآید انجام دهم یا نه؟»
حسین و تعدادی دیگر از بچهها در همان شب حرکت کردند.
اگرچه ما هیچ امیدی به بازگشت آنها نداشتیم ولی بعد از چند ساعت به مقر برگشتند و همهی ما سراسیمه به سراغ آنها رفتیم، اما دست خالی برگشته بودند.
حسین در گوشهای نشسته بود و خیلی ناراحت بود جلو رفتم از او پرسیدیم: «حسین جان، چه شد؟ شهدا کجا هستند؟»
با چشمانی پر از اشک نگاهم کرد و با صدای گرفته گفت: «ما تا آن طرف مرز دشمن رفتیم، اما متأسفانه هیچ خبری از پیکر شهدا نبود. بعثیها شهدا را با خودشان برده بودند؛ حتی به جنازهی بچهها هم رحم نکرده بودند.»
صبح روز بعد فرمانده به پاس قدردانی از این جوانهای شجاع به هر کدام یک قرآن هدیه داد.
انتهای پیام/