خاطره/ بوی پارچهای از حرم حضرت رقیه (س)
به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید ایوب رحیم پور در چهاردهم شهریور ۱۳۶۰ در خانوادهای متدین در آغاجاری دیده به جهان گشود. پدرش فریدون نام داشت. عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. پس از حمله تکفیریهای به سوریه داوطلبانه عازم سوریه میشود و سرانجام در هفدهم آذر ماه ۱۳۹۴ به آرزوی دیرینه اش میرسد. پیکر مطهرش در زادگاهش به خاک سپرده شده است.

متن خاطره:
یکی از دوستان پارچهای از روی ضریح مطهر حضرت رقیه (س) را برایمان آورد.
همین که ایوب آن را دید بیاختیار به حیاط رفت.
صدای گریهاش بلند بود، گریهای که از ژرفای دل برمیخاست و با بغضی سنگین در هم میآمیخت.
پس از آن به اتاقش رفت و به نماز ایستاد نمازش که تمام شد خوابش برد.
صبح که بیدار شد با حالت بهت زده گفت: «خواب دیدم...»
سپس شروع به تعریف کرد: «در خواب خود را در حج تمتع دیدم در میان انجام اعمال حج بودم که ناگهان دستی به سویم دراز شده و همراه شهدای منا با خود به سوی آسمان به پرواز درآورده بودند.»
در همان شب، من نیز خوابی دیده بودم.
در خواب، در مجلس روضهای نشسته بودم که برای حضرت زینب (س) گرفته بودند.
ناگهان مردی بلندقامت با چهرهای نورانی و نگاهی سرشار از مهر متوجه من شد. با صدایی آرامشبخش و دلنشین فرمود: «گریه نکن نگران هیچ چیز نباش آرام باش.»
وقتی خوابهایمان را برای هم تعریف کردیم، دلم هنوز سنگین بود. به ایوب گفتم: «چطور میتوانی از بچهها بگذری؟ چطور از محمدپارسا دل بکنی؟»
او با آرامش، اما قاطعانه گفت: «این حرفها را نزن. اگر من بروم، شما حضرت زینب (س) را دارید؛ و از همه مهمتر، خدای زینب را دارید.»
سخنش منطقی بود، اما دل یک مادر بیقرار میشد. تا اینکه او تصمیم گرفت من و بچهها را به کربلا بفرستد. پس از آن زیارت پس از استمداد در کنار مرقد امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) آرامشی عجیب دلهایمان را فرا گرفت. گویی بار سنگینی از دوشمان برداشته شد. انگاری آن نگاه نورانی در خوابم وعدهاش را تحقق بخشیده بود: «آرام باش.»
انتهای پیام/