خاطره/ آخرین دیدار
به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید محمدحسین انجیری زاده در چهاردهم فروردین ۱۳۴۵ در شهرستان دزفول به دنیا آمد. پدرش عبدالرضا پیرایشگر بود و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و ششم بهمن ۱۳۶۴، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به پیشانی، شهید شد.

متن خاطره:
صبح در بحبوحه انجام عملیات در کنارهی اروند رود و نزدیک شهر فاو عراق حسین آمد و خبر مجروحیت یکی از نیروهای دسته اش را به من داد.
من یکی از بچههای دستهام را با او برای قرار گرفتن در جای رزمنده مجروح راهی کردم.
نزدیکهای ظهر بود که حسین با یکی دیگر از بچههای گروهان غواص آمد و گفت: «موج خورده یکی از بچههای دسته ات را بده ببرم جلو»
علی رضا نوری را صدا زدم.
مثل برق و باد آمد و روبروی من و حسین ایستاد و گفت: «آمادهام»
دست علیرضا را گرفتم.
به حسین گفتم: «علیرضا همه جوره آماده است.»
نگاهی به چهره علیرضا کردم برق شادی در چشمانش موج میزد. پیشانی بندی روی پیشانی خود بسته بود که روی آن نوشته بود: «عاشقان شهادت»
به حسین گفتم: «حسین جان ببین این چه رزمنده خوب و آمادهای است روی پیشانی اش هم نوشته عاشق شهادت»
آخرین نگاهی که به چهرهی حسین کردم، انگار قاب عکسی میدیدم که بالای مزار شهیدی نصب است.
این آخرین باری بود که علیرضا و حسین را دیدم.
حسین دست علیرضا را گرفت و رفت.
چند دقیقه نگذشت که از گردان خبر آوردند که حسین به شهادت رسیده و باید به جای او به خاکریز اول بروم.
ظهر شده بود.
برای تحویل خط از اول خاکریز حرکت کردم تا بچهها را ببینم و سلام علیک و خسته نباشید به آنها بدهم.
هنوز چند قدمی طی نکرده بودم که صدای ولوله بچهها بلند شد.
هنوز به خود نیامده بودم که پیکر بی جان علیرضا نوری از بالای خاکریز جلوی من به پایین افتاد.
تک تیر انداز دشمن درست پیشانی علیرضا را هدف گرفته بود همان کاری را که با حسین کرده بود.
این تک تیراندازها نقش حرمله را در جنگ ما بازی میکردند.
خیلی سریع به بالای خاکریز رفتم.
دوربین نظامی را از بچهها گرفتم دقیق به جلو نگاه کردم.
میدانستم اینجور نگاه کردن چه خطری دارد، ولی چارهای نبود.
میدانستم تک تیر اندازها هر سری را که از خاکریز بالا بیاید؛ هدف قرار میدهند.
از توی دوربین دیدم که تک تیراندازهای عراقی به نزدیکیهای خاکریز ما آمدهاند و پشت تنهی نخلهایی که روی زمین افتاده بودند کمین کرده و بچههای ما را یکی پس از دیگری میزنند.
زمانی که آنها را دیدم داشتند دوان دوان به عقبه خود میرفتند.
تیر بارچی را صدا کردم.
سریع آمد تیربار را گذاشت روی خاکریز و مقداری به سوی آنان تیراندازی کرد.
ولی آنها سریعا به نیروهای زرهی خود رسیدند و از تیر رس ما خارج شدند.
انتهای پیام/