خاطرات شهدا - صفحه 99

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا

قنبر، غلام علی!

نوید شاهد - «بسیاری از بچه‌ها، انگار نافشان را با هم بریده‌اند، مثل قیر به هم می‌چسبیدند. وقتی که علی ربانی به شهادت رسید رفیقش قنبر حال و روزگار خوشی نداشت و مثل مرغ سر بریده پرپر می‌زد ...» ادامه این خاطره از نویسنده و رزمنده دفاع مقدس "کامبیز فتحی‌لوشانی" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

دیگه بازیگوشی و شیطنت بسه، می‌خوام برم شهید بشم!

نوید شاهد - «شهید صفر رستم‌رودی بچه تهران هم پیشم بود. خیلی سرباز پر جنب‌وجوش، شیطان و بازیگوشی بود. یک روز آمد و همینطور بدون مقدمه بعد از سلام و علیک گفت: زمانی، دیگه بازیگوشی و شیطنت بسه می‌خوام برم شهید بشم! ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

ماجرای خواستگاری پدر شهید "مرتضی باریک‌بین" از مادرش

نوید شاهد - «حاج‌آقا علوی که به منزل ما رفت‌وآمد داشتند و در حال حاضر از دنیا رفته‌اند آیت‌الله باریک‌بین را معرفی کرده بودند و زمانی که برای خواستگاری از من آمدند اصلا در فامیل روحانی نداشتیم. یعنی من اصلا نمی‌دانستم لباس روحانیت چگونه است ...» ادامه این خاطره را از مادر شهید "مرتضی باریک‌بین" در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

زیر خمپاره!

نوید شاهد - «نیرو‌ها از پشت خاکریز‌ها با فریاد الله‌اکبر بیرون ریختند، صدای مهیب توپ، خمپاره و مسلسل‌ها بالا گرفت، رزمندگان اسلام به سرعت پیش می‌رفتند و از میان آن‌ها تعداد زیادی شهید شدند ولی بقیه شجاعانه جلو کشیدند ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

شهید "ابوترابی" در اسارت غذای خود را به ۴ قسمت تقسیم کرد!

نوید شاهد - «وقت شام شد و برای ما غذا آوردند؛ در حالی که حاج‌آقا را بسیار تحویل گرفته، غذای گرم و خوبی به ایشان دادند و برای ما فقط تکه‌ای نان خشک آوردند. ما که این صحنه را دیدیم، خودمان را به خواب زدیم تا حاج‌آقا خجالت نکشد و غذایش را بخورد ...» ادامه این خاطره از سید آزادگان، شهید "حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

اسارت در خواب!

نوید شاهد - «یک شب ناگهان یکی بلند شد فریاد زد اسیر شدیم، اسیر شدیم. کمین به هم ریخت و همه بلند شدیم و هر کدام به طرفی فرار می‌کردیم ...» ادامه این خاطره از نویسنده و رزمنده دفاع مقدس "کامبیز فتحی‌لوشانی" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

خاطره|مراسم عروسی بدون گناه

نوید شاهد _ همسر شهید مدافع حرم «جواد الله کرمی»، در خاطره‌ای از او می‌گوید: "«عروسی ما ۱۸ فروردین ۸۶ همزمان با میلاد پیامبر اکرم (ص) بود. جشن عروسی در یک سالن برپا شد. مراسم عروسی‌مان به لطف خدا ذره‌ای گناه نداشت.....» ادامه این خاطره از شهید مدافع حرم «جواد الله‌کرمی» را در پایگاه خبری نوید شاهد تهران بزرگ بخوانید.

خاطرات همسر "شهید الله‌کرمی" از سبک و سیاق ازدواجش با شهید

نوید شاهد _ همسر شهید مدافع حرم «جواد الله کرمی»، در خاطره‌ای از او می‌گوید: «ما در هزینه‌های ازدواج اصلاً سخت نگرفتیم و از همدیگر توقعی نداشتیم. هم خانواده من به آقا جواد و هم خانواده ایشان به ما سفارش می‌کردند که خود را به زحمت نیندازید و زیاد هزینه نکنید...» ادامه این خاطره از شهید مدافع حرم «جواد الله‌کرمی» را در پایگاه خبری نوید شاهد تهران بزرگ بخوانید.

خاطره| حُسن خلق ستودنی «شهید الله‌کرمی»

نوید شاهد _ همسر شهید مدافع حرم «جواد الله کرمی»، در خاطره‌ای از او می‌گوید: «یکی از ویژگی‌های رفتاری آقا جواد که مورد تایید همه اطرافیانش بود،‌ تواضع و خوش برخوردی ایشان بود. این حسن خلق را از مادر بزرگوارشان به ارث برده بودند....» ادامه این خاطره از شهید مدافع حرم «جواد الله‌کرمی» را در پایگاه خبری نوید شاهد تهران بزرگ بخوانید.

دوری از میدان نبرد، دلیل بی‌تابی های شبانه‌اش بود

نوید شاهد - سه ماه گذشت و دوباره همان صدا آمد، ولی اینبار بدون سروصدا به بالای پشت بام رفتم و دیدم که شهید «صمد بنسلو» با ناله و گریه مشغول خواندن نماز شب بود. آن شب بود که فهمیدم، زمانی که شهید بزرگوار به شهر می آمد و از میدان نبرد و دور از همرزمان بود ناله و گریه کار هر شب او بود. این متن خلاصه ای از خاطره ی جواد طبقي، دوست شهيد «صمد بنسلو» بود که تقدیم شما مخاطبان عزیز میگردد.

آب برای خوردن در اسارت نداشتیم چه برسد برای حمام کردن!

نوید شاهد - «یکی از روز‌ها نیرو‌های عراقی برای ما صابون آوردند، به هر نفر یکی دادند، بچه‌ها که در آنجا حمامی نبود می‌خندیدند و این کار باعث تعجب ما شده بود. چونکه آب برای خوردن در اسارت نداشتیم چه برسد برای حمام کردن! ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

شهیدی که خود را تشییع کرد

نوید شاهد - شهيد "علی اکبر افضل" در دفتر خاطرات خود می نویسد: «در تشیيع جنازه ای شرکت کرده ام و يک طرف تابوت (طرف جلو سمت راست) بر دوش خودم بود. تشیيع جنازه شلوغ بود از نفرات شرکت کننده سوال کردم که تشييع کيست؟ ...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
دلنوشته ای از شهید "محمد خاکپور"

سفارش شهید خاکپور به خانواده شهدا چه بود؟

نوید شاهد - شهید "محمد خاکپور" در فرازی از دلنوشته خود می نویسد: «عزيزان صحنه کربلا خيلي غم انگيز است اي خانواده شهدا وقتي ناراحت مي شويد به ياد شهيدتان مي افتيد. صحراي کربلا را مجسم کنيد مصيبت کربلا را مجسم کنيد بخودتان تسلي بدهيد. خدايا پروردگار تو را به خون شهيد ابا عبدالله قسم مي دهيم شهداي مارا با سيد الشهد محشور بگردان.»
خاطره؛

اصلی‌ترین معیار شهیدمدافع حرم «جواد الله‌کرمی» برای ازدواج

نوید شاهد _ همسر شهید مدافع حرم «جواد الله کرمی»، در خاطره‌ای از او می‌گوید: "ملاک اصلی آقا جواد برای ازدواج، «ایمان و اخلاق» بود. من هم همین معیارها را داشتم. در صحبت‌های اولیه‌مان برای ازدواج ایشان از من سوالی ‌نپرسیدند....» ادامه این خاطره از شهید مدافع حرم «جواد الله‌کرمی» را در پایگاه خبری نوید شاهد تهران بزرگ بخوانید.
خاطره؛

روایت همسر شهید الله کرم از سختی‌های زندگی با یک پاسدار

نوید شاهد _ همسر شهید مدافع حرم «جواد الله کرمی»، در خاطره‌ای از او می‌گوید: "«آقا جواد» وقتی به خواستگاری آمدند، از مأموریت‌هایی که ممکن است هر سال برایشان پیش بیاید حرف زدند. گفتند شرایط کاریشان طوری است که ممکن است چند هفته یا چند ماه در ماموریت باشند. همین موضوع سبب شد که خانواده‌ا‌م با وجود علاقه‌ای که به ایشان پیدا کرده بودند کمی مردد شوند.....» ادامه این خاطره از شهید مدافع حرم «جواد الله‌کرمی» را در پایگاه خبری نوید شاهد تهران بزرگ بخوانید.

حجله دامادی‌ام، سنگرم!

نوید شاهد - «بچه‌های سپاه از شهادت قنبری مطلع شدند و این در حالی بود که نامزدش مرتب وضعیت ایشان را از بچه‌ها سؤال می‌کرد. هیچ کس جرأت بروز آن را نداشت، چرا که این دو تازه نامزد شده و علاقه شدیدی به هم داشتند و قرار بود پس از بازگشت عروسی کنند ...» ادامه این خاطره را از شهید "سعید قنبری" در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

حِسَّم، اجازه فرار به من نداد و برگشتم!

نوید شاهد - «افسر درجه‌دار با توجه به وخامت اوضاع دستور فرار داد همه فرار کردیم، ناگهان حسی در درون من اجازه فرار را به من نداد، برگشتم و با درآوردن به حالت دستی چندین توپ به سمت هواپیما شلیک کردم ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگرفته از کتاب نیستان؛

آرزو دارم که روزی دو نفری برای رضای خدا نگهبانی دهیم!

نوید شاهد - «آرزو داشتم که روزی دو نفری در یک سنگر برای رضای خدا نگهبانی می‌دادیم. من که بسیار متاثرم از اینکه از دوستانم محروم هستم. باشد که انشاء‌الله این تئوری به مرحله اجرا برسد ...» این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

معرفی کتاب | "بادیه‌فروش"

نوید شاهد - کتاب "بادیه‌فروش"، برگ‌هایی از زندگی "شهید محمدعلی رجایی" است تا زندگی مرفه این شهید بزرگوار را با زندگی خودمان مقایسه کنیم!

چرا امام زمان(عج) به آسایشگاه شما نمی‌آیند؟

نوید شاهد - «یک روز حاج‌آقای ابوترابی به اردوگاه ما آمده بودند، بچه‌ها از او پرسیدند چرا امام زمان(عج) به آسایشگاه شما نمی‌آیند؟ ایشان هم به شوخی گفتند من جلوی در ایستاده‌ام و نمی‌گذارم! ...» ادامه این خاطره از شهید "حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه