خواهر شهید «محمدعلی زارع» میگویند: یادم میآید وقتی ماموران برادرم را در نزدیکی حمام و مسجد محل دستگیر کردند. او در تدارک سخنرانی بعدازظهر بود و اعلامیهای در جیب ایشان بود که با زیرکی در داخل حمام جا سازی نمود.
برادر شهید «محمد محمدپور» میگوید: زمانی که به مرخصی میآمد، از امام صحبت میکرد که پیرو ولایت فقیه باشید تا آسیبی به نظام نرسد. او علاقه زیادی به امام و نظام جمهوری اسلامی نشان میداد.
خواهر شهید «مهدی فرجی کله بستی» میگویند: وقتی برادرم برای آخرین بار داشت اعزام میشد، به من گفت: من شهید میشوم، ولی سر ندارم تو به مادر چیزی نگو، خودت برای شناسایی من بیا.
دوست شهید «غلام حیدر رضائیان غریب محله» میگویند: به خانواده شهدا علاقه وافری داشت در کارخانه که با هم همکار بودیم او به جای پدر شهید نگهبانی میداد تا او استراحت کند.
برادر شهید «احمدعلی حسین پور» میگوید: از نظر امانت داری الگو بودند برای مثال ایشان شورای محل بودند اسم خودشان را در قرعه کشی میگذاشتند و هیچ وقت نمیخواستند بدون قرعه سهمیهای از این اموال را برای خود بردارند.
دوست شهید «علی ارجمند» میگویند: ایثارگری اش اصلاً قابل ذکر نیست چنان که در منطقه مرخصیهای خود را به همرزمان و دوستان خود میداد. اصلاً به فکر مال دنیا و مادیات نبود.
خواهر شهید «محمدرضا جوادی کوچکسرایی» میگویند: یک سال ماه رمضان در فصل تابستان بود، او روزه داشت از شدت گرما پیراهنش را بالا زده بر روی موزائیک خوابیده بود.
فرزند شهید «عزیزالله باقری» میگوید: خواندن قرآن او با دیگران فرق داشت. همیشه یک صفحه از قرآن را با معنایش میخواند و چندین بار تکرار میکرد تا تمام مفاهیم آن را بفهمد.
برادر شهید «رزاق تقی زاده» میگوید: به من گفتند اگر من شهید شوم شفاعت شما را میکنم و اگر شما شهید شدید شفاعت من را بکنید و توصیه میکردند باید راه شهدا را ادامه داد.
مادر شهید «محمد هرسینی» میگوید: آقایی فرزندم را از بغل من گرفت و دست آیت الله قاسمی داد تا ایشان را به عنوان طفل کوچک امام حسین (ع) بر دست بگیرد. در این هنگام محمد از جای خود برخاست و سلامی به پیشگاه امام حسین داد.
برادر شهید «حسن حسنزاده جویباری» میگوید: شهید تعریف میکرد که یک بار وارد خاک عراق شدند و نزدیک بود به اسارت گرفته شوند میگفت که یک آیهای از قرآن را خواندیم عراقیها از پیش ما رفتند، ولی ما را ندیدند.
مادر شهید «جواد نصرالدینی فرد زنجانی» میگوید: پسرم به قدری به شهادت علاقه داشت که یک بار به من گفت: مامان شما نمی دونید شهادت چقدر لذت بخشه و اینکه انسان با شهادت به ملاقات معبودش بره.