تاریخ شفاهی - صفحه 6

آخرین اخبار:
تاریخ شفاهی
گفتگوی تصویری با جانباز و آزاده «بابا علی ابدالی عسگرآبادی»

سخت‌ترین دوران اسارت را در زندان هارون الرشید گذراندم

«بابا علی ابدالی عسگرآبادی» می‌گوید: ما را به شهرک جلولا بردند 21 روز آنجا بودیم تا اسرا را جمع کردند و بعد ما را به زندان هارون الرشید بردند. شش ماه افسرها باید سلول‌های هارون الرشید را طی کنند که سخت‌ترین سلول بود چون غذا و امکانات بهداشتی نداشتیم.
روایتی شنیدنی از جانباز کرمانشاهی «رحمت اله حیدری تجر»

مردم مثل برگ درخت روی زمین می‌افتادند

جانباز کرمانشاهی «رحمت اله حیدری تجر» می‌گوید: تمام زندگی‌مان را به یکباره از دست دادیم. من هم از چند ناحیه مجروح شده بودم و در بیمارستان تحت درمان بودم. یادم می‌آید زمانی که بمباران شد مردم مثل برگ درخت روی زمین می‌افتادند و مجروح و شهید می‌شدند.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پسرم مثل فرشته‌ها بود

مادر شهید «اسداله بیات» می گوید: اخلاق پسرم خیلی خوب بود. وقتی من دیر به خانه می آمدم خودش غذا درست می‌کرد. اسداله برای من مثل فرشته‌ها بود. وقتی شهید شد یک چادر مشکی روی پیکرش انداختیم و یک تکه یخ هم گذاشتیم روی جگرش چون خودش وصیت کرده بود یخ بگذارید که اگر مادرم ناراحتی و گریه کرد من جگرم آتش نگیرد.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

وصیت پسرم بود که لباس سیاه نپوشم

مادر شهید «داود صارمی» می گوید: پسرم قبل از شهادتش گفت زمانی که کسی فوت می‌کند لباس سیاه نپوش و بر مزارش شیون نکنید. بعد از شهادتش تا الان نه لباس سیاه پوشیدم و نه بر مزارش شیون کردم.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

خوشحالم که پسرم در راه خدا شهید شد

پدر شهید والامقام «حسینعلی فهامی» می‌گوید: پسرم کمک حال مردم بود. با وجود سن کم چند سال در جبهه جنگید و بعد از شهادت، هشت سال مفقودالاثر ماند. من خوشحالم که فرزندم در راه خدا به شهادت رسیده است.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی «غلامرضا کهریزی»

دشمن در حمله میمک از دو طرف ما را محاصره کرد

«غلامرضا کهریزی»، می‌گوید: نیروهای عراقی از دوطرف روبرو و پشت سر به ما حمله کردند و ما زمین گیر شدیم. خدمه توپچی نفر‌بر زرهی بودم به فرمانده گفتم نیم ساعتی زیر تانک استراحت می‌کنم و برمی‌گردم که در همین حین سه خمپاره نزدیکم به زمین خورد و به شدت مجروح شدم.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

خواب شهادت پسرم را دیدم

مادر شهید «علی محمد صفایی» در بیان خاطرات فرزندش می گوید: روزی که پسرم به شهادت رسید من خواب بودم و در خواب دیدم که تانک عراقی به من حمله کرده است، هراسان از خواب پریدم و احساس کردم اتفاقی برای فرزندم افتاده است. بعد از چند روز خبر شهادتش را برای ما آوردند.
گفتگوی تصویری با جانباز و آزاده«جلیل جعفری»

شنیدن خبر فوت امام خمینی(ره) برایم شکنجه بود

جانباز و آزاده«جلیل جعفری»، می‌گوید: بدترین خاطره و شکنجه در در دوران اسارتم خبر فوت امام خمینی (ره) در تاریخ 14 خرداد 1368 بود. کل اردوگاه با شنیدن این خبر ناراحت شدند و به این فکر می‌کردیم بعد از امام چه کسی مملکت را از چنگ دشمنان درمی‌آورد.
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

بعد از شهادتش فهمیدم به جبهه رفته است

مادر شهید «هوشنگ گراوند» می گوید: پسرم وقتی به مدرسه می رفت بدون اینکه به ما بگوید به جبهه رفت. بعد از اینکه به شهادت رسید و خبر شهادتش را به ما دادند من تازه متوجه شدم که پسرم به جبهه رفته است.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

تمام زمانی که در کما بودم، پسرم کنارم بود

مادر شهید «شاکرم رحمتی» می گوید: به دلیل بیماری عمل جراحی کردم و به کما رفتم. در تمام زمانی که کما بودم پسرم کنارم بود و مرا دلداری می داد که مادر نگران نباش به زودی برمیگردی.
روایتی شنیدنی از جانباز کرمانشاهی«داود مرادیان»

دفاع از وطن تا آخرین لحظه

«داود مرادیان»، می‌گوید: با اینکه عصا به دست داشتم به تنهایی کار 6 نفر را انجام می‌دادم و یک گلوله توپ به وزن 40 تا 50 کیلویی را جابه جا و آماده تیراندازی می‌کردم. در تمامی عملیات‌ها حضور داشتم آخرین عملیات که عملیات مرصاد بود را هم شرکت کردم و تا آخرین لحظه ایستادم و از وطنم دفاع کردم.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی«محمد زاهد مرادی»

دشمن از بالای کوه شاخ شمیران ما را نشانه گرفته بود

«محمد زاهد مرادی»، می‌گوید: می بایست به زاغه مهمات می‌رفتیم و از آنجا برای حمله همان شب تجهیزات می‌آوردیم هوا که تاریک شد با سه نفر از همسنگرانم در حال رفتن به زاغه بودیم که از بالای کوه دشمن ما را نشانه گرفت و یک خمپاره جلوی پای ما انداخت دو نفر از همرزمانم همان جا شهید شدند و من و یکی دیگر زخمی شدیم.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

نماز فرزندم هیچگاه ترک نمی‌شد

همسر شهید «بخشعلی محمدی پور» و مادر شهید «مصطفی محمدی پور» در بیان خاطراتی از فرزند شهیدش می گوید: همسر و پسرم مقید به نماز اول وقت بودند، حتی زمانی که مجروح می‌شدند و توانایی حرکت نداشتند نماز آنها ترک نمی‌شد.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

رخت شهادتم را آماده کنید

مادر شهید والامقام «محمد موسوی» می‌گوید: پسرم هر وقت به جبهه می‌رفت خواهرش به او می گفت؛ رخت دامادیت را آماده می‌کنیم تا برگردی اما محمد می‌گفت؛ «رخت شهادتم را آماده کنید.»
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پسرم انسان بااخلاصی بود

پدر شهید گرانقدر «محمد گودرزی» می‌گوید: پسرم در دوران جنگ به بلوغ رسیده بود و فهم و درکش از جنگ خیلی زیاد بود. او انسان بااخلاصی بود و هر کاری انجام می‌داد برای رضای خدا بود.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پسرم با همه خوش اخلاق بود

مادر شهید والامقام «اردشیر مرادی» در خاطراتش از فرزند شهیدش می گوید: پسرم خیلی خوش اخلاق و خوش بیان بود. با رعیت و رفیق و فامیل یک رفتار دوستانه داشت و هیچگاه دل کسی را نکشست.
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

پسرم جبهه را بیشتر از هر چیزی دوست داشت

مادر شهید والامقام «اسفندیار نوروزی» در بیان خاطرات فرزندش می گوید: پسرم علاقه زیادی به جبهه داشت. تا قبل از سن سربازی به زور او را نگهداشتم که جبهه نرود ولی وقتی به سن سربازی رسید سریعا به جبهه رفت.
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

تشییع پیکر پسرم باعث افتخارم بود

پدر شهید والامقام «احیاء طالبوند» در بیان خاطرات فرزندش می‌گوید: زمانی که پسرم شهید شد، در تشییع پیکرش بیش از هزار نفر شرکت کردند. تمام آن مردم برای ادای احترام به فرزندم آمده بودند که این موضوع باعث افتخار من شد و افتخار کردم که چنین فرزندی دارم.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پسرم باعث شد از کُما به زندگی برگردم

مادر شهید والامقام «ایرج عیدی نژاد» می‌گوید: شبی به کما رفتم و دیدم که به آن دنیا رفتم و مرا به بهشت بردند. به مامورین آنجا گفتم به خاطر پسرم بگذارید من برگردم. آنها قبول کردند و گفتند: برو ولی اینجا جایگاه توست.

کلیپی از تصاویر شهید «محمدحسین سبزواری»

شهید «محمدحسین سبزواری» پنجم تیرماه ۱۳۳۴، در روستای افرینه تابعه شهرستان خرم آباد به دنیا آمد. پدرش علی رحم، کشاورز بود. مادرش خیر قدم خانه دار بود. وی سال ۱۳۵۴ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و دو دختر شد. دوم خرداد ۱۳۶۵، در عملیات حاج عمران بر اثر اصابت ترکش به سر به فیض شهادت نائل گردید.
طراحی و تولید: ایران سامانه