آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۱۰۰۵
۲۲:۲۲

۱۴۰۵/۰۶/۳۰
به مناسبت حادثه تروریستی رژه ۳۱ شهریور ۱۳۹۷ اهواز منتشر می‌شود:

«امید»؛ الگویی تمام‌عیار برای نسل امروز/ روایتی از شهیدی که در صبح خونین رژه اهواز آسمانی شد

همسر پاسدار شهید «امید فرجی زنگنه» برایمان روایت می‌کند: «هر وقت زندگیمان را با دیگران مقایسه می‌کردم، از صمیم قلب خدا را شکر می‌کردم؛ چرا که امید در همه چیز یک الگوی تمام عیار و نمونه بود.»


پاسدار شهید امید فرجی زنگنه در یکم شهریور ماه ماه سال ۱۳۵۴ در شهرستان باغملک در خانواده‌ای مؤمن، مذهبی و ولایت مدار دیده به جهان گشود. پدرش نعمت الله و مادرش گوهر نام داشت وی پس از اخذ مدرک دیپلم به دلیل علاقه خاصی که به رشته ادبیات داشت وارد دانشگاه آزاد شوشتر شد و موفق به اخذ مدرک لیسانس شد و پس از پس از آن برای گذراندن دوره سربازی راهی شهرستان دزفول شد و پس از اتمام آن به مدت دو سال در کتابخانه شهرستان باغملک مشغول به کار شد سپس ارادت خاصی که به این نظام داشت لباس سبز پاسداری را بر تن کرد سپس دوره‌های نظامی خود در شهرستان اصفهان و تهران گذراند و پس از آن به اهواز برگشت و در ناحیه بسیج دانش آموزی مشغول به کار شد. سرانجام این شهید بزرگوار در در حادثه ترویستی سی و یکم شهریور ماه سال ۱۳۹۷ در اهواز شربت شیرین شهادت را نوشید و نام بلند خود را در دفتر شهدای ثبت کرد پیکر مطهرش پس از تشییع باشکوه در اهواز گلزار شهدای شهرستان باغملک آرام گرفت.

«امید»؛ الگویی تمام‌عیار برای نسل امروز/ روایتی از شهیدی که در صبح خونین رژه اهواز آسمانی شد

صبح شنبه ۳۱ شهریورماه ۱۳۹۷، اهواز آماده می‌شد تا هم‌گام با سراسر کشور آغاز هفته دفاع مقدس را با رژه نیرو‌های مسلح گرامی بدارد؛ روزی که برای تجدید میثاق با آرمان‌های مقاومت و یادآوری هشت سال ایستادگی در برابر تجاوز دشمن بعثی انتخاب شده بود، اما این بامداد پاییزی با شلیک ناجوانمردانه تروریست‌های کوردل به رگبار بسته شد و صفحه‌ای دیگر از مظلومیت و شجاعت مردم خوزستان را رقم زد.

حمله تروریستی اهواز نه‌تنها نیرو‌های رژه رونده بلکه صفوف تماشاگران، خانواده‌ها و حتی جانبازان دوران دفاع مقدس را هدف قرار داد این شقاوت بی‌رحمانه تفاوتی میان پیر و جوان قائل نشد؛ از کودک ۴ ساله (شهید محمدطا‌ها اقدامی) تا جانباز ویلچری (شهید حسین منجزی) و سربازان و پاسداران جان‌برکفی که سینه خود را در برابر گلوله‌ها سپر کردند تا زنان و کودکان بی‌دفاع از مهلکه نجات یابند.

در میان دود و صدای ممتد گلوله‌ها، آنچه بیش از همه در یاد تاریخ ماندگار شد، صحنه‌های بی‌بدیل شجاعت رزمندگان و سربازان غیور بود: مدافعانی که دست‌های خالی خود را پناه غیرنظامیان کردند، سربازانی که مجروحان و کودکان هراسان را در آغوش کشیده و به مکان‌های امن منتقل نمودند، تصاویری از پیکر‌های غرق در خون در کنار کلاه‌خود‌ها و پرچم‌های سه‌رنگ ایران اسلامی که سند زنده ایستادگی تا پای جان شد.

این حادثه دردناک بار دیگر نشان داد که پیوند مردم خون‌گرم خوزستان با خاک و امنیت میهن ناگسستنی است شهادت ۲۵ تن از مدافعان امنیت و هم‌وطنان بی‌گناه و مجروحیت ده‌ها تن دیگر در این روز عزم ملت ایران را در مبارزه با تروریسم و برهم‌زنندگان آرامش کشور راسخ‌تر کرد.

۳۱ شهریور اهواز تا ابد نمادی از تلاقی مظلومیت و اقتدار است؛ روزی که ثابت کرد ریشه‌های درخت تنومند امنیت این سرزمین با خون پاک‌ترین فرزندانش آبیاری شده و توطئه دشمنان هرگز نخواهد توانست پیوند اقوام و دلاورمردان جنوب را با ایران عزیز خدشه‌دار کند.

در میان ستاره‌های پرفروغ آن واقعه، نام شهید امید فرجی زنگنه همچون نگینی در یاد‌ها می‌درخشد؛ پاسدار جان برکفی که در آن صبح خونین با ردای سرخ شهادت به سوی معبود پر کشید و به خیل یاران شهیدش پیوست.

به مناسبت فرارسیدن سالگرد شهادت این دلاورمرد عرصه امنیت، خبرنگار نوید شاهد خوزستان به سراغ همسر صبور و مقاوم ایشان، سرکار خانم «اعظم غلامی هزاروند» رفته است تا روایتگر بخشی از سبک زندگی و سیره اخلاقی این شهید والامقام باشد، آنچه در ادامه می‌خوانید، حاصل گفت‌وگوی صمیمانه خبرنگار ما در محل کار وی در مدرسه شهید تقوی‌فر با همسر این شهید عزیز است که در پاسداشت یاد و نامش تقدیم مخاطبان گرامی می شود.

«امید»؛ الگویی تمام‌عیار برای نسل امروز/ روایتی از شهیدی که در صبح خونین رژه اهواز آسمانی شد

روایت عاشقی در سایه سادگی؛ از پیوند سنتی تا آغاز زندگی در اهواز

زندگی مشترک ما با یک پیوند سنتی و خانوادگی آغاز شد از آنجا که نسبت فامیلی نزدیکی با هم داشتیم طبق رسوم و سنت‌های دیرینه مراسم خواستگاری برگزار شد و سرانجام در ۲۳ بهمن ماه ۱۳۸۲ پیمان نامزدی و عقد میان ما بسته شد. 

ما از قبل برنامه‌ریزی کرده بودیم تا برای ماه عسل و آغاز این سفر معنوی راهی سفر حج و زیارت خانه خدا شویم؛ تمام کار‌های اداری و مقدمات سفر را هم با شوق فراوان انجام دادیم، اما تقدیر جور دیگری رقم خورد و توفیق این سفر میسر نشد.

سرانجام در ۱۷ شهریورماه ۱۳۸۴ با برپایی مراسمی بسیار ساده و به دور از تجملات زندگی مشترکمان را آغاز کردیم، از آنجا که امید احترام، وابستگی و ارادت ویژه‌ای به خانواده‌اش داشت حدود دو ماه ابتدایی زندگی مان را در کنار خانواده او سپری کردیم و پس از آن برای ادامه مسیر زندگی از شهرستان باغملک به اهواز نقل مکان کردیم.

تسکین تلخی یک داغ با صبوری امید؛ لحظه‌ای که ایمانم به درستی انتخابم صدچندان شد

مدتی پس از آغاز زندگی مشترکمان طعم شیرین مادر شدن را چشیدم، اما این شادی چندان دوامی نیاورد و متأسفانه در سه ماهگی اولین فرزندمان سقط شد آن روز‌ها غم سنگینی بر دلم نشسته بود و بی‌امان اشک می‌ریختم فرزندی که در همان دو، سه ماه با تمام وجودم به او انس گرفته بودم را از دست رفته بود و پذیرش این اتفاق برایم بسیار دشوار بود.

هیچ‌گاه آن روز بعدازظهر را فراموش نمی‌کنم وقتی امید از سر کار به خانه بازگشت و دید که من چقدر ناراحت هستم کنارم نشست و پا به پای من اشک ریخت سپس با مهربانی شروع به دلداری‌ام کرد و گفت: «درسته که این بچه‌مون از دست رفت، اما خدا رو شکر کن؛ همین که می‌دونی دوباره می‌تونی باردار بشی، ان‌شاءالله در آینده بچه‌دار می‌شیم، شاید قسمت این بود»

حرف هاش دلگرمم کردند و انگار روح دوباره‌ای به زندگی‌ام بخشید و همین حرف‌های قشنگ باعث شد و پرامیدتر از گذشته به زندگی برگردم. 

درست در همان روز‌های سخت بود که بیش از هر زمان دیگری به درستی انتخابم پی بردم و با تمام وجود حس کردم که امید واقعاً مرا برای خودم می‌خواهد؛ چرا که دیدم در آن شرایط سلامت روحی و جسمی من برای او بالاتر و مهم‌تر از هر چیز دیگری در دنیا بود.

«امید»؛ الگویی تمام‌عیار برای نسل امروز/ روایتی از شهیدی که در صبح خونین رژه اهواز آسمانی شد

روایت تولد پارسا؛ روزی که امید تمام بخش بیمارستان با شیرینی مهمان کرد:

چندی بعد دوباره باردار شدم امید با مهربانی و احترام انتخاب اسم فرزندمان را بر عهده من گذاشت و گفت: «چون تو مادر هستی، هر اسمی که خودت دوست داری برایش انتخاب کن.» من هم نام «پارسا» را پیشنهاد دادم؛ اسمی که هم به معنای انسان باتقواست و جنبه مذهبی دارد و هم از اصالت زیبای ایرانی برخوردار است، سرانجام در بیست و هفتمین روز از آبان‌ماه سال ۱۳۸۷ پارسای ما چشم به جهان گشود.

موقع تولد پارسا، چون هزار ماشاءالله نوزاد درشتی بود درد زیادی کشیدم و حالم به شدت بد شد، اما در همان شرایط، پرستار‌ها با مهربانی دورم جمع شده بودند و با لبخند می‌گفتند: «این پسر، فرزند همان پدری است که آن شیرینی‌های خوشمزه را آورده است!» 

ماجرا از این قرار بود که امید برای پیدا کردن بهترین قنادی، تمام اهواز را زیر پا گذاشته بود او به جای یک یا دو جعبه، چندین جعبه شیرینی گردویی بسیار تازه و خوشمزه با خود به بیمارستان آورده بود و تمام بخش را شیرینی داد؛ به طوری‌که همه پرسنل از کار او و طعم بی‌نظیر شیرینی‌ها تعریف می‌کردند. 

وقتی برای ملاقات من و نوزادمان وارد اتاق شد دسته گل بسیار بزرگی در دست داشت با همان مهر و معرفت همیشگی‌اش ابتدا مستقیم به سراغ من آمد قدم نو رسیده را تبریک گفت و بابت زحمتی که کشیده بودم از من تشکر کرد؛ و تازه بعد از آن بود که با شوق و ذوق پدرانه به سراغ پارسا رفت.

محبت ظریف؛ هنری که امید در پاسداشت مهر دیگران داشت

یکی از ویژگی‌های اخلاقی و رفتار‌های ظریف و زیبای امید، توجه ویژه او به احساسات اطرافیان و ارزش نهادن به محبت‌های دیگران بود.

شاید بعضی نکته‌ها در نگاه اول خیلی کوچک و ساده به نظر برسند، اما در عمق خود سرشار از معنا و زیبایی هستند امید همیشه به ریزترین و ظریف‌ترین مسائل توجه می‌کرد و رفتارش لبریز از احترام بود. 

اگر کسی برای او هدیه‌ای می‌خرید محال بود آن هدیه را فراموش کند یا بی‌تفاوت از کنارش بگذرد کافی بود متوجه شود کسی که به او کادو داده قصد دارد به خانه‌مان بیاید؛ در همان روز حتماً به شکلی از آن هدیه استفاده می‌کرد یا آن را در معرض دید قرار می‌داد تا طرف مقابل با چشم خود ببیند که کادویش چقدر برای امید ارزشمند بوده و تا چه اندازه قدردان محبت و زحمت اوست.

«امید»؛ الگویی تمام‌عیار برای نسل امروز/ روایتی از شهیدی که در صبح خونین رژه اهواز آسمانی شد

تولد پوریا؛شاخه گل پارسا 

سال ۱۳۹۱ بود که خداوند فرزند دوم را به ما عنایت کرد طبق همان رسم همیشگی، امید بزرگوارانه می‌گفت: «حق انتخاب اسم با مادر است؛ مادر است که سختی دوران بارداری را تحمل می‌کند و برای به دنیا آوردن فرزند رنج می‌کشد پس خودت باید نامش را انتخاب کنی.» من هم نام زیبای پوریا را برایش انتخاب کردم.

وقتی پوریا به دنیا آمد، امید با همان شوق و اشتیاق همیشگی به ملاقاتم آمد، اما این بار به همراه پارسا به بیمارستان آمد امید که دسته گل بسیار بزرگی در دست داشت یک شاخه گل زیبا را هم به پارسا داده بود، وقتی به دم در اتاق رسیدند، امید با لبخند به پارسا گفت: «اول تو برو پیش مادرت.» پارسا با ذوق دوید و آن شاخه گل را به من داد.

البته که فضای بیمارستان و قوانین جدید، مانع از این شد که دسته گل بزرگ امید را به داخل بخش بیاوریم؛ چرا که می‌گفتند گل برای بیماران و نوزادان حساسیت زاست با این حال همان دیدن چهره مهربان امید پشت در اتاق که برایم دست تکان می‌داد، دنیایی از آرامش بود او حتی در آن شرایط نیز همانند تولد پارسا تمام بخش را مهمان شیرینی کرد.

امید تنها یک همسر نبود، بلکه در تک‌تک کار‌های بچه‌ها با من مشارکت داشت او تمام مسئولیت‌های مربوط به پارسا را؛ از بیرون بردن تا غذا دادن و تعویض لباس را بر عهده گرفت تا من بتوانم بدون دغدغه به پوریا رسیدگی کنم

امید یک الگوی تمام عیار و نمونه بود

هرچند می‌گویند مقایسه کردن کار درستی نیست، اما گاهی لازم است انسان چشم‌هایش را باز کند تا قدر داشته‌ها و نعمت‌های زندگی‌اش را بهتر بداند، هر وقت زندگیمان را با دیگران مقایسه می‌کردم، از صمیم قلب خدا را شکر می‌کردم؛ چرا که امید در همه چیز یک الگوی تمام عیار و نمونه بود.

شاید در اوایل ازدواج به دلیل تفاوت در طرز فکر دو انسان شناخت زمان ببرد، اما محبت میان ما از همان ابتدا از ته قلب شکل گرفت و این علاقه با گذشت زمان نه تنها کم‌رنگ و سرد نشد بلکه روز‌به‌روز عمیق‌تر می‌شد.

«امید»؛ الگویی تمام‌عیار برای نسل امروز/ روایتی از شهیدی که در صبح خونین رژه اهواز آسمانی شد

آخرین سالگرد ازدواج؛ دو هفته پیش از شهادت

درست دو هفته پیش از شهادت امید، سیزدهمین سالگرد ازدواجمان بود آن روز‌ها تازه اثاث‌کشی کرده بودیم و هردوی ما بسیار خسته بودیم با اینکه سیزده سال از آغاز زندگی مشترکمان گذشته بود، اما امید باز هم مثل رسم و عادت هر ساله‌اش اصرار داشت که ما را برای شام به رستوران ببرد. 

هرچه به او گفتم: «خسته‌ایم، اشکالی ندارد؛ امسال سالگرد ازدواجمان را بیرون نرویم و سال دیگر جبران می‌کنیم»، با مهربانی قبول نکرد و گفت: «نه حتماً باید برویم بیرون.» آن شب مانتوی آبی آسمانی‌ام را پوشیدم امید با دیدن من لبخندی زد و گفت: «حالا که تو مانتوی آبی پوشیدی، من هم پیراهن آبی‌ام را می‌پوشم تا با هم ست شویم.» 

آن شب وقتی از بیرون برگشتیم دلشوره‌ای عجیب به جانم افتاده بود رو به امید کردم و گفتم: «وقتی می‌روی بیرون خیلی مراقب خودت باش.» با تعجب پرسید: «چرا؟» با بغض گفتم: «احساس می‌کنم دیگر برایم نمی‌مانی» امید مرا بغل کرد و گفت: «تو فشار خون داری و باید مراقب خودت باشی نگران من نباش هیچ اتفاقی برایم نمی‌افتد.»

 سه، چهار روز پیش از شهادتش خوابیدع بودم یکدفعه بیدار شدم دست‌هایم را رو به آسمان بلند کردم و با تمام وجود التماس کردم: «خدایا! امیدم را از من نگیر اگر امید را از من بگیری، هیچ‌کس در این دنیا نمی‌تواند آرامم کند، هیچ‌کس حتی مادرم»

«امید»؛ الگویی تمام‌عیار برای نسل امروز/ روایتی از شهیدی که در صبح خونین رژه اهواز آسمانی شد

آخرین نوازش‌های پدری در شب رژه

شب پیش از حادثه، تازه ا باغملک به خانه برگشته بودیم همه خسته راه بودیم و فردای آن روز هم آغاز سال تحصیلی و جشن شکوفه‌ها بود و پوریا هم صبح زود باید راهی مدرسه می‌شد آن شب پوریا شروع به بهانه‌گیری کرد هر کاری می‌کردم آرام نمی‌گرفت و حاضر نبود بخوابد. 

 کلافه شدم و با عصبانیت به او گفتم: «پوریا دیروقته، بگیر بخواب.» پوریا از حرفم ناراحت شد، با دلخوری قهر کرد و رفت گوشه راهرو دراز کشید تا همان‌جا بخوابد.

امید داخل اتاق خواب بود و بسیار خسته بود و از طرفی باید فردا صبح خیلی زود بیدار می‌شد و خودش را برای مراسم رژه آماده می‌کرد، اما همین که صدای بهانه‌گیری و قهر پوریا را شنید، دلش آرام نگرفت با وجود تمام خستگی‌اش از تخت بلند شد از اتاق بیرون آمد و رفت مستقیم توی راهرو کنار پوریا دراز کشید.

رو به امید کردم و گفتم: «امیدجان با این کارهایت بچه را لوس می‌کنی، ولش کن بگذار سر جایش بخوابد.» اما امید با همان نگاه مهربان همیشگی اش گفت: «نه، این پسرمه» بعد دستش دور گردن پوریا گذاشت گفت: «من امشب می‌خواهم کنار پسرم بخوابم.» وقتی پوریا آرام شد امید او را در تختش گذاشت و خوابید.

کد ویدیو

روز حادثه تلخ ۳۱ شهریور ماه ۱۳۹۷

با اینکه شب قبل به خاطر خستگی را و شیطنت‌های پوریا خیلی دیر خوابیده بودیم، اما حوالی ساعت پنج صبح بیدار شدیم نماز صبح را خواندیم و بعد سفره صبحانه را آماده کردم اتفاقا مادر امید هم آن روز‌ها مهمان خانه ما بود پس از صبحانه، رفتم تا پوریا را برای رفتن به جشن شکوفه‌ها بیدار کنم، اما هرچه صدایش زدم خوابش سنگین بود و بیدار نمی‌شد امید را صدا کردم و گفتم: «بابای پوریا بیا خودت پسرت را بیدار کن.»

وقتی امید وارد اتاق شد به او گفتم: «چراغ را روشن کن تا متوجه شود و راحت‌تر بیدار شود.» امید گفت: «نه، پسرم خودش نورانی است، اصلاً نیازی نیست چراغ برایش روشن کنیم» پوریا را عاشقانه بوسید و صدایش کرد سپس به سراغ پارسا رفت و او را هم غرق بوسه کرد انگار دلش می‌دانست این دیدار آخر است؛ موقع رفتن، با محبتی عمیق پیشانی مرا هم بوسید و از مادرش هم با تمام احترام خداحافظی کرد.

من از شب قبل لباس‌های نظامی امید را همراه با کلاه جدید نظامی‌اش را آویزان کرده بودم امید به سراغ آنها رفت سریع لباس پوشید به او گفتم: «امیدجان، اگر ممکن است ما را هم تا دم در مدرسه پوریا برسان.» گفت: «نه خانوم، خیلی دیرم شده همه جانبازان آمده‌اند و اصلاً زشت است که من دیر برسم و معطل شوند» خداحافظی کرد و رفت.

من پوریا را برداشتم و راهی مدرسه شدیم در حیاط مدرسه بودیم که صدای آمبولانس‌ها بلند و حتی برای لحظه‌ای قطع نمی‌شد همه به تکاپو افتادند که چه اتفاقی افتاده است جندی دقیقه بعد خانمی که در مدرسه بود با شنیدن خبری حالش به‌شدت بد شد به طرفش رفتم و پرسیدم: «چه شده؟ چه خبر است؟» گفت: «در مراسم رژه تیراندازی شده...»

با شنیدن نام رژه، دنیا روی سرم خراب شد. قلبم فرو ریخت گفتم: «نه، امید نه» خیلی با خودم کلنجار رفتم؛ می‌ترسیدم با امید تماس بگیرم، چون اصلاً نمی‌خواستم این واقعیت تلخ را باور کنم که ممکن است برایش اتفاقی افتاده باشد. اما طاقت نیاوردم تماس گرفتم یک بار، دو بار، پاسخی نیامد. چندمین باری که زنگ زدم، بالأخره تماس وصل شد غریبه‌ای جواب داد و گفت: «من سرباز آقای زنگنه‌ام.» پرسیدم: «خودش کجاست؟ گوشی را به خودش بده» گفت: «خودش الآن نمی‌تواند صحبت کند.» گفتم: «چرا نمی‌تواند صحبت کند؟!» 

گفت: «اینجا درگیری مسلحانه شد، نزدیک من نیست.» گفتم: «پس چطور گوشی‌اش پیش توست؟» سرباز برای اینکه مرا آرام کند گفت: «آقای زنگنه دو تا گوشی داشت؛ آن یکی گوشی همراه خودش است.»

استرس تمام وجودم را تسخیر کرده بود. دیوانه‌وار به سمت کلاس رفتم و به معلم پوریا گفتم: «پوریا را بدهید، باید سریع ببرمش.» معلمش با تعجب گفت: «هنوز که جشن تمام نشده؛ حتی پوریا و خوراکی اش را نخورده و هنوز شیرینی اش را به او نداده‌ام» گفتم: «نه در مراسم رژه تیراندازی شده، می‌خواهم پسرم را ببرم.»

از مدرسه تا خانه شاید بیش از صد بار به امید زنگ زدم؛ پشت سر هم شماره‌اش را می‌گرفتم و تلفن فقط بوق می‌خورد. بعد‌ها همکارانش برایم تعریف کردند و گفتند: «گوشی امید روی میز مدام زنگ می‌خورد و نام تو روی صفحه روشن و خاموش می‌شد، اما ما پشت میز نشسته بودیم و فقط اشک می‌ریختیم هیچ‌کدام از ما جرئت نداشتیم دکمه پاسخ را بزنیم و گوشی را برداریم، چون همه ما می‌دانستیم که امید چقدر به همسر و فرزندانش عشق می‌ورزید و خانواده‌اش همه زندگی او بودند.»

«امید»؛ الگویی تمام‌عیار برای نسل امروز/ روایتی از شهیدی که در صبح خونین رژه اهواز آسمانی شد

‌نمی‌خواستم باور کنم امیدم پر کشیده است 

آشوب عجیبی در دلم برپا شده بود و دست و پایم را گم کرده بودم نمی‌دانستم چه کار کنم مدام تمام گروه‌های مجازی را زیر و رو می‌کردم حتی گروه صمیمانه‌ای که سال‌ها پیش با همکلاسی‌های دوران دبیرستانم تشکیل داده بودیم.

در آن ساعات اولیه پس از حادثه خبر‌ها و نام شهدا یکی‌یکی در اینترنت منتشر می‌شد من با ترس مدام نام امید را در گوگل جست‌و‌جو می‌کردم به هر آشنایی که می‌شناختم زنگ زدم و می‌پرسیدم: «از امید چه خبر؟» اما هیچ‌کس پاسخی نمی‌داد.

با برادر شوهرم که از قضا خودش هم در مراسم رژه حضور داشت تماس گرفتم و با التماس گفتم: «حاجی، تو رو خدا برو دنبال امید بگرد.» با تعجب پرسید: «مگر امید هم در رژه بود؟» گفتم: «بله، بود.» پس از چند بار تماس و انتظار کشنده، بالاخره گفت: «امید بین مجروحانِ بیمارستان نیست، بگو کجا بروم؟» گفتم: «نه، هیچ‌جا نرو! امید اصلاً زخمی نشده» بندبند وجودم از واقعیت فرار می‌کرد؛ نمی‌خواستم حتی یک لحظه فکر کنم که شاید پیکر امیدم به سردخانه منتقل شده باشد همکارانش هم تلفن‌هایشان را جواب نمی‌دادند.

دوباره نامش را در گوگل سرچ کردم در یکی از لیست‌ها نام امیر فرحی را دیدم با خودم گفتم: «نکند نام امید فرجی را به اشتباه امیر فرحی نوشته‌اند؟» دوباره به گروه دوستانم در دبیرستان سر زدم یکی از همکلاسی هایم نوشته بود: «بچه‌ها می‌دانید همسر اعظم غلامی شهید شد؟»

دنیا پیش چشمانم تیره و تار شد در حیاط خانه سرگردان مانده بودم و مادرشوهرم در طبقه بالا بود با خودم گفتم «خدایا! حالا چطور پیش این مادر پیر بروم و چه بگویم؟ بگویم تیراندازی شده؟ بگویم امید شهید شده؟ بگویم اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده؟» بالاخره رفتم بالا مادرشوهرم با دیدنم پرسید: «چه شده دخترم؟ چرا این‌قدر پریشانی؟» گفتم: «چیزی نیست، فقط برو سر سجاده نماز بخوان و دعا کن فقط دعا کن، هیچ خبری نیست.»

چند لحظه بعد بستگان یکی پس از دیگری به خانه ما آمدند ولی من ساعت‌ها روی سجاده نشسته بودم، اشک می‌ریختم و با تمام وجود به درگاه خداوند التماس می‌کردم: «خداوندا! تو که امید را از من نمی‌گیری من به خودت گفته بودم چقدر دوستش دارم» نمیهواستم بپذیرم که امید شهید شد، در همان حال التماس و ناباوری غرق بودم که به سختی مرا از روی سجاده بلند کردند باز هم دلم تسلیم این داغ سنگین نمی‌شد.

دنیا ارزش دل‌بستن ندارد؛ رفتن روز‌ها یعنی پایان انتظار و رسیدن به امید

شش ماه نخست پس از شهادت، روز‌های بی‌نهایت سختی بود اوایل مدام دعا می‌کردم: «خدایا به من صبر بده.»، اما با گذشت صبر هم چاره ساز نبود و وجود گفتم: «خدایا، صبر به‌تنهایی چاره‌ساز نیست؛ به من توان و قدرتی عطا فرما تا بتوانم این رنج را تاب بیاورم.»

اما الان علاوه بر قدرت و صبر، معرفت و درک حقیقی را از درگاه خدا طلب می‌کنم؛ می‌خواهم شعور و بصیرتی داشته باشم تا هم اطرافیانم را بهتر بفهمم، هم به حقیقت جان خودم پی ببرم و هم این دنیا را درست بشناسم به‌راستی که این دنیا ارزشی برای دل‌بستن و ماندن ندارد و همه مسافریم و رفتنی هستیم.

هر روزی که سپری می‌شود و از عمر من کاهش می‌یابد، به فرزندانم می‌گویم: «امروز یک روز دیگر به امیدم نزدیک‌تر شدم.» می‌گویند: «مادر، داری پیر می‌شوی» میگویم: «نه، پیر شدن نیست؛ این یعنی یک روز به وصال نزدیک‌تر شده‌ام. اگر قرار باشد ۱۰ سال دیگر هم در این دنیا زندگی کنم می‌دانم که امروز یک روز از آن ده سال جدایی به سر آمد و یک قدم به امیدم رسیدم.»

همسران شهدا با عبور از اندوه فراق، مسیر بالندگی و نشاط یادگاران شهید را هموار کنند

همسران معظم شهدا نباید چنان در دریای غم و غصه غرق شوند که رسیدگی به فرزندانشان به دست فراموشی سپرده شود. این کودکان که سایه پرمهر پدر را از دست داده‌اند اگر مادرشان نیز در اندوه فرو برود گویی پناه مادر را هم از دست خواهند داد فرزند شهید باید پیشرفت کند به جایگاه‌های والایی برسد و با عاقبت بخیری و روانی سالم نام و یاد پدر قهرمانش را زنده نگه دارد. 

 گاهی می‌بینیم برخی از مادران چنان زیر بار مشکلات زندگی و غم فراق درگیر و غرق در اندوه شده‌اند که حتی جرئت شاد بودن یا انجام کار‌های خلاقانه را ندارند و این حس به فرزندانشان نیز منتقل می‌شود ما باید فضایی فراهم کنیم تا این بچه‌ها بتوانند کودکی کنند، طعم شادی را بچشند و در سایه آرامش و امید مادرانشان پله‌های موفقیت را با صلابت طی کنند.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه