مقنعهای با عکس بابا؛ روایت دخترانهای از دلتنگی و ادامه راه شهید
به گزارش نوید شاهد ایلام، جشن شکوفهها برای بسیاری از کودکان، آغاز یک مسیر تازه بود؛ روزی پر از ذوق، خنده، کیفهای نو و دستهایی که با شوق، دست پدر و مادرشان را گرفته بودند. اما میان آن همه شور و هیاهو، دختربچهای با تصویری از پدر، قصهای متفاوت با خود داشت؛ قصهای از دلتنگی، عشق و ادامه یک راه.

فرانک شکری، دختر کوچک شهید مرتضی شکری، نخستین روز مدرسهاش را با عکس پدر آغاز کرد؛ عکسی که روی مقنعهاش نقش بسته بود تا پدر، حتی اگر دیگر دستهای کوچکش را نگیرد و او را تا مدرسه همراهی نکند، باز هم در نخستین قدمهای آموختنش حضور داشته باشد.
مقنعه برای فرانک فقط پوششی دخترانه نبود؛ انگار قاب کوچکی بود برای نگه داشتن یک دنیا خاطره. تصویر پدر را با خودش به مدرسه آورده بود؛ به کلاس، به کتاب و به نخستین واژههایی که قرار بود یاد بگیرد.
وقتی از او پرسیدند چرا عکس پدر را روی مقنعهاش گذاشته، با همان زبان ساده و صمیمی کودکی گفت:
«من آمدهام که درس بخوانم و راه پدرم را ادامه بدهم.»
همین چند کلمه کافی بود تا چشمها پر از اشک شود؛ چرا که گاهی یک کودک، با جملهای کوتاه، حرفهایی به بزرگی یک زندگی میزند.
شهید مرتضی شکری و دیگر شهدای این سرزمین رفتند تا کودکان ایران بتوانند روزی آرام، کیف بر دوش، راهی مدرسه شوند و آینده خود را بسازند. امروز، اما فرزندان شهدا در سنگری دیگر ایستادهاند؛ سنگر علم، دانایی و ساختن آینده.

شاید بعضی پدرها روز اول مدرسه دست دخترشان را بگیرند، بند کیفش را مرتب کنند، او را تا در کلاس برسانند و با لبخند برایش دست تکان دهند؛ اما بعضی دخترها، به جای دست پدر، عکس او را با خود به مدرسه میبرند؛ و چه سوزناک است دیدن دختربچهای که جای خالی پدر را با یک تصویر پر کرده است؛ تصویری که هر بار نگاهش میکند، انگار بخشی از آغوش پدر را دوباره به یاد میآورد.
امروز فرانک به مدرسه رفت؛ با کیف کوچکش، با چشمانی که گاهی از دلتنگی خیس میشد و با عکس پدری که بر مقنعهاش بود.
پدر برای دفاع از وطن رفت و دختر، امروز در سنگر مدرسه ایستاد؛ برای آموختن، برای ساختن و برای ادامه دادن راهی که پدر با ایثار آغاز کرده بود.
چه آغاز باشکوهی برای یک شکوفه کوچک.
آغاز مدرسه با عکس بابا
و آغاز راهی که بوی پدر میدهد...