آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۶۰۲
۰۹:۳۸

۱۴۰۵/۰۴/۳۰

خاطره‌/پاسداری

پدر شهیدمدافع وطن «مهدی جلالی» برایمان روایت می‌کند: «یک شب مهدی با حالتی آمیخته به ترس و دلهره نزد من آمد پرسیدم: «بابا، چی شده؟» گفت: «بابا، مسئله‌ای پیش آمده، نمی‌دانم اجازه می‌دهید یا نه» گفتم: «خیر باشه، چی شده؟» گفت: «سیل بندی زده‌ایم که شرایط خیلی خطرناکی دارد. باید یک نفر آنجا بماند و مراقبت کند اگر خدای نکرده سیل بند بشکند خانه‌های مردم زیر آب می‌رود. کسی که آنجا پاسداری می‌کند، باید آماده باشد از جان خودش بگذرد حتی ممکن است کسی به سمتش تیراندازی کند.» نگرانی را در چهره‌اش می‌دیدم، اما در پس آن دلهره احساس مسئولیتی عمیق موج می‌زد.»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، ستوان‌یکم شهید مهدی جلالی، شانزدهم مهرماه سال ۱۳۸۲ در شهرستان اهواز دیده به جهان گشود. پدرش شهرام و مادرش آمنه نام داشت. وی دانشجوی افسری دانشگاه امام حسن مجتبی (ع) تهران بود که دهم اسفندماه سال ۱۴۰۴، در حمله موشکی آمریکایی ـ صهیونیستی به شهرستان ملارد تهران، به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این شهید پس از تشییع، در گلزار شهدای بهشت‌آباد اهواز آرام گرفت.

خاطره‌/پاسداری

متن خاطره:

سال ۱۳۹۸ هنگامی که سیل بخش‌های زیادی از خوزستان را دربر گرفته بود، در حوالی شهرک پیام سیل‌بندی ایجاد کرده بودند. 

سطح آب تا لبه سیل بند بالا آمده و هر لحظه احتمال شکسته شدن آن بیشتر می‌شد. 

اگر سیل بند می‌شکست خانه‌های مردم در معرض آب گرفتگی قرار می‌گرفت.

یک شب مهدی با حالتی آمیخته به ترس و دلهره نزد من آمد.

 از چهره‌اش پیدا بود که موضوع مهمی ذهنش را درگیر کرده است.

پرسیدم: «بابا، چی شده؟»

کمی مکث کرد و با تردید گفت: «بابا، مسئله‌ای پیش آمده، نمی‌دانم اجازه می‌دهید یا نه»

گفتم: «خیر باشه، چی شده؟»

گفت: «سیل بندی زده‌ایم که شرایط خیلی خطرناکی دارد. باید یک نفر آنجا بماند و مراقبت کند اگر خدای نکرده سیل بند بشکند خانه‌های مردم زیر آب می‌رود. کسی که آنجا پاسداری می‌کند، باید آماده باشد از جان خودش بگذرد حتی ممکن است کسی به سمتش تیراندازی کند.»

نگرانی را در چهره‌اش می‌دیدم، اما در پس آن دلهره احساس مسئولیتی عمیق موج می‌زد به او گفتم: «بگذار برویم و از نزدیک ببینیم شرایط چطور است.»

با هم راهی شدیم. 

وقتی به محل رسیدیم، تاریکی همه جا را فرا گرفته بود.

منطقه خلوت و دلهره‌آور بود و در سکوت شب تنها صدای قورباغه‌ها به گوش می‌رسید جز مهدی و چند نفر از دوستانش، کسی آنجا حضور نداشت، شرایط به قدری خطرناک بود که خود من نیز احساس ترس کردم.

وقتی دیدم مهدی و دوستانش برای حفظ جان و خانه‌های مردم آنجا ایستاده‌اند، رو به او کردم و گفتم: «بابا اشکالی ندارد؛ باید کسی اینجا باشد و از سیل بند پاسداری کند. جان مردم مهم‌تر است من هم تا صبح کنار شما می‌مانم.»

آن شب مهدی با وجود همه خطر‌ها برای حفاظت از خانه‌ها و جان مردم در کنار سیل‌بند ماند، حضوری که جلوه‌ای از روحیه ایثار، شجاعت و مردم‌داری او بود همان روحیه‌ای که سال‌ها بعد، نامش را در شمار شهیدان این سرزمین جاودانه کرد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه