وحید، امام حسینی بود

به گزارش نوید شاهد همدان، در شامگاه ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ دشمن خونخوار و کودک کش اسرائیل به همراه سرسپرده همیشگیش امریکای جنایتکار بخشهایی از جزیره قشم را بمباران کرد که در این اتفاق تعداد زیادی از هموطنانمان به شهادت رسیدند، یکی از شهدا مهندس وحید هادیان مسئول ساخت پروژهای در قشم بود که در این حادثه به شهادت رسید.
فاطمه نوترکش مادر شهید وحید هادیان از خاطرات فرزند شهیدش میگوید:
وحید در ۱۲ آذرماه ۱۳۷۱ به دنیا آمد، در آن زمان به سختی معلم شده بودم و کارم را بسیار دوست داشتم ولی وحید شیرخوار بود و هیچ مهد کودکی او را قبول نمیکرد به ناچار شغلم را رها کردم و در منزل با وحید مشغول شدم.
مخلص بود
وحید از کودکی عاشق ائمه به خصوص امام حسین (ع) بود، در هیئت حضرت علی اکبر (ع) پیشاهنگی خدمت میکرد و بسیار مخلص بود به طوری که در عکسهای هیئت هیچگاه عکسی نداشت، کارهایش فقط و فقط برای خدا بود، وقتی برای امام حسین خدمت میکرد سعی داشت پنهانی و مخلصانه باشد و کسی متوجه نشود، ماه محرم در هیئت آشپزی میکرد و حوالی صبح با لباسهای چرب به منزل میآمد، وقتی به او خسته نباشید میگفتم پاسخ میداد کار برای امام حسین خسته کننده نیست، من از این کار لذت میبرم.
عاقبت بخیری
یک روز گفت مامان دعایی کن که مستقیم به خدا برسه و من برایش از خدا عاقبت بخیری خواستم، چند روزی گذشت و گفت مامان من حاجتم را گرفتم فقط نمیدانم از دعای شما بوده یا از دعای یک پیرمرد! بااصرار از او خواستم حکایت پیرمرد را برایم تعریف کند، اما او زیربار نمیرفت با قسم مجبورش کردم تعریف کند و او گفت: چند روز پیش از جلوی شیرینی فروشی رد میشدم، پیرمردی دیدم با سرو وضعی آشفته و نگران جلوی مغازه ایستاده بود، تا مرا دید با هزار خجالت خواست برایش یک کیلو شیرینی بخرم چراکه مهمان دخترش بود و نمیخواست دست خالی برود، دستش را گرفتم و داخل شیرینی فروشی بردم، دوکیلو شیرینی و یک جعبه پشمک نیز خریدم و مقداری پول نقد نیز در بین کارتن گذاشته و او را راهی کردم، پیرمرد در دقایق آخر یک دستش به شیرینی و دست دیگرش به آسمان برایم دعا کرد.
عاشق مردم بود
در پروژه قشم به عنوان مهندس مشغول به کار بود، کارگرهای مورد نیاز خود را از همدان میبرد و میگفت زمستانها در همدان کار زیادی وجود ندارد و کارگرها باید خرج خانواده هایشان را بدهند لذا هواپیما میگرفت و آنها را با خود بر سر پروژه میبرد، در همه حال عاشق مردم بود و دلش میخواست گره کاری باز کند.
فرزندم در غربت به شهادت رسید
من معتقدم شهادت رتبه بندی دارد، بچههای ما در غربت به شهادت رسیدند، هم در بین آب و خشکی اسیر شده بودند، هم در خواب به شهادت رسیدند، هم مظلومانه و به دست شقیترین افراد دنیا به شهادت رسیدند از این رو دارای مقام و جایگاه والایی هستند.
آخرین دیدار
یک ماه و نیم بود که از رفتن وحید میگذشت و او را ندیده بودم، آخرین بار که به همدان آمده بود وسایل فنی نیاز داشت یک شب ماند و فردای آن روز رفت ولی تلفنی هرروز با او حرف میزدم و جویای احوالش بودم.
ابراهیم هادی
ارادت خاصی به شهید ابراهیم هادی دارم و در فضای مجازی صفحات مربوط به این شهید بزرگوار را دنبال میکنم، ۲۵ روز از شهادت وحید گذشته بود که یکی از دوستانم زنگ زد و دعوت کرد به منزلشان بروم با اکراه قبول کردم چراکه حوصله میهمانی و دورهمی را نداشتم و از دلتنگی وحید فقط طالب تنهایی بودم، در بلوار کاشانی قدم میزدم که به منزل دوستم بروم که دیدم دو خانم در یکی از نیمکتهای کنار خیابان نشستهاند، یکی از خانمها از دوستان قدیمم بود که از شهادت وحید بیخبر بود، وقتی علت پریشانی و ناراحتیم را پرسید حکایت شهادت وحید را برایش تعریف کردم، در طول صحبت خانمی که روی نیمکت نشسته بود حرف هایم را گوش میداد و در آخر گفت ۴ روزه در اینجا مینشینم که فرد مناسب را برای ادای نذرم به شهید ابراهیم هادی پیدا کنم و اکنون آن فرد را پیدا کردم، ایشان از کیفش هدیهای بیرون آورده و بااحترام به من تقدیم کردم هدیه را باز کردم، پردهای سبز رنگ بود که رویش جمله «این خانه منتظر مهدی زهراست» نوشته بود، ایشان گفتند که این هدیه از طرف شهید ابراهیم هادی است. هدیه را به خانه بردم و در بهترین قسمت منزل نصب کردم، چند روز بعد در جلسه قرآنی که میروم یکی از شرکت کنندگانی که او را نمیشناختم نیز گفت در خواب شهید هادی را دیدم که بندهای پوتین فرزند شما را میبندد و این نشانهها از طرف شهید «ابراهیم هادی» تسلای دل داغدیدهام در فراق فرزندم شده است.
