خاطره/ مرد میدان
به گزارش نوید شاهد خوزستان، پاسدار شهید سید علیرضا سید نور در شانزدهم فروردین سال ۱۳۸۲ در اهواز دیده به جهان گشود. پدرش سید کمال و مادرش سیده هاجر نام داشت. دارای یک خواهر و یک برادر بود. وی علاوه بر دانش آموخته هوا فضای بود. دانشجو رشته شیمی پلیمری دانشگاه آزاد بود. در حملات موشکی آمریکایی صهیونیستی در دوازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ در منطقه دار خوبین به آرزوی دیرینه خود رسید و شهد شیرین شهادت را نوشید. پیکر پاکش پس از تشییع باشکوهی در گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.

متن خاطره:
روزهای آغازین جنگ و شهادت رهبرمان، حال و هوای عجیبی در شهر حاکم کرده بود.
سحرگاه فردای آن روز بمبارانهای سنگین و پیدرپی آغاز شد صدای مهیب انفجارها در دل شب میپیچید و رعب و وحشت تمام وجود همسایهها را فرا گرفته بود.
از شدت ترس و اضطراب دست دختر کوچکم را محکم گرفتم و هراسان به سمت حیاط و کوچه دویدم تا به جمع همسایهها بپیوندم همانطور که با شتاب از پلهها پایین میآمدم، با فریاد از علیرضا میخواستم که پشت سر ما بیاید و در خانه نماند وقتی به کوچه رسیدم دیدم خبری از او نیست و خیلی دیر کرد.
با نگرانی چشم به حیاط دوختم؛ ناگهان دیدم با آرامشی عجیب و گامهایی شمرده از پلهها پایین میآید.
هوا به شدت سرد بود کاپشنی در دست داشت آرام جلو آمد کاپشن را روی شانههای لرزانم انداخت و با مهربانی گفت: «مادر بیا داخل خونه هوا سرده.»
با صدایی لرزان گفتم: «مادر جان، من نمیتونم بیام بالا خیلی میترسم!»
پرسید: «از چی میترسی مادر؟»
گفتم: «میترسم خانه روی سرمان خراب شود و زیر آوار بمیرم»
لبخندی آرام زد و گفت: «مرگ که ترس ندارد مادر؛ تا من پیش شما هستم خیالت راحت باشد، بیا برویم بالا.»
دستمان را گرفت و دوباره به خانه برگشتیم.
داخل اتاق که نشستیم رو به من کرد و گفت: «مادر، واقعاً از چه چیزی میترسی؟ نترس.»
دوباره گفتم: «از مرگ»
نگاه عمیقی به من انداخت و گفت: «اما من کاملاً آمادهام؛ من از مرگ ترسی ندارم و مرگ برای من ترسناک نیست، مادر جان همیشه خودت به من میگفتی که باید از اصحاب و یاران امام زمان (عج) باشیم؛ حالا وقتش رسیده اصحاب امام زمان بودن را باید در عمل نشان داد نه فقط در حرف»
همان شب عزمش را جزم کرده بود که با روشن شدن هوا داوطلبانه راهی شود و خودش را به یگان معرفی کند.
وقتی از سر استرس مادرانه میخواستم مانعش شوم به من گفت: «من مسائلی را میدانم که شاید مردم عادی هنوز از آن بیخبر باشند؛ دشمن پشت مرزها کمین کرده و اگر ما جلوی آنها نایستیم و مقاومت نکنیم به خاک کشورمان نفوذ میکنند، مردان را به شهادت میرسانند و به حریم زنان و دخترانمان دستدرازی خواهند کرد هدف این دشمن اعتقادات و ایمان ماست پس تکلیف من این است که بروم.»
وقتی از پنجره به کوچه نگاه میکرد و میدید همسایهها از ترس ماندن زیر آوار در سرمای شدید شب داخل ماشینها یا گوشه خیابان پناه گرفتهاند از عمق وجود ناراحت میشد و غصه میخورد، رو به من کرد و با لحنی استوار گفت: «مادر تو هم باید مثل همیشه محکم و صبور باشی؛ ما راهی جز ایستادگی نداریم.»
انتهای پیام/