آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۳۶۴۶
۱۲:۰۴

۱۴۰۵/۰۴/۰۸

خاطره/ به وقت دلتنگی

مادر شهید «سیدرضا سیدحسینی» برایمان روایت می‌کند: «چند روز قبل از شهادت سیدرضا خواهرش با او تماس تصویری برقرار کرد. سیدرضا به او گفت: «آبجی، برو تو اتاقم و یه تصویر ازش بهم نشون بده، می‌خوام اتاقمو ببینم.» وقتی که دخترم خواست اتاقش را به او نشان بدهد چراغ اتاقش خاموش بود به خواهرش گفت: «چرا چراغ اتاقم را خاموش کردید، من که نیستم چراغ را خاموش نکید، همیشه چراغ اتاق من را روشن بگذارید.» بعد از اینکه اتاقش را دید، به خواهرش گفت: «برو کمدم را باز کن، دلم برای وسایلم حسابی تنگ شده.»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید «سیدرضا سیدحسینی» در پنجم اسفند ۱۳۸۵ در شهرستان اهواز در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش سید حسن و مادرش سهام نام داشت. وی پس از اخذ مدرک دیپلم در سال ۱۴۰۴ به خدمت سربازی اعزام شد و دوره آموزشی خود را در شهرستان کازرون استان فارس گذراند پس از آن برای ادامه خدمت به استان کردستان منتقل شد و در لباس سرباز ارتش جمهوری اسلامی ایران مشغول انجام وظیفه بود. سرانجام بر اثر حمله موشکی صهیونیستی و آمریکایی به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای بهشت‌آباد اهواز به خاک سپرده شد.

خاطره/ به وقت دلتنگی

متن خاطره:

چند روز قبل از شهادت سیدرضا خواهرش با او تماس تصویری برقرار کرد.

سیدرضا به او گفت: «آبجی، برو تو اتاقم و یه تصویر ازش بهم نشون بده، می‌خوام اتاقمو ببینم.»

وقتی که دخترم خواست اتاقش را به او نشان بدهد چراغ اتاقش خاموش بود به خواهرش گفت: «چرا چراغ اتاقم را خاموش کردید، من که نیستم چراغ را خاموش نکنید، همیشه چراغ اتاق من را روشن بگذارید.»

بعد از اینکه اتاقش را دید، به خواهرش گفت: «برو کمدم را باز کن، دلم برای وسایلم حسابی تنگ شده.»

من که صدای مکالمه آنها را میشنیدم به دخترم گفتم: «مامان جان؛ داداشت هر چی میگه بهش نشان بده، هرکاری می‌خواهد ازت براش انجام بده»

وقتی که دخترم کمد وسایل هایش و اتاقش را به او نشان داد به خواهرش گفت: «آجی برو تو حیاط می‌خواهم حیات را هم ببینم.»

خواهرش به حیاط رفت و آنجا را به او نشان داد؛ حتی کوچه را نیز بهش نشان داد.

همان موقع جایی که سیدرضا بود داشت برف می‌بارید؛ او با لحنی مهربانه گفت: «مامان نگاه کن اسم آبیجیامو رو برف نوشتم، ببین چقد قشنگن نوشتم.» 

بهش گفتم: «آره پس اسم من چرا ننوشتی؟»

خندید و گفت: «الان اسم تورو هم می‌نویسم.»

وقتی که تماس را قطع کرد درجا تصویری از غروب آفتاب را استوری کرد، به خواهرش گفتم: «استوری سیدرضا را دیدی فکر کنم دلش گرفته بخاطر همین این تصویر رو گذاشت» 

من خیلی ناراحت شدم و دلگیرش شدم. 

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه