در عید قربان، قربانی اسلام شد
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمود کشاورزیان» بیستم اردیبهشت ۱۳۴۳ در روستای وامرزان از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش قربان و مادرش شاهزینب نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و هفتم شهریور ۱۳۶۲ با سمت تکتیرانداز در سردشت توسط گروههای ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. پیکر وی را در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپردند. برادرش علیاصغر نیز شهید شده است.

سؤالهای محمود، درس همه شد
سال ۱۳۵۹ بود که به اتفاق محمود رفتیم سپاه دامغان برای ثبت نام، گفتند: «چند روزی را برای آموزش به پادگان شهید کلاهدوز برویم.» بیست روز آموزشی را در پادگان گذراندیم.
محمود در کلاس ها خیلی سؤال میپرسید، طوری که بعد از پایان بحث یا مطلبی، همه منتظر سؤال محمود بودیم. یک روز از او پرسیدم: «چرا اینقدر سؤال میکنی؟» گفت: «برای اینکه در خط مقدم خوب عمل کنم!» دقتش زیاد بود. وقتی سر کلاس سؤالش را میپرسید، میدیدیم این سؤال برای ما هم پیش آمده اما از روی بیدقتی یا بیخیالی ساده از کنارش گذشتیم.
(به نقل از حاج عباس خادمیان، همرزم شهید)
مرخصی را نیمهکاره گذاشت، تا شهادت را کامل کند
پانزده روز مرخصی گرفته بود، به قصد دیدن خانواده و جمع آوری گندم و جویی که کاشته بود. در این چند روز سخت کار کرد و احوال پرس همه بود. دو روز مانده به تمام شدن مرخصی، ساک جبههاش را بست. گفتم: «دو روز از مرخصیات مونده!» گفت: «میدونم. دلم هوای جبهه رو کرده.» حواسش از ما هم جمعتر بود اما دلش جای دیگری بود. بعد از چند روز به شهادت رسید.
(به نقل از خواهر شهید)
ترس برایش بیمعنی بود
تمامی روستاها و مناطق اطراف روستای بزرگ میرآباد، زیر چکمههای کومله و دموکرات بود. این روستا در وسط راه اصلی سردشت به پیرانشهر قرار دارد. در این روستا نیروهای سپاه و ارتش باهم بودند. منطقه بسیار خطرناک و هر لحظه احتمال حمله و کمین دشمن بود.
محور ارتباطی به صورت مارپیچ و در داخل جنگل قرار داشت. محمود در خطرناکترین منطقه غرب خدمت میکرد. هرموقع در منطقه درگیری یا کمین اتفاق میافتاد، او پشت دوشکایی که روی تویوتا نصب شده بود قرار میگرفت و پیش مرگ بقیه میشد. ترس برایش بیمعنی بود. وقتی بالای تویوتا میرفت، نگران اینکه زخمی شود یا برگشتی در کار نباشد، نبود. فقط کارش را به درستی انجام میداد.
(به نقل از حاج اسماعیل رضایی، همرزم شهید)
در عید قربان، قربانی اسلام شد
داشتیم عید قربان رو به هم تبریک میگفتیم و روبوسی میکردیم که محمود را پشت تویوتا دیدم. رفتم طرفش و پرسیدم: «راننده شدی؟»
خندید و گفت: «از صدقه سربازی و شوخی بچههای بسیجی مسئولیت جدیدی نصیبم شده.»
پرسیدم: «چطور؟ چیزی شده؟»
گفت: «دیشب بچهها شوخی میکردند و کشتی میگرفتند. دست راننده پاسگاه آسیب دید. من جای ایشون رانندگی میکنم.» بعد فریاد زد: «بچه ها! سوار شین!» نگاهی به من کرد و با لبخند گفت: «یاعلی ما رفتیم!»
تأمین جاده در محور پیرانشهر- سردشت در فاصله معینی، بر عهده نیروهای بسیجی و سربازان ارتش بود و محمود مسئولیت عملیات را بر عهده داشت. بچههای بسیجی دامغان را سوار کرد و حسینعلی طاهری هم بچههای ارتشی را و هر دو گروه راه افتادند. ما هم با آنها خداحافظی کردیم و خیرپیش گفتیم. طی برنامهریزی تصمیم گرفتیم وقتی برگشتند، مراسم جشن عید قربان را در پاسگاه برگزار کنیم.
دقایقی از بالا آمدن خورشید نگذشته بود که صدای شلیک گلولهها فضای منطقه را پر کرد. بچههای پاسگاه را آماده کردیم و به سوی محل درگیری حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم، دود غلیظی به هوا برخاسته بود و هر دو ماشین بچههای بسیجی و ارتشی در حال سوختن در آتش بودند. هنوز درگیری ادامه داشت و گلولههای آرپیجی از سوی کوملهها به سمت ما میآمد.
نیم ساعت بعد توانستیم بدنهای نیم سوخته محمود و بچهها را به پاسگاه منتقل کنیم و اینگونه بار دیگر در روز عید قربان محمود و بقیه بچهها قربانی اسلام شدند.
(به نقل از حسینعلی قاسمیبرمی، همرزم شهید)
انتهای متن/