راز آخرین دیدار
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمداسماعیل حیدرزاده» یکم فروردین ۱۳۴۰ در روستای نعیمآباد از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش علیاکبر نام داشت. دانشجوی رشته مهندسی راه و ساختمان بود. به عنوان جهادگر در جبهه حضور یافت. سی و یکم تیرماه ۱۳۶۱ براثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. پیکر پاکش پس از انتقال به تهران و تشییع باشکوه در گلزار شهدای بهشت زهرا آرام گرفت.

آخرین دیدار
هیچوقت از مشکلاتش به من حرف نمیزد. میدانست که ناراحت میشوم و کاری از دستم برنمیآید. وقتی هم که میخواست بره جبهه، من آخرین نفری بودم که میفهمیدم. همان شب آخرین باری بود که آمد خانه ما. رفت تو اتاق، انگار داشت دنبال عکس امام(ره) میگشت. یک دفعه گفت: «آبجی! من این عکس رو میخوام.»
عکس را گرفت تا وسط کوچه رفت و برگشت، گفت: «خواهر! من فردا میخوام برم جبهه. فقط من بدونم و تو. کسی نفهمه. داداش اینا باخبر نشن.» گفتم: «داداش! با کی؟ از کجا؟»
گفت: «با برادرزادهام و از راه آهن.» آنها هم سن وسال بودند.
گفتم: «من بیام راه آهن؟»
گفت: «نه!»
گفتم: «پس مادر چی؟ تنهاست.»
گفت: «اون خدایی که من و تو و مادر رو آفریده، نگهدار مادر هم هست.» رفت و هنوز سه روز از رفتنش بیشتر نگذشته بود که خبر شهادتش آمد.
(به نقل از خواهر شهید)
بیشتر بخوانید: بهترین هدیه در راه خدا
مادری که لقمه از دهان خود میگرفت و پسری که شکرگزار بود
با شروع تحصیلات ابتداییاش همراه مادر آمد تهران. آقا علیاکبر دو تا زن داشت. به راستی که مادر محمداسماعیل با تحمل رنج و سختی زیاد او را بزرگ کرد. ولی با این حال هم خاله سکینه و هم محمد هر دو شکرگزار خدا بودند که محتاج کسی نیستند. مادرش لقمه را از دهان خودش میگرفت و به دهان او میگذاشت.
تابستان که میشد برای این که خدمتی به آنها کرده باشم، او را میبردم تو کارخانه تا هم سرش گرم باشد و هم پشتیبانی برای اقتصاد خانواده. شش سال تابستان آنجا کار کرد تا درسش به پایان رسید.
(به نقل از فرجالله حیدرزاده، پسرخاله شهید)
اعتقاد به حفظ ناموس و خانواده
با شروع جریانات انقلاب، بهخاطر اعتقادش به حفظ ناموس و خانواده و... مانند بسیاری از جوانان این مرز و بوم شروع به فعالیت کرد. از تهیه و پخش پوستر و آگهی گرفته تا نصب پلاکارد.
(به نقل از فرجالله حیدرزاده، پسرخاله شهید)
جوانان انقلابی که کار و جهاد را پیوند زدند
به همراه دو سه نفر از بچههای مذهبی با مشکلات زیاد تو کارخانه، انجمن اسلامی راه انداختند. بعد هم یک سری مسائل جدید تبلیغاتی و... البته بهخاطر فضای آن زمان و مخالفت رژیم، این کارها به صورت مخفیانه انجام میشد.
(به نقل از فرجالله حیدرزاده، پسرخاله شهید)
هر جا باشی، جهاد است
مثل دو برادر بودیم. یک روز گفت: «فرج! میخوام برم تو جهاد.»
گفتم: «داداش! من حرفی ندارم. هرجور که خودت صلاح میدونی، ولی اینجا هم که کار کنی مثل جهاده، فرقی نمیکنه.»
(به نقل از فرجالله حیدرزاده، پسرخاله شهید)
انتهای متن/