آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۵۳۹
۱۰:۵۵

۱۴۰۵/۰۵/۲۴
گفت‌و‌گو با «منصوره عبدی» مادر شهید «محمد خلج»/ قسمت اول

فرزندی که نامش نذر بود و تولدش، هدیه‌ی ماه رمضان

منصوره عبدی، مادر شهید «محمد خلج»، از روزهایی می‌گوید که برای داشتن فرزند پسر، نذر کرده بود اگر صاحب پسر شد، نامش را «محمد» بگذارد؛ فرزندی که در ماه مبارک رمضان به دنیا آمد. این روایت، از شیطنت‌های کودکی تا لحظه‌های سرنوشت‌ساز جوانی او را در بر می‌گیرد. خاطراتی صمیمی از پسری که برای مادرش «میوه دل» بود.


به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، مادران شهدا، اسطوره‌های صبر و استقامت‌اند؛ کسانی که با لالایی‌هایشان، دلاورانی را برای دفاع از آرمان‌ها پرورش دادند. وقتی با مادر شهید «محمد خلج» به گفت‌و‌گو می‌نشینیم، نه تنها روایت یک زندگی، بلکه داستانِ عشق و وابستگیِ عمیق یک مادر به تنها پسرش را می‌شنویم. او که با تمام وجود، محمد را به عنوان «میوه دلش» توصیف می‌کند، در این گفت‌و‌گو از فراز و نشیب‌های زندگیِ پربرکت پسرش روایت می‌کند.
 
محمد را از خدا خواستم

 

نذری که به نام محمد سند خورد

منصوره عبدی هستم، مادر شهید «محمد خلج»، محمد فرزند سوم من بود؛ قبل از او دو دختر داشتم. دختر اولم را در ۱۸ سالگی خدا به من داد و ۷ سال بعد دختر دومم به دنیا آمد. دو سال بعد از فرزند دومم، خدا محمد را به من هدیه داد. وقتی فهمیدم دوباره باردارم، از خدا خواستم که به من یک پسر بدهد و نذر کردم نامش را محمد بگذارم. محمد در ماه رمضان، حوالی شب هفدهم به دنیا آمد. ما هر سال شب بیست و یکم ماه رمضان افطاری می‌دادیم، اما آن سال تدارک افطاری بود که محمد زودتر از موعد به دنیا آمد و من نتوانستم افطاری بدهم.
آن روزها حس عجیبی داشتم؛ مثل میوه‌فروشی که دوست دارد از همه میوه‌ها داشته باشد، من هم چون دو دختر داشتم، دوست داشتم خدا به من پسر هم بدهد تا طعم داشتن پسر را هم بچشم. محمد برای من، پدرش و خواهرهایش خیلی عزیز و گرامی بود.
 

حادثه گلدان و جای زخمی که ماند


در سال‌های اول زندگی در کنار پدر و مادر همسرم، در یک اتاق و سر یک سفره زندگی می‌کردیم. محمد تازه یک‌ساله‌اش شده بود و می‌خواست راه بیفتد که در ماه رمضان، هنگام نمازم، دستش را به میز گرفت و گلدان سفالی رویش برگشت و پیشانی‌اش را تا روی بینی پاره کرد. زخم عمیق بود و خون بند نمی‌آمد؛ او را به درمانگاه بردیم و گفتند احتمال ضربه مغزی دارد و باید تا صبح مراقبش باشیم. آن شب تا صبح بالای سرش بیدار نشستم؛ خدا را شکر به خیر گذشت و تنها یادگار آن ماجرا، جای زخمی بود که تا همیشه روی پیشانی‌اش ماند.
 

شیطنت‌های پسرانه و مهربانی‌های خواهرانه


محمد که بزرگتر شد، بسیار پسر شیطنت بود. ما در یک خانه دو طبقه و نیم بودیم؛ اسباب‌بازی‌هایش را از پله‌ها پرت می‌کرد پایین و می‌شکست، بعد گریه می‌کرد که مامان ماشینم خراب شد! ما دوباره برایش می‌خریدیم. با اینکه از بچگی کمی شیطنت داشت، اما بسیار مهربان بود. وقتی به مدرسه رفت، اصلاً از آن بچه‌هایی نبود که بهانه‌ی مادر را بگیرند؛ خیلی زود با محیط اخت می‌شد.

خون‌گرم بود و با همه دوست می‌شد. من مادری نگران بودم؛ همیشه خودم او را به مدرسه می‌بردم و می‌آوردم. محمد تا سال‌ سوم ابتدایی، خودم همراهی‌اش می‌کردم. 

از عزمِ خدمت تا پیوندِ مهر

پس از اخذ مدرک دیپلم، محمد با تصمیمی قاطع، اصرار داشت که وارد نیروهای انتظامی شود. پدرش که خود از جانب‌داران دوران دفاع مقدس بود، از سختی‌های این مسیر با او سخن می‌گفت، اما اراده‌ی محمد برای خدمت، تزلزل‌ناپذیر بود. پیش از آنکه برای گذراندن دوره آموزشی به پادگان مالک‌اشتر اراک اعزام شود، تصمیم خود را برای ازدواج گرفت و با دختر خواهرم، «ریحانه»، نامزد کرد. او بسیار مشتاق تشکیل خانواده بود و ما نیز با توجه به شناخت و علاقه متقابلشان، با این پیوندِ فامیلی موافقت کردیم.

آن سال‌ها، دوران آموزشی با چالش‌های پیش‌بینی‌نشده‌ای همراه بود؛ هم‌زمان با حضور محمد در پادگان، ویروس کرونا نیز شیوع یافت و او نیز به این بیماری مبتلا شد. در آن روزهای دشوار، ما در بی‌خبری و نگرانی، بی‌قرار بودیم، اما او با صبوری و ایمانی که داشت، بر سختی‌های بیماری و محیط پادگان غلبه کرد. برای من که به فرزندانم وابستگی عمیقی داشتم، آن یک سال دوری در دوران آموزشی، همچون صد سال گذشت.

 

محمد را از خدا خواستم

 

تکیه‌گاهی مهربان و فرزندی تمام‌عیار


رابطه‌ی محمد با خانواده‌اش، سرشار از مهر و احترام بود. او در برخورد با بزرگترها، به‌ویژه پدرش، حد و مرزِ احترام را به‌خوبی می‌شناخت و همواره نگاهِ ستایش‌آمیزی به ایشان داشت. محمد همواره حامی و پناهِ خواهرانش بود و عشق به خانواده، در تمامِ تصمیمات و رفتارهای او جاری بود.

حتی در روزهای دشوارِ بیماری  پدر، دغدغه‌ی اصلی او، سلامت و آرامشِ ایشان بود؛ چنان که با وجود مشغله‌های زیاد و شیفت‌های کاری، هرگز از پیوندِ عاطفی با خانواده نمی‌گسست. شب‌ها اگر صدایش را نمی‌شنیدم، آرام نمی‌گرفتم. او برای ما، فراتر از یک فرزند، تکیه‌گاهی مهربان و مردی بود که با تمامِ وجود، معنایِ اصیلِ «فرزندی تمام عیار» و مسئولیت‌پذیری را در قلب خود داشت.

استخاره‌ای که عاقبت را روشن کرد

محمد پس از پایان دوران سربازی، فعالیت خود را در سازمان صدا و سیما آغاز کرد. شرایط به گونه‌ای بود که باید پنج سال در آن جایگاه می‌ماند تا وضعیت استخدامی‌اش رسمی شود؛ اما پس از چهار سال، به دلیل دشواریِ کار در بخش حراست و تنهاییِ محیط، تصمیم به استعفا گرفت. ما نیز نگران آینده‌اش بودیم.

یک شب با شور و هیجانی خاص به خانه آمد و گفت: «خبر خوشی دارم!» ما گمان کردیم خبرِ استعفایش را آورده، اما با لبخند گفت: «نه، نظرم تغییر کرد! استخاره‌ای به قرآن کردم که بسیار نیکو آمد. به من گفتند در همین شغل بمان که عاقبت‌به‌خیر خواهی شد.»

او به استخاره خیلی اعتقاد داشت و با همان اطمینانِ خاطر گفت: مامان، این استخاره یعنی عاقبت‌به‌خیریِ من در همین‌جاست. و چه عاقبت‌به‌خیری فراتر از شهادت که در ادامه راهش رقم خورد.

گفت‌و‌گو از جلیلی نسب


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه