آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۴۸۲
۰۷:۴۲

۱۴۰۵/۰۵/۲۴
گفت‌و‌گو با مادر شهید «محسن ابراهیمی»

گفت برای شهادتم گریه نکن؛ فکر کن شب دامادی من است

تقویمِ زندگی «کبری کلاهدوز» بیش از چهار دهه است که در میانه آبان‌ماه متوقف مانده؛ درست همان لحظه‌ای که محسنِ ۱۷ ساله‌اش، کوله‌بارِ سفر بست و به میهمانیِ معبود رفت. این گفت‌و‌گو، روایتی است از یک عمر ایستادگیِ مادری که بعد از ۴۰ سال، هنوز وقتی نام پسرش می‌آید، شانه‌هایش از عطر خاطرات می‌لرزد؛ روایتی از جوانی که حتی در وصیت‌نامه‌اش هم نگرانِ قلبِ مادر بود و خواست که شهادتش را به چشمِ جشنِ دامادی ببیند.


گفت برای شهادتم گریه نکن؛ فکر کن شب دامادی من است
 
به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، قامتِ استوارِ مادرانِ شهدا، بلندایِ کوهی است که طوفان‌هایِ روزگار هرگز نتوانسته آن را در هم بشکند؛ آن‌ها که پاره‌های تنشان را در راه عشق به حسین(ع) فدا کردند، وارثانِ راستینِ صبرِ زینبی‌اند و شمعِ وجودشان در تندبادِ حادثه‌ها، همچنان استوار و روشن مانده است. در میانه ازدحامِ دلدادگانِ مسیرِ جاماندگان اربعین، در موکب «سلام شهید»، فرصتی دست داد تا با بانو «کبری کلاهدوز»، مادر شهید «محسن ابراهیم» هم‌کلام شویم؛ بانویی که نگاه به چشمانش، سفر به اعماقِ تاریخِ حماسه است. برای او که هنوز عطرِ فرزند ۱۷ ساله‌اش را در پسِ خاطرات جست‌وجو می‌کند، گویی زمان در آبان‌ماه سال ۶۲ متوقف شده است.
 او از روزهایی روایت می‌کند که پسرش با وجود گرد و غبارِ نوجوانی، تصمیم به پرواز گرفت؛ او از آن روزها این‌گونه می‌گوید:
با پسرم ۱۴ سال تفاوت سنی داشتم. محسن در ۱۷ سالگی، وقتی دانش‌آموز سال سوم هنرستان بود، اصرار داشت که به جبهه برود. پدرش ناراضی بود، اما محسن کوتاه نمی‌آمد؛ می‌گفت من باید بروم. عازم شد و در گردان میثمِ لشکر محمد رسول‌الله(ص) قرار گرفت. تنها ۴۵ روز در جبهه بود که خبر شهادتش را آوردند. من آن زمان ۳۰ یا ۳۱ سال بیشتر نداشتم، خیلی جوان بودم؛ به قدری که وقتی می‌گفتند مادرِ شهید، کسی باور نمی‌کرد!
 

وصیتی که قرارِ دلِ مادر شد

 


مادر با بغضی که در گلو دارد، از روزهایِ سختِ بعد از شهادت می‌گوید: واقعاً سخت است، بعد از چهل و چند سال هنوز هم وقتی صحبت از ماه آبان می‌شود، وجودم به هم می‌ریزد. محسن ۱۵ آبان شهید شد، ۱۸ آبان آوردند. همیشه ۱۰ روزِ ماه (چه شمسی چه قمری) حالم بی‌هوا بد می‌شود.
اما تنها چیزی که آرامم می‌کرد، وصیت‌نامه‌اش بود. برای پدرش نوشته بود: ای ابراهیمی که اسماعیل‌ات را به قربانگاه فرستادی، من را حلال کن. و برای من نوشته بود: مادر! ای پرستارِ شب، اگر خبر شهادتم رسید گریه نکن، فکر کن شبِ عروسی و دامادی من است.
 اما اگر دلت گرفت، برای علی‌اکبر حسین(ع) و قاسم‌بن‌الحسن(ع) گریه کن.
همیشه می‌گویند خاک سرد است، اما داغِ جوان، رمق از جان آدم می‌گیرد. اما ما مادران، فقط به عشقِ امام حسین(ع) صبر می‌کنیم.
 

هم غصه داشتم، هم افتخار


مادر، خاطره‌ای را از روزهایِ پرشورِ انقلاب بازگو می‌کند: روزی که محسن داشت برای اعزام می‌رفت، روزِ عقدِ خواهرم بود. او را از مقابل لانه جاسوسی می‌بردند. من همراهش رفتم، درها بسته بود و من مدام صدایش می‌کردم. وقتی آمد بیرون، پرسید: مامان چرا انقدر منو صدا می‌کنی؟همه‌یِ آن‌هایی که آنجا بودند، فکر می‌کردند چند نفر دنبال من آمده‌اند!
 وقتی فهمیدند او پسرِ من است، عده‌ای بچه‌های خودشان را رها کردند و دورِ من و محسن حلقه زدند. کسی باور نمی‌کرد این پسرِ جوان، فرزندِ من باشد.
 هم غصه داشتم و هم از اینکه راهِ درستی را انتخاب کرده بود، به او افتخار می‌کردم.

 

خوابِ تاجِ آسمانی

او از رویای صادقه‌ای می‌گوید که نورِ امید را در دلش زنده نگه داشته است: خواب دیدم با دختر کوچکم به سمت حرم حضرت معصومه(س) می‌رویم. ناگهان چیزی مرا به آسمان برد و تاجی بسیار بزرگ بر سرم گذاشتند. پایین آمدم و به دخترم گفتم: مامان، اگر با این تاج وارد حرم شوم، همه می‌گویند این کیست؟ رفتم که تاج را پس بدهم؛ گفتند عیب ندارد. یک سینه‌ریزِ خیلی زیبا و قشنگ به گردنم انداختند. همیشه به امیدِ همین عنایت‌ها هستیم.
مادر از خوابِ پدرِ شهید هم می‌گوید: پدرش خواب دیده بود در جمعی شلوغ، محسن با آرنجش جمعیت را کنار می‌زند و با صلابت می‌گوید: کنار بروید، مادرِ من است!  انگار می‌خواست بگوید مادر، من همیشه کنارت هستم.

پسری که اخلاقش، درسِ زندگی بود


کبری کلاهدوز از ویژگی‌های اخلاقیِ محسن می‌گوید: بسیار خوش‌سیما و قدبلند بود. با اینکه ۱۷ سال داشت، اما اخلاقش زبانزد بود. یادم هست همسایه‌مان دو پسر معتاد داشت، اما محسن همیشه به او سلام می‌کرد. یک بار دیدم محسن رفته پشت‌بامِ آن‌ها برف‌روبی می‌کند! گفتم چرا این کار را می‌کنی؟ گفت: مادر، آن‌ها که پسرانشان نمی‌توانند کمک کنند، گناه دارند.
او بغضش را فرو می‌خورد و از مهربانیِ پسرش می‌گوید: یک بار دکتر به من گفته بود نباید حتی یک کیلو بار بلند کنم، کمردرد داشتم. دختر کوچکم یک ساله بود و باید می‌بردمش دکتر. محسن خواب بود، بیدارش نکردم. راه افتادم، وسط راه دیدم صدای خش‌خشِ کفش می‌آید. محسن بود که می‌دوید! گفت: مامان چرا من را بیدار نکردی؟ گفتم پسرم شما روزه‌ای، سرم درد میگیری؟ گفت: افطار می‌کنم، خوب میشم اما تو اگر فلج شوی من چیکار کنم؟ حالا ۴۰ سال گذشته و من هنوز دارم راه می‌روم.
 

پایانِ سخن؛ چشم‌انتظارِ آقا

مادر شهید در پایان، نگاهش را به افقِ روشنِ ظهور میدوزد: همه چیز در این دنیا قاطی شده و حق و باطل به سختی از هم بازشناخته میشود؛ فقط به امام زمان(عج) دل بستهایم. به ایشان می‌گویم: آقا، من گناهکارم، اما جانم فدای شما؛ تشریف بیاورید و دنیا را روشن کنید.
 از وقتی پسرم رفته، دلخوشی‌ام تماشای رهبر و شنیدنِ سخنانش بود؛ حالا که خبر شهادتش را شنیدم نمیتوانم باور کنم دیگر در میان ما نیست. پس دلم را خوش می‌کنم به دیدنِ تصاویر و سخنانِ ماندگارش از تلویزیون، تا از این راه دلتنگی‌ام التیام یابد.
 
حرف آخر

پسرم محسن، همه چیزِ من بود؛ دلم خوش است که او حالا آن طرف، پیشِ مولایم حسین(ع) است و این دلخوشیِ معنوی، تنهاییِ این دنیا را هم کمی سادهتر می‌کند. دلم قرص است که روزی به او می‌رسم و دیگر از هم جدا نمی‌شویم.
 مادری که مثلِ من چهل سال داغِ فرزند دیده، دیگر برای خودش چیزی نمی‌خواهد؛ فقط می‌نشینم و به تصویرِ پسرِ شهیدم که همیشه توی قابِ روبرویم هست نگاه می‌کنم و با او حرف می‌زنم. گاهی آنقدر در خاطراتم غرق می‌شوم که فکر می‌کنم همین الان است که در را باز کند و سلام بدهد.
اما فقط یک دلخوشی دارم، اینکه او از من سبقت گرفته و الان در جوارِ مولایم حسین بن علی (ع) است. من هم آرزو دارم روزی به او برسم و دیگر هیچ چیز ما را از هم جدا نکند. انشاءالله که دعایشان گیرا باشد و ما را نیز در آن دنیا فراموش نکنند.
 
گفتگو از چلیلی نسب

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه