پوریا از کودکی میگفت میروم که شهید شوم
به گزارش نوید شاهد کردستان، شهید پوریا گنجی در بیست و ششم دی ماه سال ۱۳۷۶ در شهرستان قروه دیده به جهان گشود. وی پس از سالها مجاهدت و خدمت، در یازدهم اسفند ماه سال ۱۴۰۴ در جریان حمله رژیم آمریکایی ـ صهیونیستی به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به خیل شهدای سرافراز اسلام پیوست.
پیکر مطهر این شهید والامقام پس از تشییع باشکوه، در شهرستان قروه به خاک سپرده شد تا آرامگاه وی میعادگاهی برای عاشقان فرهنگ ایثار و شهادت باشد.

مادر شهید پوریا گنجی از کودکی فرزندش میگوید؛ پسری که از همان سالها تفنگ اسباببازی را انتخاب میکرد و با پوشیدن پوتینهای داییاش میگفت: «من سرباز هستم و میروم که شهید شوم.» پوریا در جوانی با حضور در هیئتهای عزاداری امام حسین (ع) و کمک به خانوادههای نیازمند، روحیهای شجاع، پاک و جوانمردانه داشت و سرانجام در حالی که تنها نیم ساعت پیش از شهادت با مادرش تماس گرفته و از او خواسته بود مراقب خود باشد، به شهادت رسید.

دوران کودکی و جوانی شهید
از دوران کودکی، پوریا عاشق تفنگ بود و بیشتر اسباببازیهایش را تفنگ انتخاب میکرد. زمانی که دایی پوریا سرباز بود، پوتینهای او را میپوشید و میگفت: «من سرباز هستم و میروم که شهید شوم.»
در دوران جوانی نیز در ایام محرم در هیئتهای زنجیرزنی امام حسین (ع) شرکت میکرد. یکی از ویژگیهای بارز پوریا در دوران جوانی، کمک به افراد نیازمند بود. او بین خانوادههای نیازمند بستههای معیشتی توزیع میکرد و یک خانواده فقیر را نیز تحت حمایت خود داشت و هر ماه به آنها کمک میکرد.
آخرین باری که با فرزندتان صحبت کردید
آخرین بار، حدود نیم ساعت قبل از شهادتش با من تماس گرفت و گفت: «مادرجان، مواظب خودتان باشید.» من هم گفتم: «اینجا امن است، تو مراقب خودت باش.»، اما تنها نیم ساعت بعد، پوریا به شهادت رسید. این آخرین گفتوگوی من با فرزندم بود و هیچوقت آن را فراموش نمیکنم.
خاطره ای از شهید
وقتی با برادر کوچکش، پارسا، بازی میکرد، خودش را پشت من پنهان میکرد و با شوخی میگفت: «مامان نگاه کن، پارسا منو میزنه.» این خاطره هنوز هم برایم شیرین است و هر وقت به یادش میافتم، لبخند میزنم.
فرزندتان را در سه کلمه برای نسل جوان معرفی کنید
شجاعت و دلیری، صداقت و پاکی، ورزشکار و جوانمرد.
اگر همین حالا فرزندتان صدای شما را میشنید، چه حرفی به او میزدید؟
درست است که برای من خیلی سخت است که تو را از دست دادهام، اما به راهی که رفتهای افتخار میکنم.
روز شهادتش
روز شهادتش خیلی شلوغ بود. همراه پسر من، ۱۰ شهید والامقام دیگر نیز در شهرستان قروه تشییع شدند و مردم شهرستان با حضور وسیع و گسترده خود، شهدا را بدرقه کردند.
شنیدم دزلی موشکباران شده است، اما به من اطلاع نداده بودند که پسرم شهید شده است. گفتند زیر آوار هستند. نرسیده به مریوان، با گوشی پوریا تماس گرفتم که یکی از همکارانش به نام آقای منتشلو پاسخ داد.
گفتم: «چرا پوریا خودش جواب نمیدهد؟ شما که هستید؟»
گفت: «من هم پسر شما هستم.»
گفتم: «راستش را بگو.»
در جواب گفت: «شهادتش مبارک، پوریا شهید شده است.»
شنیدن این جمله برای من بسیار سخت بود. در یک لحظه فهمیدم فرزندی که تمام زندگیام بود، دیگر در کنارم نیست؛ اما با وجود تمام دلتنگیها، به راهی که انتخاب کرده بود افتخار میکنم.
مادر شهید پوریا گنجی در پایان گفت: «پوریا برای من فقط یک فرزند نبود؛ بخشی از زندگی و تمام دلبستگی من بود. نبودنش برایم سخت است، اما وقتی میبینم در راهی که به آن اعتقاد داشت به شهادت رسیده، به او افتخار میکنم و از خداوند میخواهم ما را در ادامه دادن راه شهدا ثابتقدم نگه دارد.»