به گزارش
نوید شاهد تهران بزرگ، بعضی خانهها بعد از شهادت، ساکتتر میشوند، اما خاموش نمیشوند. چراغشان با صبر روشن میماند؛ با نفسهای مادری که باید هم مادر باشد، هم پدر؛ هم اشکهایش را پنهان کند، هم دست کودکانش را محکمتر بگیرد تا زمین نخورند. همسران شهدا، بعد از رفتن مردانشان، تنها با داغ همسر زندگی نمیکنند؛ با مسئولیتی بزرگتر از اندوه خودشان ادامه میدهند. باید جای خالی پدری را پر کنند که تکیهگاه خانه بود، باید کودکان را از میان سؤالها، دلتنگیها و شبهای بیقراری عبور دهند و به مقصدی برسانند که شهید آرزو داشت.
غم همسر شهید، غمی آرام و پنهان است؛ گاهی پشت لبخند مادرانه مخفی میشود، گاهی میان تکالیف مدرسه بچهها، گاهی در وقت خواب کودکی که هنوز دنبال صدای پای پدر میگردد. اما همین زنان، با همه تنهاییشان، ادامهدهندگان راه شهدا هستند؛ صبور، استوار و بیادعا. آنها خوب میدانند که شهادت، پایان زندگی نیست؛ آغاز رسالتی تازه برای خانوادهای است که باید یاد و راه شهید را در خانه زنده نگه دارد.
در همین روزهای داغ و دلتنگی، پای صحبتهای «فاطمه ولیاللهی»، همسر شهید سردار «مسعود شانهئی» نشستیم؛ بانویی که ۱۶ سال زندگی مشترک با شهید را در حافظه قلبش دارد و امروز، با چهار فرزند، روایتگر مردی است که در خانه پدری مهربان بود، در محل خدمت مدیری دقیق و بیادعا، و در میان خانوادههای شهدا، گرهگشایی امین.
شهید مسعود شانهئی متولد سال ۱۳۶۵ بود و همسرش فاطمه ولیاللهی، متولد سال ۱۳۷۰. حاصل ۱۶ سال زندگی مشترک آنها، چهار فرزند است؛ سه پسر و یک دختر. فرزندانی که هنگام شهادت پدر، یکی در آستانه نوجوانی بود و کوچکترینشان تنها ۹ ماه داشت.
شهید شانهئی، سرتیپ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و مسئول دفتر شهید سپهبد حسین سلامی، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود؛ مردی که ۱۸ سال در کنار حاج حسین سلامی نفس کشید، کار کرد، شب و روز گذراند و از نزدیکترین همراهان او بود. او در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در جریان حملات رژیم صهیونیستی، در نخستین شب جنگ ۱۲ روزه، همراه با شهید سپهبد سلامی به دیدار حق شتافت و پیکرش در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)، شبستان حضرت عبدالعظیم، آرام گرفت.
ازدواجی ساده و سنتی؛ آغاز ۱۶ سال همراهی
همسر شهید شانهئی در ابتدای گفتوگو، از آشنایی و ازدواجشان میگوید؛ ازدواجی ساده، سنتی و به دور از حاشیه.
او روایت میکند: ازدواج ما کاملاً سنتی بود. یکی از اقوام، آقا مسعود را معرفی کرد و بعد هم خیلی ساده و سنتی ازدواج کردیم. نزدیک به ۱۶ سال زندگی مشترک داشتیم و خداوند چهار فرزند به ما عطا کرد؛ سه پسر و یک دختر.
فاطمه ولیاللهی در ادامه میگوید که همسرش تنها یک همسر و پدر نبود؛ ستون آرام خانه بود. با وجود مسئولیتهای سنگین و ساعتهای طولانی کار، وقتی به خانه میرسید، نگاهش به خستگی همسر و نیاز فرزندان بود.
دانشآموخته مدیریت بحران؛ تخصصی برای خدمت به مردم
شهید مسعود شانهئی دانشآموخته کارشناسیارشد مدیریت بحران از دانشگاه امام حسین(ع) بود و در سال ۱۴۰۱ از پایاننامه خود دفاع کرد. اما آنچه درباره او برجستهتر از مدرک دانشگاهی است، نگاهش به علم و تخصص بود.
همسرش از نگاهِ متفاوتِ او به تخصص و دانش میگوید: او مدرک را برای رزومهسازی، عنوان گرفتن یا ارتقای جایگاه نمیخواست؛ تخصص را ابزاری برای خدمت میدانست. مدیریت بحران برای او تنها یک رشته دانشگاهی نبود، بلکه دانشی بود که میتوانست در لحظههای سخت، به کار مردم و کشور بیاید.
همین نگاه، در رفتار اجتماعیاش نیز دیده میشد؛ هر جا گرهی میدید، اگر از دست خودش برمیآمد، باز میکرد و اگر نمیتوانست، از دیگران کمک میگرفت تا کار زمین نماند.

۱۸ سال همراهی با شهید سپهبد حسین سلامی
شهید مسعود شانهئی سالها در دفتر فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خدمت کرد و مسئولیت دفترداری شهید سپهبد حسین سلامی را بر عهده داشت. ۱۸ سال همراهی نزدیک با فرمانده کل سپاه، تنها یک مسئولیت اداری برای اومحسوب نمیشد، حقیقتاً زندگی ایشون در فضای اعتماد، نظم و دقت بود.
همسر شهید بیان میکند، مسعود با وجود نزدیکی به یکی از مهمترین جایگاههای فرماندهی، هیچوقت اهل دیدهشدن و مطرحکردن خودش نبود. کارهایش را آرام، دقیق و بیادعا انجام میداد و بیشتر از آنکه درباره مسئولیتش حرف بزند، تلاش میکرد درست و صادقانه از عهده آن بربیاید.
او در توصیف حالوهوای همسرش میگوید: «آقا مسعود خیلی آرام و متین بود. همیشه لبخند روی لبش بود؛ حتی روزهایی که فشار کار زیاد بود، کمتر پیش میآمد لبخندش محو شود. با همه مسئولیتهایی که داشت، هیچوقت خودش را بزرگ نمیدید و همین تواضعش برای ما و اطرافیانش خیلی پررنگ بود.
مردی که سیره شهدا را در زندگی تمرین میکرد
در میان روایتهای همسر شهید از روزهای زندگی با شهید، یک ویژگی بیش از همه در شخصیت او برجسته میشود؛ ارادت عمیق و قلبیاش به شهدا.
برای شهید شانهئی، شهدا تنها نامهایی بر قاب عکس یا یادهایی در مراسم نبودند؛ او شهدا را چراغ راه زندگی میدانست و باور داشت باید از سیره آنان در کوچکترین رفتارهای فردی، خانوادگی و اداری درس گرفت.
همسر شهید در اینباره میگوید: آقا مسعود خیلی به شهدا ارادت داشت. هر جا برنامهای درباره شهدا بود، یادوارهای برگزار میشد یا کاری برای خانواده شهدا پیش میآمد، خودش با علاقه و جدیت پیگیر میشد. همیشه میگفت باید از شهدا درس زندگی بگیریم.
این ارادت، در زندگی شهید شانهئی تنها به حضور در یادوارهها و برنامههای فرهنگی محدود نمیشد؛ او تلاش میکرد آنچه از شهدا آموخته بود، در رفتار روزمرهاش جاری باشد. یکی از نمونههای روشن این نگاه، حساسیت مثالزدنی او نسبت به بیتالمال بود؛ حساسیتی که همسر شهید آن را از نزدیک در زندگی مشترکشان دیده بود.
او روایت میکند: گاهی میگفت زندگی شهدا را خواندهام و دیدهام شهدا نسبت به بیتالمال خیلی حساس بودند. خودش هم واقعاً همینطور بود. با اینکه جایگاه و موقعیتی داشت که شاید میتوانست از بعضی امکانات استفاده کند، اما اصلاً اهل این کارها نبود. خیلی مراقبت میکرد؛ حتی برای کارهای شخصی، از خودکار شخصی خودش استفاده میکرد.
حساسیت مثالزدنی نسبت به بیتالمال
یکی از بخشهای مهم روایت همسر شهید، وصیت او درباره طلب مرخصیهای دوران خدمتش است؛ موضوعی که نشان میدهد مراقبت شهید نسبت به حقالناس و بیتالمال، تا چه اندازه دقیق و عملی بوده است.
همسر شهید شانهئی توضیح میدهد: آقا مسعود وصیت کرده بود طلب مرخصیهایی را که در این ۲۰ سال خدمت، به سپاه برگردانیم. میگفت اگر دینی به گردنم هست، این برگردد؛ در حالی که من مطمئن بودم دینی بر گردن او نبود، چون خیلی مراقبت میکرد. بعد از شهادتش هم طبق وصیتش این مبلغ را به اداره حقوق سپاه برگرداندم.
از خدمت به شهدا تا خادمیِ امام رضا(ع)
فاطمه ولیاللهی همسر سردار شهید «مسعود شانهئی» از دوران جوانی همسرش میگوید که همواره روحیه خدمت و کار فرهنگی داشت. در همان سالها، مسئولیت فرهنگی یک پایگاه ساده را بر عهده گرفته بود، اما دلسوزی و پیگیری او باعث میشد همان مسئولیت ساده، برایش میدان خدمت جدی باشد.
او بعدها نیز همین روحیه را حفظ کرد؛ چه در ارتباط با خانوادههای شهدا، چه در کارهای فرهنگی و چه در مسئولیتهای اداری. برای او، خدمت یک عنوان نبود؛ بخشی از زندگی بود.
یکی از آرزوهای دیرینه شهید، خادمی در حرم امام رضا(ع) بود.
خیلی وقت بود در دلش آرزوی خادمیِ حرم امام رضا (ع) را داشت؛ وقتی بالاخره به این آرزو رسید و لباس خادمی را پوشید، شیرینترین روزهای زندگیمان بود. انگار خدا داشت پاداشِ تمامِ آن سالهای خدمتِ بیادعا به شهدا و گرهگشایی از کارِ خانوادههایشان را با خادمیِ امام مهربانیها میداد.
مسیر زندگیِ مسعود عجیب بود؛ از خدمت به راهِ شهدا تا رسیدن به آستانِ خورشید؛ و تقدیر هم اینگونه رقم خورد که در نهایت، در جوارِ حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) آرام بگیرد.
گرهگشایی از کار مردم و خانوادههای شهدا
همسر شهید شانهئی درباره روحیه گرهگشایی او میگوید: آقا مسعود همیشه تلاش میکرد اگر کسی گرفتاری دارد، کمک کند. اگر خودش نمیتوانست کاری انجام دهد، به دیگران رو میزد تا مشکل آن فرد حل شود.
یکی از خاطرات تأثیرگذار همسر شهید، تماس یکی از مادران شهدا پس از شهادت مسعود است؛ تماسی که نشان داد شهید شانهئی چقدر بیسروصدا با خانوادههای شهدا ارتباط داشت و هوای آنان را نگه میداشت.
همسر شهید روایت میکند: بعد از شهادتش، دیدم یک مادر شهید از اهواز یا آن حوالی مدام با گوشی آقا مسعود تماس میگیرد. گوشی را جواب دادم. وقتی فهمید آقا مسعود شهید شده، خیلی گریه کرد و گفت: «آقا مسعود مثل پسر خودم بود.» میگفت شماره شخصیاش را به من داده بود که هر وقت گرفتاری داشتم با او تماس بگیرم.
او ادامه میدهد: تا این حد هوای خانوادههای شهدا را داشت. هر جا میتوانست، رسیدگی میکرد. حالا هم وقتی گرهی در کارم میافتد و ناگهان کسی پیدا میشود و کمک میکند، با خودم میگویم آقا مسعود! تو آن زمان خیلی گره از کار مردم باز کردی، حالا دیگران دارند گره از کار ما باز میکنند.
همسری مهربان؛ پدری که خستگی همسرش را میدید
در روایت همسر شهید، مسعود شانهئی تنها مرد مسئولیتهای بزرگ نیست؛ او در خانه نیز مردی همراه، مهربان و کمکحال خانواده بود.
همسر شهید میگوید: با اینکه سرش خیلی شلوغ بود و گاهی دیر به خانه میآمد، اما وقتی فرصت داشت، در کارهای خانه کمک میکرد. من چهار فرزند داشتم و کارم زیاد بود. او این را میدید. گاهی میآمد و آستین بالا میزد تا بخشی از بارِ کارهای خانه را از دوشم بردارد. همین کوچکترین کارها برای من یک دنیا ارزش داشت؛ چون میدانستم با وجود آنهمه خستگی و مشغله، باز هم هوای من را دارد.
از تربیتِ ایمانی تا داغِ بیپاسخِ حسین
شهید شانهئی علاقه ویژهای به فرزندانش داشت. همسرش میگوید که او با وجود همه سختیهای معیشتی و تربیتی، به فرزندآوری نگاه اعتقادی داشت.
او روایت میکند: آقا مسعود میگفت حرف حضرت آقا نباید زمین بماند. با اینکه چندفرزندی سختیهای خودش را دارد؛ مشکلات معیشتی دارد، تربیت بچهها سنگین است، اما او میگفت تا میتوانیم باید شیعه امیرالمؤمنین(ع) را زیاد کنیم.
همسر شهید از عشقِ بیاندازهی مسعود به فرزندانشان میگوید؛ عشقی که در جایجایِ خانهشان جریان داشت. با اینکه مسعود به تمامِ بچهها دلبستگیِ عمیقی داشت، اما همسرش تأکید میکند که حسین در قلبِ او جایگاه متفاوتی داشت.
او با مرورِ آن لحظههای شیرین تعریف میکند: گاهی شبها که خسته و دیر از سرِ کار میآمد و حسین خواب بود، باز هم طاقت نمیآورد؛ آرام میرفت کنارش، صورتش را روی صورتِ او میگذاشت، نوازشش میکرد و غرق در بوسه میشد. حتی شبهایی هم که به خاطر مشغلههای کاری نمیتوانست بچهها را ببیند، همیشه سعی میکرد طوری رفتار کند که آنها گرمایِ محبت پدرانه و حضورِ پرمهرش را حس کنند.
همسر شهید با بغضی که در صدایش میپیچد، از آن روزهای سخت میگوید: کوچکترین فرزندم رضا هنگام شهادت پدر تنها ۹ ماه داشت و حسین بعد از رفتنِ پدرش خیلی روزهای سنگینی را پشت سر گذاشت.
خیلیها آن صحنهی دردناک حسین کنار تابوت را دیده بودند؛ همان لحظهای که با معصومیتِ تمام، در میانِ بهتِ جمعیت پرسید: «بابامو کی کشته؟». برای حسین، درکِ نبودِ پدر خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکردیم اتفاق افتاد و خیلی سختی کشید.
مردی با نگاه پاک و مراقبت در رفتار اجتماعی
از دیگر ویژگیهایی که همسر شهید شانهئی بر آن تأکید دارد، مراقبت شهید در روابط اجتماعی و حفظ حریمهاست.
او میگوید: آقا مسعود در زندگی شخصی خیلی مراقبت میکرد. ارتباطش با نامحرم بسیار محدود و حسابشده بود و نگاهش را در فضای جامعه حفظ میکرد.
در روایت همسر شهید، این مراقبت نه از سر ظاهرگرایی، بلکه بخشی از ایمان عملی و اخلاق فردی شهید بود؛ همان دقتی که در بیتالمال داشت، در روابط اجتماعی و زندگی خانوادگیاش نیز دیده میشد.
حسرتِ یک وداع
فاطمه ولیاللهی با بغضی در گلو چنین روایت میکند: من همیشه میدانستم عاقبتِ مسعود شهادت است، اما فکرش را هم نمیکردم به این زودی باشد. فکر میکردم مثل خیلی از بزرگواران، عمرطولانی میکند و در سن بالا به شهادت میرسد. اما شهادت در نخستین شب جنگ ۱۲ روزه، برای همه ناگهانی و شوکآور بود؛ آنقدر ناگهانی که حتی فرصتی برای وداع نماند.
مکثی طولانی میکند و با صدایی که لرزشِ درونیاش را نمایان میکند، ادامه میدهد: واقعاً حتی فرصت خداحافظی درست با هم نداشتیم. چون فکر نمیکردیم جنگ شود. شاید این غصه در دل ماهایی بماند که عزیزانمان همان شب اول شهید شدند. بعضیها شاید فرصت کوتاهی برای خداحافظی داشتند، اما ما واقعاً با هم خداحافظی نکردیم.
این وداعِ ناتمام، حالا یکی از عمیقترین دلتنگیهای خانواده است؛ دلتنگیای که در کنار افتخار شهادت، در دل همسر و فرزندان شهید مانده است.
من و چهار فرزندم فدای لبخند رهبری
در مراسم تشییع پیکر شهید مسعود شانهئی، همسر شهید جملهای گفت که بسیار مورد توجه قرار گرفت: «نه تنها همسرم، بلکه من و چهار فرزندم فدای لبخند رهبری.»
این جمله، تنها یک عبارت احساسی در لحظه تشییع نبود؛ خلاصهای از باور خانوادهای بود که شهادت را پایان نمیداند، بلکه آن را ادامه یک مسیر و سبک زندگی میبیند. کلمات همسر شهید، شبیه وصیتنامه کوتاه یک خانواده وفادار به آرمانها بود؛ خانوادهای که با وجود داغ سنگین، همچنان ایستاده و معتقد باقی مانده است.
آرام گرفتن در حرم عبدالعظیم(ع)
شهید مسعود شانهئی در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، همراه با شهید سپهبد حسین سلامی، در نخستین شب جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید. یکی فرمانده سپاه بود و دیگری همراه نزدیک و بیادعایش؛ مردی که ۱۸ سال در کنار حاج حسین سلامی خدمت کرده بود و بیسر و صدا، مسئولیتهای سنگینی را به انجام رسانده بود.
پیکر شهید شانهئی در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)، شبستان حضرت عبدالعظیم، به خاک سپرده شد؛ مکانی در شأن مردی که هیچگاه خود را بزرگ نمیدید، اما بزرگیاش در دل خانواده، همکاران، دوستان و خانوادههای شهدا ماندگار شد.
سردار شهید مسعود شانهئی رفت، اما لبخند آرامش، دقتش در حقالناس، مهربانیاش با همسر و فرزندان، غیرتش نسبت به خانوادههای شهدا و گرهگشاییهای بیصدایش، در حافظه کسانی که او را میشناختند باقی ماند. امروز همسرش با چهار فرزند، ادامهدهنده راه اوست؛ راه مردی که از شهدا درس زندگی گرفت و خود، در پایان، به کاروان شهدا پیوست.
گفتوگو: جلیلی نسب