آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۵۷۷
۱۱:۲۸

۱۴۰۵/۰۵/۲۴
گفت‌‌وگو نوید شاهد با خواهر شهید والامقام «ابوالفضل حبیبی شیخ‌احمد»:

برادرم آرزوی پوشیدن پیراهن تیم ملی را داشت، اما لباس شهادت بر تن کرد

ابوالفضل حبیبی شیخ‌احمد از کودکی عاشق فوتبال بود و آرزوی پوشیدن پیراهن تیم ملی ایران را در سر داشت؛ جوانی که از زمین‌های خاکی کرج آغاز کرد و با استعداد و پشتکار، رؤیای بزرگی برای آینده‌اش ساخت. اما سرنوشت، مسیر دیگری برای او رقم زد. در میانه مرخصی و همزمان با آغاز جنگ رمضان، با وجود نگرانی خانواده و دشواری رفت‌وآمد، گفت: «من باید بروم.» خواهر شهید در این روایت از برادری می‌گوید که فوتبال را دوست داشت، اما عشق به وطن و احساس مسئولیت، او را به میدان دفاع کشاند؛ جایی که سرانجام لباس شهادت بر تن کرد.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ در این روایت، خواهر شهید ابوالفضل حبیبی شیخ‌احمد از برادری می‌گوید که از زمین‌های خاکی فوتبال کرج تا میدان دفاع از وطن، مسیر زندگی‌اش را با عشق، ایمان و غیرت طی کرد؛ جوانی که در میانه مرخصی، با شنیدن خبر جنگ تنها یک جمله گفت: «من باید بروم.» روایتی از آخرین روزهای زندگی ابوالفضل، آخرین تماس، دلتنگی‌های خانواده و پسری که آرزوهای بزرگی برای آینده داشت، اما شهادت را به عنوان پایان راه خود پذیرفت. این روایت خواندنی را از زبان خواهر شهید بخوانید.

برادرم آرزوی پوشیدن پیراهن تیم ملی را داشت، اما لباس شهادت بر تن کرد
کودکی که از همان ابتدا متفاوت بود

ابوالفضل در خانواده‌ای مذهبی و معتقد به دنیا آمد. اصالت خانواده‌مان به اردبیل برمی‌گردد، اما او از همان بدو تولد همراه خانواده به استان البرز آمد و بیشتر سال‌های زندگی‌اش را در کرج گذراند.از همان کودکی می‌شد فهمید که ابوالفضل با خیلی از هم‌سن‌وسال‌هایش فرق دارد. روحیه مسئولیت‌پذیری عجیبی داشت. در خانه فقط یک فرزند نبود؛ همیشه سعی می‌کرد کمک‌حال پدر و مادر باشد. برای مادرم خیلی دلسوز بود. اگر کاری از دستش برمی‌آمد، خودش انجام می‌داد تا مادر کمتر خسته شود. خریدهای خانه را با علاقه انجام می‌داد و هیچ‌وقت این‌طور نبود که بگوید این کار وظیفه من نیست. برای خواهرهایش هم یک برادر معمولی نبود؛ تکیه‌گاه بود، مراقبشان بود و اگر مشکلی پیش می‌آمد، اولین کسی بود که می‌شد روی کمکش حساب کرد.

فوتبال؛ رؤیایی که از زمین‌های خاکی آغاز شد

ابوالفضل عاشق فوتبال بود. این علاقه از سال‌های کودکی در وجودش شکل گرفت و کم‌کم به یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگی‌اش تبدیل شد. فوتبال را از زمین‌های خاکی کرج شروع کرد. استعدادش آن‌قدر زیاد بود که خیلی‌ها از همان زمان می‌گفتند اگر همین‌طور ادامه دهد، می‌تواند آینده خوبی در فوتبال داشته باشد. خودش هم آرزوی بزرگی داشت؛ دوست داشت روزی پیراهن تیم ملی ایران را بپوشد و برای کشورش افتخارآفرینی کند. در باشگاه‌های مختلف فعالیت کرد و در مسابقات زیادی حضور داشت. فوتبال برای او فقط یک سرگرمی نبود؛ برای رسیدن به هدفش تلاش می‌کرد، تمرین می‌کرد و از سختی‌های مسیر نمی‌ترسید. بعد از دریافت دیپلم فنی و حرفه‌ای، با توجه به استعداد و توانایی‌هایی که داشت، مدتی به کشورهای حوزه خلیج فارس رفت و در امارات نیز به فوتبال پرداخت؛ اما دلش با ایران بود. نمی‌توانست برای مدت طولانی از وطنش دور بماند و سرانجام به کشور بازگشت.

عشق به حضرت ابوالفضل(ع)

اگر فوتبال یکی از عشق‌های بزرگ زندگی ابوالفضل بود، عشق به اهل‌بیت(ع) جایگاه دیگری در قلبش داشت. نامش هم برای ما همیشه یادآور حضرت ابوالفضل‌العباس(ع) بود و خودش نیز ارادت ویژه‌ای به آن حضرت داشت. محرم که می‌رسید، حال و هوای ابوالفضل تغییر می‌کرد. با علاقه در مراسم عزاداری و دسته‌های محرم شرکت می‌کرد و از مکتب حضرت عباس(ع) درس وفاداری، غیرت، شجاعت و ایثار می‌گرفت. به نظرم خیلی از ویژگی‌های اخلاقی او را می‌توان در همین علاقه جست‌وجو کرد. وفاداری‌اش به خانواده، دوستان، هم‌رزمان و وطن برای ما یادآور همان روحیه‌ای بود که از علمدار کربلا می‌شناختیم.

قلبی بزرگ و دستی که برای کمک دراز می‌شد

ابوالفضل بسیار مهربان بود. کینه به دل نمی‌گرفت و اگر کسی ناراحتش می‌کرد، خیلی زود می‌بخشید. دست‌ودلباز بود و اگر می‌توانست به کسی کمک کند، دریغ نمی‌کرد. جالب این بود که خیلی از کارهای خیرش را پنهانی انجام می‌داد. دوست نداشت دیگران بدانند به کسی کمک کرده است. همیشه می‌گفت کار خوب را باید برای رضای خدا انجام داد، نه برای اینکه دیگران از انسان تعریف کنند. حق‌الناس برایش اهمیت زیادی داشت. مراقب بود دل کسی را نشکند و اگر احساس می‌کرد حرف یا رفتاری ممکن است کسی را ناراحت کند، تا جایی که می‌توانست از آن پرهیز می‌کرد.

«خدا با من است»

رابطه ابوالفضل با خدا برای ما بسیار پررنگ بود. اهل راز و نیاز بود و گاهی در خلوت خودش با خدا صحبت می‌کرد. جمله‌ای که از او در ذهن همه ما مانده، این است: «خدا با من است.» این جمله را فقط به زبان نمی‌آورد؛ در رفتار و تصمیم‌هایش هم می‌شد این باور را دید. وقتی شرایط سخت می‌شد، آرامش خود را حفظ می‌کرد و به اطرافیان هم آرامش می‌داد.

برادری که خانه را پر از خنده می‌کرد

با اینکه چهره‌ای محکم و جدی داشت، قلب بسیار لطیفی داشت. حضورش در خانه برای ما آرامش بود. از خاطراتی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنیم، تماشای فوتبال در کنار خانواده است. بازی‌ها را با شور و هیجان دنبال می‌کرد و کل‌کل‌های دوستانه‌اش با اعضای خانواده، فضای خانه را پر از خنده می‌کرد. گاهی با خوراکی‌هایی که دوست داشتیم ما را غافلگیر می‌کرد. تولد اعضای خانواده را فراموش نمی‌کرد و برای خوشحال کردن دیگران دنبال بهانه می‌گشت. امروز شاید همین خاطرات ساده بیشتر از هر چیز دیگری برای ما ارزشمند شده‌اند؛ چون دیگر امکان تکرارشان وجود ندارد.

آرامش در سختی‌ها

یکی از ویژگی‌های خاص ابوالفضل، آرامش و تدبیرش بود. در شرایط سخت دستپاچه نمی‌شد. ابتدا فکر می‌کرد و بعد تصمیم می‌گرفت. حتی وقتی اعضای خانواده نگران بودند، سعی می‌کرد آنها را آرام کند. همین ویژگی باعث شده بود در میان دوستان و اطرافیان نیز به عنوان فردی قابل اعتماد شناخته شود. اگر مشکلی پیش می‌آمد، می‌شد روی او حساب کرد.

«من یک وجب از خاک کشورم را به بیگانه نمی‌دهم»

ابوالفضل وطنش را دوست داشت. این علاقه فقط در حرف نبود.همیشه وقتی صحبت از دفاع از کشور می‌شد، با صراحت می‌گفت: «من یک وجب از خاک کشورم را به بیگانه نمی‌دهم، حتی اگر پایانش به شهادت ختم شود.» و جمله دیگری هم داشت که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنیم: «من کاری می‌کنم که شما سربلند شوید و به من افتخار کنید.» آن زمان شاید نمی‌دانستیم این حرف‌ها روزی به آخرین وصیت نانوشته او تبدیل خواهد شد.

سربازی؛ آغاز یک مسئولیت تازه

پس از بازگشت از امارات، ابوالفضل به خدمت سربازی رفت و در ارتش جمهوری اسلامی ایران، تیپ ۸۴ لرستان، خدمت می‌کرد. او سربازی را فقط یک دوره اجباری نمی‌دید. احساس مسئولیت داشت و خودش را در برابر کشور و هم‌رزمانش مسئول می‌دانست. در یکی از مرخصی‌ها به کرج آمد تا خانواده را ببیند. هنوز از مرخصی‌اش باقی مانده بود که جنگ آغاز شد و شرایط کشور تغییر کرد.

«من باید بروم»

با شروع جنگ، نگرانی خانواده طبیعی بود. همه دوست داشتیم ابوالفضل بیشتر در کنار ما بماند. طبق برنامه، هنوز از مرخصی‌اش باقی مانده بود و قرار نبود به این سرعت برگردد. اما خودش تصمیم دیگری داشت. گفت: «من باید بروم.» به او گفتیم هنوز مرخصی داری و شرایط رفت‌وآمد هم سخت شده است. اما جوابش این بود: «من نمی‌توانم اینجا راحت بنشینم، در حالی که فرمانده و دوستانم در پادگان تنها مانده‌اند. پای امنیت کشور در میان است.» هیچ وسیله نقلیه عمومی مناسبی هم وجود نداشت، اما ابوالفضل منتظر نماند. با خودروی شخصی خودش راه افتاد و خود را به محل خدمت رساند. آن لحظه برای ما فقط یک تصمیم برای بازگشت به یگان بود؛ امروز که به آن روز فکر می‌کنیم، احساس می‌کنیم خودش می‌دانست مسئولیتی بزرگ‌تر در انتظارش است.

آخرین تماس

آخرین تماس ابوالفضل با خواهرم یکی از سخت‌ترین خاطرات زندگی ماست. در تماس گفت: «نگران من نباشید. ما را دارند به سمت مرز می‌فرستند. نیم ساعت دیگر با شما تماس می‌گیرم.» همه منتظر بودیم دوباره صدایش را بشنویم. نیم ساعت گذشت، اما تماس نگرفت. بعد یک ساعت، چند ساعت و تمام شب گذشت. بارها با او تماس گرفتیم و چشممان به تلفن بود. اما آن تماس هیچ‌وقت برقرار نشد. صبح، سخت‌ترین خبر زندگی‌مان را شنیدیم؛ ابوالفضل به شهادت رسیده بود.

پسری که آرزوی دامادی‌اش بر دل مادر ماند

ابوالفضل تنها پسر خانواده بود. پدر و مادرمان برای آینده‌اش آرزوهای زیادی داشتند. مثل همه پدر و مادرها دوست داشتند روزی او را در لباس دامادی ببینند، تشکیل خانواده بدهد و فرزندانش را ببینند. اما تقدیر الهی چیز دیگری برای او رقم زده بود. امروز جای خالی ابوالفضل بیش از هر زمان دیگری در خانه احساس می‌شود. مادر بیشتر از همه دلتنگ اوست؛ دلتنگ پسری که بخش بزرگی از زندگی و دلخوشی‌اش بود.

دلتنگی برای یک برادر

ما بیشتر از هر چیز دلتنگ خودش هستیم؛ دلتنگ صورتش، خنده‌هایش، شوخی‌هایش و حتی همان کل‌کل‌های فوتبالی که گاهی خانه را شلوغ می‌کرد. دلتنگ پسری هستیم که اگر کسی به کمک نیاز داشت، بدون اینکه منتظر تشکر باشد، دستش را می‌گرفت. دلتنگ برادری هستیم که حضورش برای ما امنیت و آرامش بود. شاید خیلی‌ها ابوالفضل را با شجاعت و شهادتش بشناسند، اما برای ما پیش از هر چیز، همان برادر مهربانی است که در خانه کنارمان بود.

ابوالفضل؛ شبیه نامش، شبیه علمدار

گاهی فکر می‌کنم انتخاب نام ابوالفضل برای او چه معنای عمیقی داشت. او در زندگی کوتاهش تلاش کرد از حضرت ابوالفضل(ع) وفاداری، غیرت و دستگیری از دیگران را بیاموزد. وقتی زمان انتخاب رسید، به آنچه باور داشت وفادار ماند. شهادت او برای ما فقط پایان زندگی یک جوان ۲۰ ساله نیست؛ ادامه راهی است که با ایمان، مسئولیت‌پذیری و عشق به وطن طی کرد. او می‌توانست در میانه مرخصی بماند. می‌توانست بهانه‌ای برای نرفتن پیدا کند. اما گفت «من باید بروم» و رفت.

«خدا با من است»

اگر بخواهم تمام زندگی ابوالفضل را در چند کلمه خلاصه کنم، می‌گویم: ایمان، مهربانی، غیرت و مسئولیت. او رفت، اما یادش برای ما باقی ماند. یاد پسری که فوتبال را دوست داشت و آرزوی پوشیدن پیراهن تیم ملی را در سر می‌پروراند؛ پسری که مادر را کمک می‌کرد، هوای خواهرانش را داشت، به دوستانش وفادار بود، دل کسی را نمی‌شکست و در خلوتش می‌گفت: «خدا با من است.» امروز اگرچه دلتنگ او هستیم، اما به راهی که انتخاب کرد افتخار می‌کنیم.

ابوالفضل به وعده‌ای که به خانواده داده بود عمل کرد؛ گفت کاری می‌کنم که به من افتخار کنید و امروز نامش برای ما و همه کسانی که او را می‌شناسند، با افتخار و سربلندی همراه است. خون شهدا امتداد خون شهیدان کربلاست. ابوالفضل نیز با ایمان، وفاداری و ایثار، راهی را ادامه داد که از کربلا آغاز شده است. امیدواریم خداوند این شهید والامقام را با اولیای الهی و شهدای راه حق محشور فرماید و به خانواده و همه دلتنگانش صبر و آرامش عطا کند. ابوالفضل رفت، اما راهش ماند؛ راه ایمان، غیرت، ایثار و عشق به وطن.

گفت‌وگو از اباذری


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه