«علیرضا» هرچه از امام حسین(ع) میخواست، با اخلاصش میگرفت
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید علیرضا اکبرزاده» بیست و هفتم آذرماه ۱۳۴۱ در تهران دیده به جهان گشود. پدرش غلامرضا، پیمانکار آزاد شرکت نفت و راننده کامیون بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. پاسدار بود. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. دهم تیرماه ۱۳۶۵ در مهران با سمت مسئول توپ ۱۰۶ بر اثر اصابت مستقیم گلوله دوشکا، به شهادت رسید. هنوز اثری از پیکرش به دست نیامده است. نمای قبرش در گلزار شهدای روستای مومنآباد از توابع شهرستان دامغان واقع است.

خواستگاری متفاوت علیرضا از زبان دخترخالهاش
علی پسرخاله من بود. هنوز ازدواج نکرده بود که یک روز به خانه ما آمد و گفت: «آبجی زهرا! میخواهم کاری برایم انجام دهی.»
گفتم: «چه کاری؟»
گفت: «میخواهم زن بگیرم؛ اما یک زن مؤمنه و خوب. هرچه فکر میکنم، بهتر از خواهر شما، یعنی عذراخانم، شخص دیگری را پیدا نمیکنم. به خواهرت پیغام مرا میرسانی؟»
من که کمی تعجب کرده بودم، گفتم: «فکر خواهرم این است که با یک جانباز جنگ ازدواج کند تا بتواند به او خدمت کند!»
آن موقع خواهرم در تهران زندگی میکرد. وقتی به تهران رفتم، این موضوع را با او در میان گذاشتم؛ اما نگفتم که خواستگار، علی است. فقط گفتم: «اگر علی درخواست ازدواج کند، قبول میکنی؟»
گفت: «ما همسن هستیم. بعید میدانم خانوادهها قبول کنند.»
من که میدانستم مادر و خالهام راضی هستند، گفتم: «اگر آنها راضی شدند، چی؟ میدانی که علی هم رزمنده است و هم پسر خوب و قابل اعتمادی.»
عذرا مخالفتی نداشت و به این ترتیب، علی به آرزویش رسید.
(به نقل از خواهر همسر شهید، زهرا اللهوردی)
بیشتر بخوانید: روایت همسر شهید از مردی اهل ایمان و ایثار
کرامات شهید
یک قطعه باغ پسته از پدر به علی به ارث رسیده بود که چند سالی دچار خشک سالی شده بود. یک روز که من و عذرا در باغ پسته قدم میزدیم، بی اختیار با علی حرف زدم و گفتم: «مگر نه اینکه میگویند شهدا زنده هستند، پس دعا کن که این باغ سروسامانی بگیرد و از این وضعیت خارج شود.»
سال بعد همان باغ آفتزده چنان پستهای داد که هیچکس باورش نمیشد!
(به نقل از خواهر همسر شهید، زهرا اللهوردی)
هرچه از امام حسین(ع) میخواست، با اخلاصش میگرفت
علی روحیات عجیبی داشت. همیشه دعا و نمازهایش را با چنان اخلاص و گریهای میخواند که مدام به مادرم میگفتم: «با این خلوصی که دارد، هرچه از امام حسین(ع) بخواهد، به او میدهد.»
سرانجام هم به آرزویش که شهادت بود، رسید.
او احترام زیادی به مادرم میگذاشت و مدام به ما توصیه میکرد که خداوند ناظر کارهای ماست و باید کارهایمان را درست انجام دهیم.
(به نقل از خواهر شهید، خدیجه اکبرزاده)
وعده دیدار در سرزمین معنویت
بعد از شهادت علی، او را در خواب دیدم. در سالنی ایستاده بود و مشغول نقاشی کردن دیوارهای سالن بود. جلو رفتم، احوالپرسی کردم و گفتم: «باید پیش مادرم برگردم.»
علی گفت: «بیا با من برویم؛ جایی که من هستم، سرشار از معنویت است.»
اما پاسخ دادم: «مادر تنهاست و باید سراغ او بروم.»
او گفت: «اشکالی ندارد؛ اما هروقت خواستید بیایید، حتماً به جایی بیایید که من هستم.»
(به نقل از خواهر شهید، خدیجه اکبرزاده)
انتهای متن/