آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۶۶۲
۱۵:۱۰

۱۴۰۵/۰۴/۳۰
گفت‌و‌گو با محمدصالح شادمانی فرزند سپهبد شهید «علی شادمانی» قسمت دوم

در این نظام، سربازی بیش نیستم؛ روایت ۴۷ سال مجاهدت بی‌وقفه یک فرمانده

سردار شهید علی شادمانی تنها یک فرمانده مقتدر نبود؛ او تجسمِ «سربازِ بی‌ادعایی» بود که ساده‌زیستی را با جایگاه نظامی‌اش گره زده بود. در این گفتگو، فرزندش ما را به خلوت عارفانه پدر می‌برد؛ از سجاده‌نشینی در اوج مأموریت‌های حساس تا دستگیری از محرومان؛ روایتی از مردی که ثابت کرد قله‌ی عزت، تنها در «اوج بندگی» فتح می‌شود.


سردار شهید شادمانی: «در این نظام، سربازی بیش نیستم»
 
به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، تاریخ انقلاب اسلامی سرشار از مردانی است که در اوج اقتدار نظامی، خاکساری در برابر مردم و عبودیت در درگاه حق را سرلوحه خویش قرار دادند. سپهبد شهید «علی شادمانی»، فرمانده سرافراز قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیاء(ص) از تبار همین مجاهدان بی‌ادعاست؛ سردار نام‌آشنایی که پس از نزدیک به نیم قرن جانبازی و حضور در حساس‌ترین سنگرهای دفاعی، در جنگ ۱۲ روزه و در پی بمباران رژیم صهیونیستی در ۴ تیر ماه ۱۴۰۴ به فیض شهادت نائل آمد و سرخ‌گون به دیدار معبود شتافت. او که همواره امین ولایت و یاور محرومان بود، سبک زندگی متفاوتی را در خانواده خود بنا نهاد که ریشه در ساده‌زیستی و پرهیز از امتیازات مادی داشت.
در گفتگوی پیش‌رو، محمد‌صالح شادمانی فرزند شهید شادمانی با کلامی گرم و تاثیرگذار، ما را با سیره زندگی شخصی این فرمانده بزرگ آشنا می‌کند و خاطرات ۴۰ سال زیستن در سایه‌سار پدری را روایت می‌کند که مرزهای فرماندهی را با بندگی اول وقت و خدمت بی‌منت در هم آمیخت؛ روایتی ناب از پافشاری شگفت‌انگیز سردار بر حق‌الناس و بیت‌المال تا ماجرای عجیب استخاره خانواده به قرآن در صبح روز شهادت.
 این، تصویرِ روشنی از زیستِ مجاهدانه‌ای است که صاحبش در اوج شوکت نظامی، همواره با افتخار می‌گفت: «من در این نظام، سربازی بیش نیستم.»
 

تواضع و ساده‌زیستی؛ من سربازی بیش نیستم


محمدصالح شادمانی با چشمانی که هنوز از اشک شهادت پدر‌تر است، از تواضعی می‌گوید که در کمتر فرمانده عالی‌رتبه‌ای می‌توان سراغ گرفت؛ تواضعی که نه یک رفتار ظاهری، که با تمام وجود این سردار بزرگ عجین شده بود و در هر لحظه از زندگی‌اش هویدا می‌شد.

فرزند شهید با تأکید می‌گوید: پدرم هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد که ما فرزندانش از جایگاه او برای حل کوچک‌ترین مشکلی استفاده کنیم؛ یک بار که یکی از آشنایان بدون هماهنگی و با تکیه بر اسم او وارد شده بود تا مشکلش را حل کند، پدرم چنان ناراحت شد که تا مدت‌ها از این قضیه دلخور بود و به ما گفت: شما فکر کنید که پدر شما هیچ‌کاره است؛ من در این نظام  سربازی بیش نیستم و هیچ آشنایی هم ندارم، هرکس خودش کاری را می‌خواهد انجام بدهد، هیچ کس نباید به اسم من کاری انجام دهد.
 
این تواضع بی‌نظیر سراسر زندگی شهید شادمانی را در بر گرفته بود؛ چنان‌که فرزندش با افتخار از دوران سربازی خود روایت می‌کند. با وجود سوابق درخشان و مجاهدت‌های بی‌نظیر شهید در جبهه‌های جنگ و مسئولیت‌های حساس نظامی، او هرگز برای معافیت یا حتی گرفتن کوچک‌ترین امتیازی در دوران سربازی تلاشی نکرد و کسی در آن پادگان نمی‌دانست که او فرزند چه مقام عالی‌رتبه‌ای است تا اینکه در پایان دوره، خود شهید شادمانی به پادگان آمد و فرمانده آنجا از هویت او مطلع شد.
 
فرزند شهید می‌گوید: «به من گفتند می‌توانم همراه پدرم با هواپیما بازگردم، اما پدرم اجازه نداد و تأکید کرد که باید با همان اتوبوسی برگردم که سایر سربازان با آن به تهران بازمی‌گردند.»و هرگز حاضر نشدند حتی برای یک مسیر کوتاه، از منزلت و جایگاه نظامی خود استفاده کنند؛ چه رسد به اینکه در منازل سازمانی یا امکانات ویژه ساکن شود، چنانکه فرزندش با قاطعیت می‌گوید: حتی در همسایگی ما، کسی نمی‌دانست که ما خانواده یک فرمانده عالی‌رتبه هستیم و از هیچ منزل سازمانی یا امکانات ویژه‌ای استفاده نکردیم، چون پدرم معتقد بود که این امکانات متعلق به همه مردم است و ما نباید ذره‌ای از بیت‌المال را برای خودمان مصادره کنیم.
 
سردار شهید شادمانی: «در این نظام، سربازی بیش نیستم»
 
اوج بندگی در اوج فرماندهی؛ نماز اول وقت، خط قرمز سردار

اما این تواضع شگفت‌آور، هرگز با عبودیت و بندگی‌اش در درگاه خداوند منافات نداشت؛ بلکه نماز اول وقت، خط قرمز زندگی او بود که هیچ چیز، حتی اوج مسئولیت‌های حساس نظامی و سفرهای خارج از کشور، نمی‌توانست آن را به تأخیر بیندازد.
فرزند شهید با اشک و افتخار روایت می‌کند: پدرم به شدت اهل نماز اول وقت بود، یعنی هیچ چیزی در زندگی‌اش به پای نماز اول وقت نمی‌رسید؛ سجاده‌اش همیشه همراهش بود، حتی در سفر به روسیه که در اوج مأموریت‌های حساس بین‌المللی بود، اولین کاری که می‌کرد این بود که جایگاه نماز را پیدا می‌کرد و می‌گفت: هر جا هستید، نماز را اول وقت بخوانید.»
 برای او نماز، نه یک عادت که ستون زندگی و سنگر محکم ارتباط با خدا بود و این سنگر را چنان محکم نگه داشته بود که هیچ طوفان مسئولیت‌ها و مشغله‌های فرماندهی نمی‌توانست آن را متزلزل کند؛ گویی نماز اول وقت، روح تواضع و خاکساری‌اش را تغذیه می‌کرد و به او یادآور می‌شد که در برابر عظمت خداوند، هیچ مقام و منصبی ارزشی ندارد.
 
پیشگام در خدمت و پاسدارِ بیت‌المال
 
 این تواضع در برابر خدا و مردم، به زیباترین شکل ممکن در «رسیدگی به محرومان و نیازمندان» متبلور می‌شد؛ آنچنان که فرزند شهید با چشمانی پر از شگفتی از ایثارگری پدرش می‌گوید: پدرم نصف حقوقش را به محرومان و نیازمندان اختصاص می‌داد و می‌گفت: این مال من نیست؛ من ۴۰ سال است که برای نظام جمهوری اسلامی سربازی می‌کنم و این وظیفه من است که به مردم خدمت کنم. اما این تنها بخشی از بیت‌المال‌داری او بود؛ چرا که حتی اگر ذره‌ای اشتباه در محاسبه حقوقش رخ می‌داد، بلافاصله آن را به بیت‌المال برمی‌گرداند و اعلام می‌کرد: عمر من برای نظام است و نباید چیزی از بیت‌المال به من برسد.
 
رسیدگی‌های او به خانواده شهدا و محرومان، نه یک وظیفه اداری که یک عشق درونی بود؛ این همه عشق و ارادت به شهدا و خانواده‌هایشان، از دل تواضع و ساده‌زیستی‌اش سرچشمه می‌گرفت و نشان می‌داد که او نه تنها در میدان نبرد، که در میدان خدمت به مردم و محرومان نیز یک فرمانده تمام‌عیار است؛ فرماندهی که با سجاده نماز و دستان پر از مهربانی، همیشه در میدان بود و به قول فرزندش، برای او هیچ فرقی نمی‌کرد که در قرارگاه خاتم باشد یا در کوچه‌پس‌کوچه‌های محروم‌نشین، چون خودش را «یک سرباز کوچک» می‌دانست و شهادت را هم در همین مسیر خدمت و عبودیت جستجو می‌کرد و سرانجام به آن رسید.
 
سردار شهید شادمانی: «در این نظام، سربازی بیش نیستم»
 
سربازِ گوش‌به‌فرمان ولایت؛ در مسیرِ تحققِ جامعه مهدوی

 در ادامه فرزند شهید درباره ولایت‌مداری پدرش گفت: کاری که حضرت آقا می‌فرمودند را به دقت و سرعت انجام می‌داد. اعتقاد راسخ داشت که این انقلاب، انقلاب آخرالزمانی است و باید جامعه را به سمت جامعه مهدوی برد، به گونه‌ای که امام زمان(عج) در این جامعه ظهور کند. پدرم به اصل ولایت فقیه خیلی احترام می‌گذاشت و خودش را ملزم به رعایت از فرامین ولی فقیه می‌دانست.
 

از دلتنگی برای مادر تا آرامش در آیه‌های شهادت؛ 

 

محمدصالح شادمانی، از دغدغه‌های قلبی یک فرمانده بزرگ می‌گوید که در اوج قدرت و مسئولیت، همچنان یک پسر دلتنگ مادر بود. او روایت می‌کند: پدرم با همه مشغله‌های سنگین فرماندهی در عالی‌ترین سطح نظامی کشور، همیشه دلش برای مادرم تنگ می‌شد؛ هرگز یک روز نبود که برای او نماز نخواند و صلوات نفرستد.

روزی دو بار، بی‌وقفه و عاشقانه، یاد مادرش را زنده نگه می‌داشت، گویی مادرش هنوز در قید حیات است. این دلتنگی عمیق، هیچ‌وقت بهانه‌ای برای کم‌توجهی به مسئولیت‌های خطیرش نشد، بلکه او را در مسیر تقوا و بندگی استوارتر می‌کرد، تا جایی که پس از فوت مادرش در سال ۷۸ و پدرش در سال ۸۰، انگار بخشی از وجودش را با خود برده بودند، اما او همچنان با همان ایمان راسخ، ادامه داد.


روایت فرزند از معجزه قرآن برای پدر شهیدش

 فرزند شهید، لحظه‌ی دریافت خبر شهادت را با حسی آمیخته به شگفتی این‌گونه روایت می‌کند: ساعت ۶ صبح بود که تماس‌های پیاپی آغاز شد. ابتدا گفتند که در ماهواره خبر شهادت پدرم اعلام شده، اما دلم راضی نمی‌شد که باور کنم؛ پدرم را فقط در دل خودم و در آیات نورانی قرآن می‌توانستم پیدا کنم. ساعت ۶ و نیم که تماس‌ها اوج گرفت، من که در قم بودم، بی‌درنگ خودم را به تهران رساندم و همه فرزندان و اعضای خانواده در خانه مادر جمع شدیم؛ جمعی که هرکدام در دل‌شان طوفانی از نگرانی داشت اما هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد حقیقت را بپذیرد. ناگهان مادرم گفت از قرآن باید بپرسیم. قرآن را باز کردیم و چشمانمان به آیه «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» افتاد؛ انگار خداوند خودش با این آیه، پاسخی روشن به قلب‌های مضطرب ما داد و ما در آن لحظه فهمیدیم که پدرمان نه تنها از دنیا نرفته است، که زنده‌تر از همیشه در پیشگاه خداوند روزی می‌خورد. این معجزه قرآن، چنان آرامشی به ما داد که هیچ خبری نمی‌توانست جایگزینش شود.

 

پایانِ یک عمر مجاهدت؛ لحظه‌ی عروج در معراج شهدا


اما شگفت‌انگیزتر از همه، لحظه‌ای بود که این ایمان راسخ در معراج شهدا به اوج خود رسید. فرزند شهید ادامه می‌دهد: وقتی به معراج شهدا رسیدیم و پیکر مطهر پدر را مقابل چشمانمان قرار دادند، مسئولان با تعجب از ما پرسیدند: شما از کجا فهمیدید که شهید شده است؟ و من با اطمینان کامل گفتم: ما از طریق آیات قرآن فهمیدیم. و وقتی پیکر را به ما نشان دادند، دیگر شک و تردیدی باقی نماند؛ اما در میان این همه غم و اندوه، یک صحنه مرا بیشتر از هر چیز به شگفتی واداشت و آن آرامش عجیب مادرم بود.

مادرم که خودش در دلتنگی‌های پدرم برای مادرش شریک بود، در آن لحظه از همه ما آرام‌تر بود و آرامش عجیبی به دل‌های ناآرام ما می‌بخشید؛ انگار خود مادر نیز می‌دانست که این پایان راه نیست، بلکه آغاز پرواز روحی است که سال‌ها در انتظار شهادت بود. او با همان نگاه امیدوارانه‌ای که همیشه در زندگی به ما آموخته بود، می‌دانست که پدرمان به آرزوی دیرینه‌اش رسید است.

 این راز بزرگ در خانواده ما جاری بود که عشق به شهادت با ایمان به قرآن پیوند خورده بود؛ و ما در آن لحظه فهمیدیم که پدرمان نه در غم، که در اوج سربلندی و عزت، به معبود خود پیوسته است؛ همان‌گونه که وصیت کرده بود در همدان و در کنار همرزمان شهیدش آرام گیرد تا همیشه یادآور این حقیقت باشد که شهادت، اوج مجاهدت یک عمر عاشقانه است.

 

سردار شهید شادمانی: «در این نظام، سربازی بیش نیستم»


پیام راهبردی شهید برای تداوم انقلاب

فرزند شهید در پایان با اشاره به وصیت و پیام راهبردی پدرش برای مردم گفت: شهید شادمانی همواره تأکید داشتند که وحدت را حفظ کنید و مبادا دچار تفرقه شوید. می‌فرمودند که دشمن از مطالبه‌گری صحیح سوءاستفاده می‌کند تا بین ما اختلاف بیندازد. ما باید در مسیر صحیح مطالبه‌گری کنیم اما هرگز به دشمن بهانه ندهیم و به فرموده رهبری، محضر مشترک با دشمن را تکمیل نکنیم. مردم ما اگر اتفاقی بیفتد مبعوث می‌شوند و کار تمام می‌شود.

 

انتهای متن/
 گفت‌و‌گو: جلیلی نسب

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه