در این نظام، سربازی بیش نیستم؛ روایت ۴۷ سال مجاهدت بیوقفه یک فرمانده

تواضع و سادهزیستی؛ من سربازی بیش نیستم
محمدصالح شادمانی با چشمانی که هنوز از اشک شهادت پدرتر است، از تواضعی میگوید که در کمتر فرمانده عالیرتبهای میتوان سراغ گرفت؛ تواضعی که نه یک رفتار ظاهری، که با تمام وجود این سردار بزرگ عجین شده بود و در هر لحظه از زندگیاش هویدا میشد.
فرزند شهید با تأکید میگوید: پدرم هیچوقت اجازه نمیداد که ما فرزندانش از جایگاه او برای حل کوچکترین مشکلی استفاده کنیم؛ یک بار که یکی از آشنایان بدون هماهنگی و با تکیه بر اسم او وارد شده بود تا مشکلش را حل کند، پدرم چنان ناراحت شد که تا مدتها از این قضیه دلخور بود و به ما گفت: شما فکر کنید که پدر شما هیچکاره است؛ من در این نظام سربازی بیش نیستم و هیچ آشنایی هم ندارم، هرکس خودش کاری را میخواهد انجام بدهد، هیچ کس نباید به اسم من کاری انجام دهد.

اما این تواضع شگفتآور، هرگز با عبودیت و بندگیاش در درگاه خداوند منافات نداشت؛ بلکه نماز اول وقت، خط قرمز زندگی او بود که هیچ چیز، حتی اوج مسئولیتهای حساس نظامی و سفرهای خارج از کشور، نمیتوانست آن را به تأخیر بیندازد.

در ادامه فرزند شهید درباره ولایتمداری پدرش گفت: کاری که حضرت آقا میفرمودند را به دقت و سرعت انجام میداد. اعتقاد راسخ داشت که این انقلاب، انقلاب آخرالزمانی است و باید جامعه را به سمت جامعه مهدوی برد، به گونهای که امام زمان(عج) در این جامعه ظهور کند. پدرم به اصل ولایت فقیه خیلی احترام میگذاشت و خودش را ملزم به رعایت از فرامین ولی فقیه میدانست.
از دلتنگی برای مادر تا آرامش در آیههای شهادت؛
محمدصالح شادمانی، از دغدغههای قلبی یک فرمانده بزرگ میگوید که در اوج قدرت و مسئولیت، همچنان یک پسر دلتنگ مادر بود. او روایت میکند: پدرم با همه مشغلههای سنگین فرماندهی در عالیترین سطح نظامی کشور، همیشه دلش برای مادرم تنگ میشد؛ هرگز یک روز نبود که برای او نماز نخواند و صلوات نفرستد.
روزی دو بار، بیوقفه و عاشقانه، یاد مادرش را زنده نگه میداشت، گویی مادرش هنوز در قید حیات است. این دلتنگی عمیق، هیچوقت بهانهای برای کمتوجهی به مسئولیتهای خطیرش نشد، بلکه او را در مسیر تقوا و بندگی استوارتر میکرد، تا جایی که پس از فوت مادرش در سال ۷۸ و پدرش در سال ۸۰، انگار بخشی از وجودش را با خود برده بودند، اما او همچنان با همان ایمان راسخ، ادامه داد.
روایت فرزند از معجزه قرآن برای پدر شهیدش
فرزند شهید، لحظهی دریافت خبر شهادت را با حسی آمیخته به شگفتی اینگونه روایت میکند: ساعت ۶ صبح بود که تماسهای پیاپی آغاز شد. ابتدا گفتند که در ماهواره خبر شهادت پدرم اعلام شده، اما دلم راضی نمیشد که باور کنم؛ پدرم را فقط در دل خودم و در آیات نورانی قرآن میتوانستم پیدا کنم. ساعت ۶ و نیم که تماسها اوج گرفت، من که در قم بودم، بیدرنگ خودم را به تهران رساندم و همه فرزندان و اعضای خانواده در خانه مادر جمع شدیم؛ جمعی که هرکدام در دلشان طوفانی از نگرانی داشت اما هیچکس جرئت نمیکرد حقیقت را بپذیرد. ناگهان مادرم گفت از قرآن باید بپرسیم. قرآن را باز کردیم و چشمانمان به آیه «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» افتاد؛ انگار خداوند خودش با این آیه، پاسخی روشن به قلبهای مضطرب ما داد و ما در آن لحظه فهمیدیم که پدرمان نه تنها از دنیا نرفته است، که زندهتر از همیشه در پیشگاه خداوند روزی میخورد. این معجزه قرآن، چنان آرامشی به ما داد که هیچ خبری نمیتوانست جایگزینش شود.
پایانِ یک عمر مجاهدت؛ لحظهی عروج در معراج شهدا
اما شگفتانگیزتر از همه، لحظهای بود که این ایمان راسخ در معراج شهدا به اوج خود رسید. فرزند شهید ادامه میدهد: وقتی به معراج شهدا رسیدیم و پیکر مطهر پدر را مقابل چشمانمان قرار دادند، مسئولان با تعجب از ما پرسیدند: شما از کجا فهمیدید که شهید شده است؟ و من با اطمینان کامل گفتم: ما از طریق آیات قرآن فهمیدیم. و وقتی پیکر را به ما نشان دادند، دیگر شک و تردیدی باقی نماند؛ اما در میان این همه غم و اندوه، یک صحنه مرا بیشتر از هر چیز به شگفتی واداشت و آن آرامش عجیب مادرم بود.
مادرم که خودش در دلتنگیهای پدرم برای مادرش شریک بود، در آن لحظه از همه ما آرامتر بود و آرامش عجیبی به دلهای ناآرام ما میبخشید؛ انگار خود مادر نیز میدانست که این پایان راه نیست، بلکه آغاز پرواز روحی است که سالها در انتظار شهادت بود. او با همان نگاه امیدوارانهای که همیشه در زندگی به ما آموخته بود، میدانست که پدرمان به آرزوی دیرینهاش رسید است.
این راز بزرگ در خانواده ما جاری بود که عشق به شهادت با ایمان به قرآن پیوند خورده بود؛ و ما در آن لحظه فهمیدیم که پدرمان نه در غم، که در اوج سربلندی و عزت، به معبود خود پیوسته است؛ همانگونه که وصیت کرده بود در همدان و در کنار همرزمان شهیدش آرام گیرد تا همیشه یادآور این حقیقت باشد که شهادت، اوج مجاهدت یک عمر عاشقانه است.

پیام راهبردی شهید برای تداوم انقلاب
فرزند شهید در پایان با اشاره به وصیت و پیام راهبردی پدرش برای مردم گفت: شهید شادمانی همواره تأکید داشتند که وحدت را حفظ کنید و مبادا دچار تفرقه شوید. میفرمودند که دشمن از مطالبهگری صحیح سوءاستفاده میکند تا بین ما اختلاف بیندازد. ما باید در مسیر صحیح مطالبهگری کنیم اما هرگز به دشمن بهانه ندهیم و به فرموده رهبری، محضر مشترک با دشمن را تکمیل نکنیم. مردم ما اگر اتفاقی بیفتد مبعوث میشوند و کار تمام میشود.