آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۳۰۷۴
۰۸:۴۹

۱۴۰۵/۰۳/۲۷
قسمت دوم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

آنکه از شهادت یار خبر داشت، از شهادت خود غافل نبود

همسر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «او و کمک‌خلبانش هر دو در آتش می‌سوزند. نصیری‌‎رادفر همان لحظه به شهادت می‌رسد. او زخمی می‌‎شود و در بیمارستان سوانح و سوختگی تهران بستری می‌گردد. راه می‌‎رود، افسوس می‌‎خورد و می‌گوید: «گفته بودم نصیری زودتر از من شهید می‌‎شود.»‌


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید نصرالله تفضلی» دوم فروردین ۱۳۳۷ در روستای قاطول از توابع شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش عباس(فوت ۱۳۳۰) و مادرش سکینه نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. خلبان نیروی هوایی ارتش بود. سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. چهاردهم اردیبهشت ۱۳۶۱ به عنوان ستوانیار سوم در خرمشهر بر اثر اصابت موشک به بالگرد دچار سانحه هوایی شد و به شهادت رسید. پیکر وی را در گلزار شهدای امامزاده قاطول زادگاهش به خاک سپردند.

آنکه از شهادت یار خبر داشت، از شهادت خود غافل نبود

از نعمت خدا باید در راه خودش استفاده کرد

ـ وقتی نمی‌شناسی‌اش برای چی ترمز می‌کنی؟

دنده عقب گرفت و گفت: «از نعمت خدا باید در راه خودش استفاده کرد.»

بعد هم رو به پسرک که سوار می‌شد کرد و گفت: «مسیرمون یکیه، بیا بالا.»

(به نقل از برادر شهید، ذبیح‌الله تفضلی)

بیشتر بخوانید: روایتی از انس شهید «تفضلی» با قرآن

احسان

سند ماشین را به نامم زد و گفت: «روم نمی‌شه سر ماه دو هزار تومان بدم به مادر واسه خرجی‌اش.»

گفتم: «خب شاید نتونم به این زودی پولت رو برگردونم.»

نگاه معناداری توی صورتم انداخت و گفت: «هم خودت استفاده کن، هم به مادر برس. قرار نیست پس بدی.»

(به نقل از برادر شهید، ذبیح‌الله تفضلی)

حسرت شهادت

یک موشک رسام دشمن به بالگرد اصابت می‌کند؛ در یک کیلومتری خاک عراق. تمام سعی‌اش به نتیجه می‌رسد. هلی‎کوپتر را می‌نشاند توی ایران، اما آن‌قدر محکم به زمین می‌خورد که در‌ها قفل می‌شوند.

او و کمک‌خلبانش هر دو در آتش می‌سوزند. نصیری‌‎رادفر همان لحظه به شهادت می‌رسد. او زخمی می‌‎شود و در بیمارستان سوانح و سوختگی تهران بستری می‌گردد. راه می‌‎رود، افسوس می‌‎خورد و می‌گوید: «گفته بودم نصیری زودتر از من شهید می‌‎شود.»‌

(به نقل از همسر شهید)

دستگیری

«لنگ دوازده هزار تومان پول هستم. اگه کسی بهم قرض بده....»

صندوق عقب ماشین را بالا زد و گفت: «هرچی می‌خوای بردار.»

چند دسته پول توی ساکش بود. من همان‌قدر برداشتم. ساک را آورد جلو و گفت: «کم نباشه؟»

گفتم: «نه، همین کافیه. مشکلم رو حل می‌کنه.»

(به نقل از شوهر خواهر شهید، اسدالله حسینی)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه