خاطرات شهید نصرالله تفضلی

خاطرات شهید نصرالله تفضلی
قسمت چهارم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

ایستاد برای نگاه مادر

خواهر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «کمکش کردیم. روی دوپایش ایستاد. چند قدمی هم راه رفت و به مادر گفت: ببین مادر! من حالم خوبه. ناراحت نباش!»
قسمت سوم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

دلش برای خرمشهر می‌تپید

همسر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «دو روزی بود که بستری شده بود. نفهمیدم چطور خودم را رساندم بیمارستان. همه جایش باند‎پیچی بود. حسرت یک ناله را به دلم گذاشت. فقط می‌گفت: خرمشهر! خرمشهر چی شد؟»
قسمت دوم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

آنکه از شهادت یار خبر داشت، از شهادت خود غافل نبود

همسر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «او و کمک‌خلبانش هر دو در آتش می‌سوزند. نصیری‌‎رادفر همان لحظه به شهادت می‌رسد. او زخمی می‌‎شود و در بیمارستان سوانح و سوختگی تهران بستری می‌گردد. راه می‌‎رود، افسوس می‌‎خورد و می‌گوید: «گفته بودم نصیری زودتر از من شهید می‌‎شود.»‌
قسمت نخست خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

روایتی از انس شهید «تفضلی» با قرآن

برادر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «جانماز را از توی داشبرد ماشین درآورد و گفت: نماز می‌خونیم و بعد راه می‌افتیم. قرآن همیشه توی داشبرد ماشینش بود. فرصت‌هایی که پیش می‌آمد قرآن می‌خواند.»
طراحی و تولید: ایران سامانه