دو ویژگی بارز و ماندگار شهید «حیدرهایی»: اخلاق نیکو و سخاوت مثالزدنی
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید ابوالفضل حیدرهایی» سیام تیرماه ۱۳۴۹ در شهرستان تهران به دنیا آمد. پدرش احمد، درجه دار نیروی انتظامی بود و مادرش معصومه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. تعمیرکار خودرو بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. هفدهم تیرماه ۱۳۶۴ در مهران توسط نیروهای بعثی بر اثر اصابت ترکش به سر و شکم، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای فردوسرضای شهرستان دامغان قرار دارد.

این خاطرات به نقل از محمدتقی حیدرهایی، پسرعموی شهید است که تقدیم حضورتان میشود.
نوجوانانی که با عشق به جهاد، راه خود را ساختند
به علت سن کم من و ابوالفضل، ما را در کلاسهای رزمی بسیج ثبت نام نمیکردند و از اینکه نمیتوانستیم در کلاسهای رزمی بسیج شرکت کنیم، بسیار ناراحت بودیم. یکی از روحانیون شهید به نام «شیخ حسن صرفی» گروه رزمی کوچکی به نام «شهید قدرتالله هراتیان» تشکیل داد و نوجوانان و جوانان به ویژه شهید حیدرهایی در آن گروه ثبت نام کردند.
این گروه غیررسمی بود و از طرف سپاه پاسداران رسمیت نداشت، ولی ما فعالیتهای خودمان را شروع کردیم، بهطوری که روزهای جمعه اطراف شهر دامغان تاکتیکهای رزمی انجام میدادیم.
در آن زمان سیزده سال بیشتر نداشتیم. تا اینکه متوجه شدیم از طرف جهاد مدارس، دانشآموزان را برای پشتیبانی جهاد اعزام میکنند. بیشتر بچههایی که در گروه رزمی «شهید قدرتالله هراتیان» عضویت داشتند با یک آموزش یک هفتهای در شهمیرزاد سمنان به ستاد حمزه سیدالشهدا مستقر در شهرستان ارومیه رفتند. متأسفانه به عللی آن مأموریت بیست روز بیشتر طول نکشید و بچهها برگشتند و سرانجام ما از طریق نیروهای بسیجی به جبهه اعزام شدیم.
بیشتر بخوانید: ابوالفضل با ایمان به پیروزی، به استقبال شهادت رفت
محبوب دوستان
دوستان ما به شهید ابوالفضل خیلی علاقه داشتند. ابوالفضل چند صفت بسیار خوب داشت. یکی اخلاق بسیار خوب و نیکوی ایشان بود که دوستان همیشه دوست داشتند در جمع ما حضور داشته باشد و دوم اینکه ابوالفضل خیلی سخاوتمند بود. همنشینی با ایشان لذت بخش و شادیآور بود.
محراب در دلِ سنگر
ما از طریق تیپ ۲۸ صفر برای جبهه مهران مأموریت پیدا کردیم و در خط قلاویزان مستقر شدیم. حدود چهار ماه در آن منطقه ماندیم. در آنجا با خیلیها آشنا شدیم و در اواخر مأموریت، با دوستان و رزمندگان صمیمی شده بودیم.
ابوالفضل که پسرعموی من بود، گفت: «این خط نمازخانه ندارد، باید محلی را برای نمازخانه در نظر بگیریم.» ابوالفضل رفت و یک سنگر مخروبهای را که مدتها از آن استفاده نمیشد شناسایی کرد و به تنهایی شروع به آمادهسازی آن سنگر برای نمازخانه کرد.
خیلی زحمت کشید و سنگر را تمیز و تعدادی قرآن و مفاتیح و چند پرچم در آن محل نصب و اعلام کرد: از فردا صبح مراسم زیارت عاشورا و نمازهای جماعت در آن محل برگزار میشود.
دیداری که پس از شهادت، در بیداری تکرار شد
مهدی هراتی از دوستان ابوالفضل بود. چون با هم خیلی صمیمی بودند و رابطه نزدیکی با یکدیگر داشتند. بعد از شهادتش گفت: «ما چون با این شهید خیلی دوست بودیم، هرساله در ایام نوروز به کریمآباد میرفتیم تا روز سیزده فروردین را در آنجا باشیم.»
یک سال بعد از شهادت ابوالفضل، درست روز دوازدهم فروردین، خیلی دلم گرفته بود. سر کوچه خانهمان ایستاده بودم، احساس عجیبی به من دست داد و یک لحظه احساس کردم که واقعاً ابوالفضل با دوچرخهاش آمد و جلوی من ایستاد، سلام کرد و گفت: «غصه نخور! فردا با هم میریم کریمآباد.»
انتهای متن/