آغاز ناآرامی و آمادهباش

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید حجتاله باقری چهارم خردادماه ۱۳۴۶، در روستای «رودبال» از توابع شهرستان فیروزآباد چشم به جهان گشود. او در دوران جوانی، همزمان با تلاطمهای روزگار، طعم شیرین تعهد را با تشکیل خانواده در سال ۱۳۶۴ تجربه کرد؛ اما ندای حقطلبی، او را از زندگی نوپا جدا کرد و به میدانهای نبرد کشاند. این شهید والامقام که تحصیلات خود را تا مقطع اول راهنمایی پشت سر گذاشته بود، با روحیهای بسیجی لباس رزم بر تن کرد و بهعنوان تکتیرانداز راهی جبهههای حق علیه باطل شد. سرانجام در بیستم تیرماه ۱۳۶۴، در پاسگاه مرزی «بیات» دهلران، در حالی که مردانه در برابر دشمن ایستاده بود، بر اثر اصابت ترکش به دست و پا، به قافله شهدا پیوست. پیکر پاکش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.
متن خاطره خودنوشت قسمت «۱۴» : آغاز ناآرامی و آمادهباش
در تاریخ ۱۹ دی سال ۱۳۶۲، بعدازظهر مشغول تأمین امنیت شهر بودم. ساعت ۳ بعدازظهر به ما گفتند باید آمادهباش باشیم. دیدم مردم فرار میکنند؛ جلو یکی از آنها را گرفتم و پرسیدم: «مگر چه شده است؟» گفت: «در میدان آرد به یک تاکسی که چهار سرنشین داشت، تیراندازی شده و آنها فرار کردهاند.» ما در این کوچه و آن کوچه میدویدیم که یکمرتبه دیدم یکی از برادران پیش من آمد و گفت: «تمام نیروهای کومله و دموکرات به شهر آمدهاند.»
گسترش درگیری و دفاع رزمندگان
ساعت ۴ بعدازظهر شد و حمله آغاز گشت. دیدم یکی از برادران آمد و گفت که در همین کوچه بچههای خودی هستند. حمله شدت گرفت و هوا کمکم تاریک میشد. مردی که پسرش عضو کومله بود، به ما گفت: «یکی از آنها در آن خانه دارد تیراندازی میکند.» یکی از برادران رگباری به آن خانه زد. ساعت ۶ عصر شد و ما به پایگاه برگشتیم؛ چند تن از برادران هنوز در کوچه بودند و به دلیل شدت آتش نمیتوانستند به پایگاه بیایند، اما کمکم خودشان را رساندند.
نگهبانی و درگیری شبانه
من نوبت پاس اول نگهبان بودم؛ همین که از تأمین آمدم، به پشت سنگر رفتم. دیدم در یک خانه تیربار دارد کار میکند؛ چند تیر به سمتش شلیک کردم. دوباره دیدم در یک خانه دیگر هم دارند با کلاشینکف تیراندازی میکنند؛ چند تیر هم به سمت آن زدم. ساعت ۸ شب شد و من به سر پست نگهبانی رفتم. دو نفر از برادران هم پشت خانهها بودند و آنها را زیر نظر داشتند تا فردا بازدید کنند.
ساعت ۹:۵۸ بود که حدود ۱۰ یا ۲۰ خمپاره به شهر زدند؛ آنها کمی آرام شدند. برادران از ستاد منور میانداختند و ما هر جا را میدیدیم، زیر آتش میگرفتیم. نگهبانیام داشت تمام میشد که دیدم در خانهای، پشت پنجره تیراندازی میکنند؛ چند تیر هم به سمت آن زدم. ساعت ۱۰ شب شد و به پایین آمدم. دشمن تا ساعت ۷:۳۰ صبح تیراندازی میکرد، اما الحمدلله هیچیک از برادران آسیب ندیدند و همه صحیح و سالم به همدیگر روحیه میدادند.
انتهای متن/