آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۸۱۵
۱۱:۵۵

۱۴۰۵/۰۳/۱۷

ندای درونی او را به میدان مبارزه کشاند

پسرعموی شهید «حسن شاهی» نقل می‌کند: «حسن گفت: حقیقتش رو بخوای مثل اینکه کسی دائم من رو سرزنش می‌کنه و می‌گه نمی‌خوای اسلحه به زمین افتاده داداشت رو برداری؟»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید حسن شاهی» یکم فروردین ۱۳۴۵ در شهرستان سمنان به دنیا آمد. پدرش رمضانعلی، کشاورز بود و مادرش زهرا نام داشت. دانش‌‏آموز سوم متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم خرداد ۱۳۶۵ در رود کرخه غرق شد و به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای امامزاده یحیای زادگاهش قرار دارد. برادرش حسین نیز شهید شده است.

ندای درونی او را به میدان مبارزه کشاند

عاشق میدان

عضو بسیج پایگاه مجمع ابوالفضل سمنان بود. مصمّم بود که به جبهه برود. زمان زیادی از شهادت برادرش، حسین نمی‌گذشت. ما با هم دوست صمیمی بودیم. پدرش از من خواست به هر شکلی، مانع رفتنش به جبهه بشوم.

موقع دروی جو و گندم بود. گفتم: «حسن‌جان! بابات دست تنهاست و الان هم فصل کاره، لااقل یکی دو ماه رفتنت رو عقب بنداز بعد برو. کاری نکن پیرمرد اذیت بشه. اگه کمکش کنی، قول می‌دم اعزام بعدی رضایتش رو بگیرم.»

پایش را توی یک کفش کرد و گفت: «اِلّا و بالله باید برم. خودم با بابام صحبت می‌کنم تا راضی بشه.»

چند روز بعد رفت آموزش و اعزام شد به جبهه.

(به نقل از دوست شهید، عزیزالله ذوالفقاری)

ندای درونی

رفتیم نماز و داشتیم برمی‌گشتیم خانه. پرسید: «مصطفی! می‌آی بریم جبهه، شنیدم چند روز دیگه نیرو اعزام می‌کنن.»

گفتم: «نه، من الان آمادگی ندارم. تو می‌خوای با این وضعیت خانواده بری جبهه؟ داداشت تازه شهید شده و پدر و مادرت داغ‌دارن، فکر نمی‌کنم بذارن تو بری. اگه درس رو تموم کنیم و بریم تا اون موقع وضعیت روحی عمو و زن عمو هم بهتر می‌شه.»

گفت: «من چکار به اون‌ها دارم. حقیقتش رو بخوای مثل اینکه کسی دائم من رو سرزنش می‌کنه و می‌گه نمی‌خوای اسلحه به زمین افتاده داداشت رو برداری؟»

بالاخره تصمیمش را گرفت و رفت جبهه. فکر کنم دو ماه هم جبهه نبود که خبر شهادتش را آوردند.

(به نقل از پسرعموی شهید، مصطفی شاهی)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه