برای ظهور امام زمان دعا کنید
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید غلامعلی میرحاج» بیست و چهارم تیرماه ۱۳۲۷ در شهرستان سمنان دیده به جهان گشود. پدرش علیاکبر(فوت ۱۳۵۲) و مادرش معصومه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر شرکت برق بود. سال ۱۳۵۳ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. به عنوان بسیجی در در جبهه حضور یافت. نوزدهم اردیبهشت ۱۳۶۱ در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. مزار وی در امامزاده یحیای زادگاهش واقع است.

توکل به خدا در سیره شهید
میدانستم آزمون سختی در پیش دارم. همه کتابهایم را مرور کردم، اما هنوز دلشوره داشتم. محل آزمون قم بود. توی راه هم همه خانمها متوجه اضطرابم شدند. سعی میکردند آرامم کنند.
یک دفعه یاد حرف پدر افتادم: «در همه کارها به خدا توکل کنید...»
با یادآوریاش تا شب ذکر «توکلت علیالله» ورد زبانم شد. شب توی خواب خود را در جای سرسبزی دیدم. پدرم روی تختی نشسته بود و نگاهم میکرد. آقایی قد بلند و نورانی به من گفت: «تو امتحان قبول میشی ولی توکلت رو به خدا بیشتر کن!»
از خواب پریدم. این بار تمام وجودم پر از آرامش شد.
مدتی بعد یکی از دوستانم با پیام تبریک به دیدنم آمد.
(به نقل از خواهر شهید)
بیشتر بخوانید: به عهدی که با امام بست، وفا کرد
در همه کارها توکلتون به خدا باشه
باز هم میخواست به جبهه برود. گفتم: «غلامعلی! ما سه تا بچه داریم. اگه اتفاقی برات بیفته، تنها میشم!»
کنارم نشست و گفت: «ازت خواهش میکنم هرکاری از دستت برمییاد براشون انجام بده!»
گفتم: «مادرت عادت کرده هر روز تو رو ببینه. دوریات رو طاقت نمییاره.»
گفت: «خیلی سعی کردم تا راضیاش کنم، شماها هم تنهاش نذارین!»
بغضی سنگین گلویم را میفشرد. انگار فهمید. ساک روی دوشش انداخت و گفت: «یادتون نره توی همه کارها توکلتون به خدا باشه!»
رفت و بار آخری بود که او را میدیدم.
(به نقل از همسر شهید)
برای ظهور دعا کنید
باز هم دلم برای دیدنش پر میکشید. این بار سراغ وصیتنامهاش رفتم. آن را باز کردم. خط به خطش بوی او را میداد. انگار خودش هم پیشم آمد. کنارم نشست و برایم چند خطی را خواند.
«اول به خودم بعد به همه شما سفارش میکنم در کارهایتان به خدا توکل کنید و دست از او برندارید. شبهای جمعه دعای کمیل و صبح جمعه دعای ندبه بخوانید. در نماز جمعه هم برای نزدیکی ظهور امام زمان دعا کنید!»
(به نقل از همسر شهید)
باید از بچگی حجاب رو یاد بگیره
عروسک دختر همسایه حواسم را پرت کرد. نفهمیدم چقدر توی کوچه بازی کردیم. یک دفعه صدای موتورش را شنیدم. عروسک را رها کردم و به طرف خانهمان دویدم، اما دیر شده بود. موتور از پیچ کوچه پیچید و به طرفم آمد. دست و پایم را گم کردم. همانجا ایستادم. جلوی در خانه، پدر موتورش را خاموش کرد. گفتم: «سلام بابا!»
نگاهی به سر تا پایم انداخت و اخمهایش را درهم کشید.
وقتی در حیاط را پشت سرمان بست، گفت: «دختر! آستینهات کوتاهه، روسری هم که سرت نیست!»
مادر جلوتر آمد و گفت: «اون فقط هفت سالشه. هنوز زوده!»
پدر گفت: «باید از بچگی این چیزها رو یاد بگیره!»
(به نقل از دختر شهید)
انتهای متن/