آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۸۳۶
۰۹:۴۶

۱۴۰۵/۰۲/۱۲
قسمت سوم خاطرات شهید «غلامعلی میرحاج»

انگار لباس شهادت بر تنش بود

دوست شهید «غلامعلی میرحاج» نقل می‌کند: «عملیات الی بیت‌المقدس، در منطقه دارخوئین دنبال پسرعمویم می‌گشتم. در این بین غلامعلی را دیدم. لباس بسیجی تمیز و چفیه دور گردنش همراه با بوی خوش عطر، آن هم میان آن همه خاک، خاکریز و چادر رزمنده‌ها باعث تعجبم شد.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید غلامعلی میرحاج» بیست و چهارم تیرماه ۱۳۲۷ در شهرستان سمنان دیده به جهان گشود. پدرش علی‌اکبر(فوت ۱۳۵۲) و مادرش معصومه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر شرکت برق بود. سال ۱۳۵۳ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. به عنوان بسیجی در در جبهه حضور یافت. نوزدهم اردیبهشت ۱۳۶۱ در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. مزار وی در امامزاده یحیای زادگاهش واقع است.

انگار لباس شهادت بر تنش بود

وعده‌ای که پای آن ایستاد

از اداره آمده بود با قیافه‌ای گرفته و ناراحت. با سینی چای به استقبالش رفتم و کنارش نشستم.

پرسیدم: «چیزی شده؟»

ورقه‌ای را نشانم داد و گفت: «می‌خوام برم جبهه، اما اجازه نمی‌دن!»

گفتم: «شما که تازه اومدی، بذار دیگران برن!»

گفت: «تو نماز جمعه اعلام کردن برای آزادی خرمشهر به نیرو احتیاج دارن، باید برم!»

به همه دوستان و آشنایان زنگ زد و از آن‌ها خداحافظی کرد. یک جمله را به همه می‌گفت: «این دفعه می‌رم یا سرم رو می‌دم یا سر صدام رو براتون می‌یارم!»

رفت و شش روز بعد به شهادت رسید.

(به نقل از همسر شهید)

بیشتر بخوانید: به عهدی که با امام بست، وفا کرد

یاد حرف پدر

از مادر هم پرسیدم: «بابام کو؟»

خیره به عکس پدر نگاه کرد و مثل عمو و عمه‌ها جوابم را نداد.

با شنیدن همهمه جمعیت توی حیاط به سمت حیاط دویدم. چند نفر با تابوتی روی دوش‌شان وارد خانه‌مان شدند. یک نفر صدایش از بقیه بلندتر بود: «لا اله الا الله...»

از تعجب خشکم زده بود. مادر همراه عمه‌ها و عمویم به حیاط آمدند. به سختی سراغ تابوت رفتم. ملافه سفید را از روی جنازه کنار زدم. پدرم با سرِ باندپیچی شده توی تابوت، آرام خوابیده بود. صورتم را نزدیک‌تر بردم و بوسیدمش. حال خودم را نمی‌فهمیدم. چند نفر زیر بغلم را گرفتند و بلندم کردند. تا سر قبرش توی امامزاده اشک ریختم. جنازه را داخل قبر گذاشتند و روی آن خاک ریختند. یک دفعه یاد حرف پدر افتادم: «این دفعه می‌رم یا سرم رو می‌دم یا سر صدام را می‌یارم.»

(به نقل از دختر شهید)

بیشتر بخوانید: برای ظهور امام زمان دعا کنید

لباس شهادت بر تنش بود

عملیات الی بیت‌المقدس، در منطقه دارخوئین دنبال پسرعمویم می‌گشتم. در این بین غلامعلی را دیدم. لباس بسیجی تمیز و چفیه دور گردنش همراه با بوی خوش عطر، آن هم میان آن همه خاک، خاکریز و چادر رزمنده‌ها باعث تعجبم شد. به او سلام کردم و پرسیدم: «قاسم‌پور رو می‌شناسی؟ اومدم دنبالش.»

با خنده‌ای شیرین به من دست داد. بعد به سمت چادری اشاره کرد و گفت: «اونجاست، بین گروهی که تازه از سمنان اومدن.»

راهم را به آن طرف کج کردم، اما حواسم به غلامعلی بود. سراغ هر چادری که می‌رفت، در عرض چند دقیقه صدای قاه‌قاه خنده رزمنده‌ها به گوش می‌رسید.

خیلی طول نکشید که در همان عملیات شهید شد.

(به نقل از دوست شهید، محمدابراهیم قاسم‌پور)

کمک حالم بود

سراغ بچه‌ها که رفتم، همان‌جا خشکم زد. از عروسک دخترم تا ماشین‌های کوکی پسرانم و حتی شیشه شیر و تکه‌های نان و میوه، گوشه‌گوشه حیاط ریخته بود. داد زدم: «این چه وضعیه؟ من همین نیم ساعت پیش اینجا‌ها رو مرتب کردم!»

انگار گوش‌شان بدهکار حرف من نبود. کلید توی در چرخید. غلامعلی با موتورش وارد خانه شد. سلام کرد و موتور را یک گوشه گذاشت. نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت: «اینا بچه‌اند. شما عصبانی نشو!»

بعد از همان جلوی در شروع به جمع کردن وسایل و خوراکی‌ها کرد.

بار اولش نبود. هروقت به خانه برمی‌گشت، در کار‌ها کمکم می‌کرد.

(به نقل از همسر شهید)

با شعار یاحسین جلو می‌رفت

در عملیات الی بیت‌المقدس همراهش بودم. زیر آن همه آتش، دود و خمپاره دشمن با شجاعت آرپی‌جی را روی دوشش می‌گذاشت و با گفتن یا حسین به طرف بعثی‌ها شلیک می‌کرد و باز هم جلوتر می‌رفت. به لطف خدا توانستیم منطقه را آزاد کنیم.

من و غلامعلی پشت یک خاکریز پناه گرفته بودیم. یک دفعه تک تیرانداز بعثی به سمت ما تیراندازی کرد. تیر در سر غلامعلی فرو رفت. فرصت هیچ‌گونه حرکتی را نداشت. توی بغلم به شهادت رسید.

(به نقل از هم‌رزم شهید، حسن پهلوان)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه