آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۹۷۲
۰۹:۴۴

۱۴۰۵/۰۲/۱۳
قسمت دوم خاطرات شهید «سید اصغر موسوی»

عجیب پایبند نماز جماعت بود

هم‌رزم شهید «سید اصغر موسوی» نقل می‌کند: «بیشتر روز‌ها تأکید می‌کرد بعد از نماز عصر باهم به خانه برویم. عجیب پایبند نماز جماعت بود. او اولین پرنده‌ای بود که از پایگاه شهید هاشمی‌نژاد پرواز کرد.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید سید ‏اصغر موسوی» بیستم اسفندماه ۱۳۴۶ در روستای علیان از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش سید ابوطالب و مادرش گل‌نسا نام داشت. تا سال پنجم در حوزه علمیه درس خواند. طلبه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیستم اردیبهشت ۱۳۶۳ در بانه توسط نیرو‌های بعثی بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکر وی در گلزار شهدای فردوس‌رضای شهرستان زادگاهش به خاک سپرده شد.

عجیب پایبند نماز جماعت بود

پارچه سبز شهادت

روز اعزامش فرارسید و لحظات سخت خداحافظی. همین که دست گردن مادرم انداخت تا روبوسی و خداحافظی کند، مادرم به گریه افتاد. با گریه او ما هم بغض‌مون ترکید و زدیم زیر گریه.

روبه‌روی ما ایستاد و گفت: «نگاه کن! شما در آینده این‌طوری می‌خواین مادر و خواهر شهید باشین! من دوست ندارم بعد از شهادتم گریه کنین تا دشمن شاد بشه! دوست دارم پیرو امام(ره) باشین و به فرمان او لبیک بگین!»

رفت و طولی نکشید که خبر شهادتش را آوردند. روز تشییع جنازه مشخص شد.

مادرم ناراحتی قلبی داشت. حالش خیلی بد بود. بهش چیزی نگفتیم. من و مادرم خانه بودیم. ناگهان دیدم مادرم سراسیمه به طرف در حیاط می‌رود. نگران شدم؛ پشت سرش رفتم. دیدم برگشت درحالی‌که دست راستش روی قلبش بود. انگار چیزی تو دستش بود که می‌خواست از ما پنهان کند.

هرچه گفتم: «دستت رو ببینم.»

گفت: «نه!»

بالاخره با اصرار زیاد من، گفت: «رفتم جلوی در، یک نفر پارچه سبزی کف دست من انداخت. حالا می‌ترسم دستم را برگردانم نکنه پارچه بیفته!»

بعد رفت تو اتاق و در را بست. طولی نکشید منو صدا زد و گفت: «برو به بابات بگو بیا اصغر شهید شده!»

(به نقل از خواهر شهید، آسیه‌سادات مخبریان)

بیستر بخوانید: خدایا! این خونی که از بدنم می‌ریزد را کفاره گناهانم قرار بده!

پایبند نماز جماعت بود

باهم خیلی مأنوس بودیم. هر دو خلق و خوی طلبگی داشتیم و شدیداً علاقه‌مند به روحانیت. ایشان طلبه شد و در حوزه به سربازی آقا امام زمان(عج) درآمد.

محل کار من مدرسه شهید عالمی بود. بیشتر روز‌ها تأکید می‌کرد بعد از نماز عصر باهم به خانه برویم. عجیب پایبند نماز جماعت بود. او از در روبه‌روی حوزه وارد مسجد جامع می‌شد و من از در پایینی.

او اولین پرنده‌ای بود که از پایگاه شهید هاشمی‌نژاد پرواز کرد. خیلی در غم هجران و فقدان او می‌سوختم.

(به نقل از هم‌رزم شهید، محمدتقی ملک‌محمدی)

عکسش مثل خورشید آسمان می‌درخشید

ساعت ده ونیم-یازده شب بود که پسردایی‌ام آمد و به همسرم یک چیزی گفت، اما ایشان به من هیچ حرفی نزد.

صبح شد دیدم، همه اهل روستا آمدند خانه مادرم. چند نفر قند خرد می‌کردند و بعضی برنج پاک می‌کردند و...

گفتم: «چی شده؟»

گفتند: «خواهرزاده همسرت شهید شده!»

گفتم: «اون‌ها که دامغانن! چرا این کار‌ها رو اینجا انجام می‌دین؟»

دیگر چیزی نگفتند تا آمدیم دامغان. نزدیک مسجد میدان خواجه شهاب که رسیدیم، حجله‌ای زده بودند و عکس اصغر مثل خورشید آسمان، تو حجله می‌درخشید.

دیگر فهمیدم که اصغر به آرزویش رسیده است.

(به نقل از خواهر شهید، سیده خیرالنساء موسوی)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه