آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۰۴۱۸
۱۳:۴۷

۱۴۰۵/۰۲/۳۰
گفت‌وگو/

قرار همیشگی‌مان سر مزار خودش بود

از اشک‌های بی‌صدا و نگاه نجیبش پیداست که سنگینیِ ده سال خاطره را با خود حمل می‌کند. خانم بابایی، همسر شهید حسین فیضی، از روز‌هایی می‌گوید که همسرش آرام‌آرام از تعلقات دنیا می‌برید و او هر روز وابسته‌تر می‌شد. روایتی از یک آشنایی ساده که به عقد در روز ازدواج حضرت زهرا (س) پیوند خورد و در نهایت، به قراری ابدی در گوشه‌ای از گلزار شهدای مارالان ختم شد؛ جایی که حسین، پیش از شهادت، همسرش را به نشستن در آنجا عادت داده بود.


به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی، صبحی آرام و مه‌آلود است؛ خانه در سکوتی عمیق فرو رفته و تنها صدای آرام گفت‌و‌گو، یاد روز‌هایی را زنده می‌کند که هنوز بوی زندگی در میان دلهره‌ی جنگ جاری بود.

قرار همیشگی‌مان سر مزار خودش بود

خانم بابایی، همسر شهید حسین فیضی، با چشمانی که رد سال‌ها دلتنگی را در خود دارند، از روزهای زندگی با مردی می‌گوید که هر صبحش به امید شهادت آغاز می‌شد.

روایت او نه فقط داستان از دست دادن است، بلکه حکایتِ عشقی آرام و نجیب است که از نخستین دیدار در پارک آغاز شد و سرانجامش، به «قرار همیشگی در گلزار شهدا» ختم شد.

از چهره‌ی آرام اما غمگین خانم بابایی پیداست که عمق اندوهش بیش از واژه‌هاست. اشک‌هایی که بی‌صدا از گوشه چشمانش جاری می‌شود، ترجمان دلتنگی ده سال زندگی مشترک با همسری است که حالا نامش با صبوری و ایثار گره خورده است. او از رفتن حسین می‌گوید؛ از هم‌رزم و یار زندگی‌اش که با وجود مجروحیت و موج‌گرفتگی در جنگ دوازده‌روزه، هیچ‌گاه دنبال تشکیل پرونده جانبازی نرفت و تنها عطش شهادت را در دل داشت. عطشی که هر روز در رفتار و نگاهش بیشتر می‌شد، و هرچه حسین به پرواز نزدیک‌تر می‌گشت، دل همسرش بی‌قرارتر می‌شد.

به گفته‌ی او، از آغاز جنگ رمضان، حسین دیگر در تعلقات روزمره نمی‌ماند؛ هر روز بال و پر بیشتری برای رفتن می‌گرفت و بابایی در مقابل، بیش‌تر به زندگی و حضور او وابسته می‌شد. شب‌ها در بمباران‌های پی‌درپی، رختخواب کودکان را کنار مبل می‌انداخت و حسین با فاصله‌ای اندک می‌خوابید. خودش تا سحر روی مبل می‌نشست، خیس از اشک، و فقط چشم‌انتظار صبحی بود که باز حسین باید می‌رفت. درد دوری، برای زنی که باید هم مادر بود و هم پدر، گویی پایانی نداشت.

در توصیف نحوه‌ی آشنایی‌شان، لبخند کمرنگی بر لب‌هایش می‌نشیند؛ لبخند خاطره‌ای ساده که حالا رنگ جاودان گرفته است. ازدواجشان سنتی بود و از طریق معرفی خواهر حسین شکل گرفت. آن زمان بابایی در کلینیکی مشغول کار بود و خواهر حسین او را دیده و برای برادرش معرفی کرده بود. با وجود اصرارها، او تمایلی به ازدواج نداشت، اما در نهایت شماره‌ی خانه را داد؛ به این امید که تماس بگیرند و عذرخواهی کند. برخلاف انتظارش، قرار آشنایی در پارکی گذاشته شد، قراری که در آغاز برایش فقط تعارف و احترام به مادر بود.

می‌گوید آن روز حسین پانزده دقیقه دیر رسید و حتی همین تأخیر باعث دلخوری‌اش شد. صحبت‌های کوتاهی رد و بدل شد و حسین با عجله رفت، چون مسابقه فوتبال داشت. بابایی با خود فکر می‌کرد این آشنایی به پایان رسیده است، اما چند روز بعد تماس خواهر حسین دوباره همه‌چیز را تغییر داد. دیدار دوم، سوم، و ناگهان به جای خواستگاری رسمی، کار به «بله‌برون» رسید. از اولین دیدار تا عقد تنها چند روز فاصله بود. روز عقدشان، شانزدهم مهر ۱۳۹۳، مصادف با سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) بود؛ روزی که خودش هنوز باور نداشت ازدواج کرده است. وقتی خطبه عقد برای بار سوم خوانده شد، با اشاره‌ی خواهر شوهرش بله را گفت، و همین پاسخ ساده سرآغاز مسیری شد که به گلزار شهدا ختم شد.

پس از عقد، بیشتر دیدارهایشان در مسجد یا گلزار شهدا بود. حسین همیشه او را به جایی در همان گلزار می‌برد، جایی که بعدها، مرقد خودش شد. بابایی آن روزها تصور می‌کرد آن بخش فقط معبری میان قبور است؛ نمی‌دانست حسین آرام‌آرام او را به قرار همیشگی‌شان عادت می‌دهد.

زندگی مشترکشان از مهر ۱۳۹۴ آغاز شد و پس از یک سال، خدا پسرشان مهدیار را به آنان هدیه داد. حسین پدری مهربان بود؛ همراه بچه‌ها در درس، ورزش و قرآن. نسبت به دخترشان هم علاقه‌ی خاصی داشت و همیشه تلاش می‌کرد وقتش را ـ هرچند اندک ـ با خانواده سپری کند. بابایی از ادب و حیا و احترام حسین به خانواده‌اش با مهربانی یاد می‌کند؛ مردی که خواهر بزرگش را جای مادر می‌دانست و با برادرانش پیوندی پرمحبت داشت.

قرار همیشگی‌مان سر مزار خودش بود

او مکث می‌کند؛ لحظه‌ای سکوت و سپس آهی بلند. «از اول جنگ می‌دانستم دارد از همه چیز می‌بُرد.» چند روز پیش از شهادت، حسین با چهره‌ای سیاه و لباس‌هایی سوراخ و خاک‌آلود به خانه آمد. بابایی از ترس بچه‌ها موضوع را شوخی گرفت، اما وقتی حسین به حمام رفت، دید کف حمام پر از خاک سیاه و خرده‌شیشه است. مجروح شده بود، بدنش زخم‌های ریز ریز داشت، اما باز هم استراحت نکرد. پیش از هر رفتن، غسل شهادت می‌کرد؛ کاری که همیشه بی‌صدا انجام می‌داد و تنها همسرش از آن باخبر بود.

به حق‌الناس و پاکی توجه خاصی داشت؛ پیش از شهادت، بیمه‌اش را تمدید کرد، بدهی‌ها را پرداخت، حساب کارهای مجتمع را بست، و حتی دنبال شوینده برای خانه تکانی بود. شب چهارشنبه‌سوری همان سال، اصرار کرد که خانه تمیز شود؛ خودش دست گرفت به کار، شست و مرتب کرد، گویی برای رفتن آماده می‌شد. بامداد بیست‌وششم اسفند، مانند همیشه غسل کرد، خداحافظی کرد و رفت.

ظهر همان روز تلفنش زنگ خورد. چند تماس پی‌درپی، و خبری که دل دنیا را لرزاند: حسین شهید شده بود. حلقه‌ی ازدواجش را صبح روی میز گذاشته بود، نشانه‌ای خاموش از وداع. خانم بابایی می‌گوید وقتی تلفن آخر را جواب داد، کسی خواست گوشی را به برادر حسین بدهد. پدرش کنار او بود و همان‌جا خبر را شنیدند: «حسین رفت».

روزهای بعد مثل رؤیا گذشت. در وادی رحمت، میان جمعیت، توان گریه نداشت؛ فقط به ستون تکیه داد و زیر لب گفت: «تو نامرد نبودی که مرا تنها بگذاری و بروی.» روایتش در همان جمله خلاصه می‌شود؛ عشقی که قرار آخرش در گلزار شهدا بسته شد، جایی که حسین آرام گرفت و او هنوز هر بار، با همان قلب بی‌قرار، برای دیدار دوباره می‌رود.

انتهای پیام/


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه